ی ادم سر خوش بیحال

جدا میشه یکی باشه که باهاش دعوا کنم و سرش جیغ و داد و هوار بکشم و بزنمش و گریه کنم و تهش هم بیحال ولو شم.. :( لعنتی احساس میکنم فقط با اینکار میتونم خودمو خالی کنم.. شاید اگه به همین منوال پیش بره بتونم بهتون بگم که دلیل مرگم صد در صد سکته خواهد بود!
امروز به دلایل نامعلومی از صبح تا عصر درگیر یه مسمومیت وحشتناک بودم که امونم رو بریده بود سردرد و ح تهوع . اینقدر بیحال بودم و روز و شبم رو گم کرده بودم که تا عصری فکر می فردا شب شب قدره و از اونجایی که فردا مسافرم و کلی کارام مونده بود فقط تونستم ٢٠ فراز از جوشن کبیر رو بخونم و هیچ کار دیگه ای مختص شب قدر نتونستم انجام بدم . طاعات و عبادات همگی قبول باشه . + خیلی النماس دعا از همگی .
بسیاری اوقات موهبت میتواند یک لعنت باشد! به ی بال برسد ممکن است بیش از اندازه به خورشید نزدیک شود..به ی قدرت پیشگویی برسد،ممکن است..همواره در ترس از آینده زندگی کند.. به ی بزرگترین موهبت عالم برسد ممکن است فکر کند«آمده تا بر دنیا حکومت کند!» +همه ی آدمها از چیزی که درکش نمیکنند ،میترسند عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.. حیف باشد دل دانا که مشوش باشد! +جدا ذوق وقتی خبر بدنیا اومدن مهراد کوشولو رو از زبون لعیا(همکلاسیم)شنیدم!قدمش خوب باشه برای جناب میرزا!:))) امضا:«بهار بیحال»!
اوج بدبختی ینی هنو سالگرد رفیقت نگذشتع بابای یکی دگ عز رفیقات بمیرع!! امرو خبر فوت بابای سویل رو دادن... خدااا چی میشع یع بار یکی بزنگع بگع فلانی خاعر دار یا داداش دار شدع یا هر خبر کوفت و زهرمار خوب دگ!؟؟؟ امسال مز ف بود مز ررررررف!! سویل دختر حساسیع... بدون باباش !!نمیتونم تصور کنم دلم اروم ندارع...دارع همینجوری عزم برق سع فاز میگذرع....موهام سیخ شدن روزی ک بابای هالع اومد مدرسه بعد رفتنش منو سویل اینقد تو بغل هم گریع کردیم ک دگ بیحال شدیم حالا سویلی نمیدونم چی اروم میکنع !!کی!؟ یع سال موندع ب کنکور همع تلا بع گااا رف !!دختره بع فنااا رف خداااا اروووم ندارمم هووووف
بسیاری اوقات موهبت میتواند یک لعنت باشد! به ی بال برسد ممکن است بیش از اندازه به خورشید نزدیک شود..به ی قدرت پیشگویی برسد،ممکن است..همواره در ترس از آینده زندگی کند.. به ی بزرگترین موهبت عالم برسد ممکن است فکر کند«آمده تا بر دنیا حکومت کند!» +همه ی آدمها از چیزی که درکش نمیکنند ،میترسند:)) +دعا کنید یه بهار بیمار حالش خوب شه تا بتونه دوباره برگرده و مثل قبل فعالیتش رو ادامه بده:) ++بعضی ها معتقدند پستهای اخیر من نشانگر «عاشق شدنم»هست...اما کاملا اشتباهه..طبق عهدی که بستم من حق ندارم عاشق شم:| عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.. حیف باشد دل دانا که مشوش باشد! +جدا ذوق وقتی خبر بدنیا اومدن مهراد کوشولو رو از زبون لعیا(همکلاسیم)شنیدم!قدمش خوب باشه برای جناب میرزا!:))) امضا:«بهار بیحال»!
سلام خدمت دوستان عزیز

ب ساعت 3 خو دم و صبح ساعت 10 بیدار شدم نه خیلی سر حال بودم نه بیحال و ل خلاصه ب دیده بودم که کاوه گفته بود بچه ها من فردا میرم تمرین ی نمیاد؟ خلاصه صبح کاوه اس ام اس داد که من از محل کار میام و مستقیم میام چیتگر منم قرارمو باهاش ساعت 2 تو چیتگر فی و ناهارو زدم 1:45 دقیقه از خونه زدم بیرون....
دو هفته مریضی شدید که حس داغونم کرده بود و 4 تا سرم و 5 تا آمپول و یه 2-3 کیلو دارو و مز فات...اما این هوای خوب و عالی مگه گذاشت خونه نشین باشم؟؟؟؟گفتم باید برم ....
آقا از بلوک اومدم پایین یه نگاه دیدم گوشی رو جا گذاشتم برگشتم هرچی زنگ زدم انگار نه انگار...مطمئن شدم آیفون رو خونه بد گذاشتن و زنگ نمیخوره...
گفتم بهتره برم و خلاصه دیگه کاوه بعد این همه مدت میدونه که کجا اصولا قرار میزاریم...

http://ep1.pinkbike.org/p3pb10562616/p3pb10562616.jpg
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
ساعت یک و سی دقیقستفکرمیکنم شب درازی پیش رومه...به درازی موهای گیسو مثلافردا با تیم انزلی مسابقه دارنامروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آرهاین خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گفتم آره. ساعت چند؟ گفت یازدهونیم..خوشحالم براش که یه عشقی داره! من تو سن اون هیچ عشقی نداشتم. تو سن خودمم ندارم. درسته تو هرمسیری که رفتم درخشیدمو به چشم اومدمو مفید بودم ولی کجا بود اون چیزی که دلم بخوادشو زمینوزمانو شبوروزو براش بهم بدوزه...صبو به خاطرش چشم. بازکنمو شبو از اشتیاقش نتونم بخوابم که ولوله باشه به جونم برای رسیدن بهش...هیچوقت نبود...هیچوقتاگر عاشق میشدم... عاشق خوبی میشدم! اما حیف هیچ چیز منو اونقدری اغوانکرد که بشه منظورِ خلقتم.
دلیل گریه ی شبهای من کجا م ؟کجای راه ندیدم تو را که جا م ... ، قول پرستش به یکدگردادیمخدای من تویی اما،تو بی خدا م !مجتبی سپید
+شاعر عنوانو خودتون میدونید دیگه؟نه؟!!سرچش کنید:|به منم بگید ببینم درست پیداکردید یا نه
ساعت یک و سی دقیقستفکرمیکنم شب درازی پیش رومه...به درازی موهای گیسو مثلافردا با تیم انزلی مسابقه دارنامروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آرهاین خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گفتم آره. ساعت چند؟ گفت یازدهونیم..خوشحالم براش که یه عشقی داره! من تو سن اون هیچ عشقی نداشتم. تو سن خودمم ندارم. درسته تو هرمسیری که رفتم درخشیدمو به چشم اومدمو مفید بودم ولی کجا بود اون چیزی که دلم بخوادشو زمینوزمانو شبوروزو براش بهم بدوزه...صبو به خاطرش چشم. بازکنمو شبو از اشتیاقش نتونم بخوابم که ولوله باشه به جونم برای رسیدن بهش...هیچوقت نبود...هیچوقتاگر عاشق میشدم... عاشق خوبی میشدم! اما حیف هیچ چیز منو اونقدری اغوانکرد که بشه منظورِ خلقتم.
دلیل گریه ی شبهای من کجا م ؟کجای راه ندیدم تو را که جا م ... ، قول پرستش به یکدگردادیمخدای من تویی اما،تو بی خدا م !مجتبی سپید
+شاعر عنوانو خودتون میدونید دیگه؟نه؟!!سرچش کنید:|به منم بگید ببینم درست پیداکردید یا نه
رفع ابهام: تو این پست منظورم عشق به انسان نبود! عشق به هر چیزی غیر آدما بود:))
. تولدم گذشت و روزهای بعد تولدم یکجوری با سرعت گذشتن که نرسیدم بشینم برای خودم و فکر کنم که کجای این دنیای گرد ایستاده ام..چیکاره ام...قراره چیکاره بشم....روزای بعد تولدم تو غصه گذشت...یه ام پی تری از غصه ی زجرآور افتاد به جونم....شبایی که تا صبح بیدار بودم و اشک میریختم..روزایی که تو محل کار از خستگی و نخ دن بی رمق بودم...و ..و ...و ...همین امروز عصر بیحال رفتم توی خیابون...کتونی پوشیدم بعد مدت ها..بعد 3-4 سال کتونی پوشیدم و رفتم تو خیابون..دلم گرفته بود...دلم هر زوجیو میدید که دستهای همو گرفته بودن...بغض میکرد..هر زوجیو میدیدم که کنار هم راه میرفتن ، بهونه میگرفت...دلم هر زوجیو میدید که قاه قاه میخندیدن نق میزد...دلم هر زوجیو میدید که بی تفاوت کنار هم قدم میزدن ...ناله میکرد و ..یواش یواش اشک میریخت...نمیدونم ...دیگه دلم نمیخاد مثه قدیما حرفای خصوصیمونو بریزم روی میز و دستمو بزنم زیر چونه و نیگا نیگا کنم....فقط میدونم قلبم درد گرفته...حجم اندوه زیاده...کاش آرامش داشتیم...مدام یک چرای گنده بالای سرم تاب میخوره و حرفای زشت دخترک به گلویم چنگ میزنه....و یکی یقه ام را میگیرد و تند تند میپرسه...چرا...آ چرا....آخه چرا...چرا....چرا...لعنتی چرا.........
ممنون دوسای عزیزم برای تبریک تولد...خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم...یه ک شان سپاس
. تولدم گذشت و روزهای بعد تولدم یکجوری با سرعت گذشتن که نرسیدم بشینم برای خودم و فکر کنم که کجای این دنیای گرد ایستاده ام..چیکاره ام...قراره چیکاره بشم....روزای بعد تولدم تو غصه گذشت...یه ام پی تری از غصه ی زجرآور افتاد به جونم....شبایی که تا صبح بیدار بودم و اشک میریختم..روزایی که تو محل کار از خستگی و نخ دن بی رمق بودم...و ..و ...و ...همین امروز عصر بیحال رفتم توی خیابون...کتونی پوشیدم بعد مدت ها..بعد 3-4 سال کتونی پوشیدم و رفتم تو خیابون..دلم گرفته بود...دلم هر زوجیو میدید که دستهای همو گرفته بودن...بغض میکرد..هر زوجیو میدیدم که کنار هم راه میرفتن ، بهونه میگرفت...دلم هر زوجیو میدید که قاه قاه میخندیدن نق میزد...دلم هر زوجیو میدید که بی تفاوت کنار هم قدم میزدن ...ناله میکرد و ..یواش یواش اشک میریخت...نمیدونم ...دیگه دلم نمیخاد مثه قدیما حرفای خصوصیمونو بریزم روی میز و دستمو بزنم زیر چونه و نیگا نیگا کنم....فقط میدونم قلبم درد گرفته...حجم اندوه زیاده...کاش آرامش داشتیم...مدام یک چرای گنده بالای سرم تاب میخوره و حرفای زشت دخترک به گلویم چنگ میزنه....و یکی یقه ام را میگیرد و تند تند میپرسه...چرا...آ چرا....آخه چرا...چرا....چرا...لعنتی چرا.........
ممنون دوسای عزیزم برای تبریک تولد...خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم...یه ک شان سپاس
سلام دوستان خوبید؟بقول ی دوست چیطوری؟ با این گرماچه میکنید.گرمای هوا وروزه نابودمون کرد. منکه توو تابستون بخاطرگرماش غرغروهم میشم. خیلی تنبل شدم.همش توخونه م تنهاکارمثبتم اینه شبا توو پارک میدوایم وورزش میکنیم. ترم تابستونی برنداشتم وپشیمون شدم وامروز دوباره سایت و باز ،تصمیم گرفتم 6واحدبردارم.مهمترازهمه کارورزیمه که توو تابستون تموم شه چون تهرانه ومهرهمزمان شدن با سرکاررفتن خیلی سخت میشه. منه تنبل ی مقاله شروع نصفه س وده روز دیگه مهلتش تموم میشه بایدتموم کنم. دوروز بودماهی هام بیحال بودن کلی غصه خوردم

http://s3.picofile.com/file/8217472518/l_fuzzy_black_nosed_sheep.jpg
طاعون نشخوارکنندگان کوچک
  مقدمه:
     طاعون نشخوارکنندگان کوچک (یا ppr پی. پی. آر) بیماری ویروسی کشنده با انتشار سریع می باشد که در و بز دیده میشود. این بیماری معمولا با شروع ناگهانی علائم ظاهری بیحال بودن٬ تب ٬ آبریزش از چشم و بینی٬ زخم دهان ٬ تنگی نفس ، سرفه٬ اسهال بدبو و مرگ مشخص میشود. ویروس به بافتهای لنفی و پوششی دستگاه گوارش و قسمت فوقانی دستگاه تنفسی تمایل دارد.
زمانی طاعون ی به عنوان مهلک ترین بیماری دامی شناخته میشد و شیوع آن باعث پایه گذاری دانشکده های دامپزشکی در بسیاری از کشورها شد. در این رابطه کنترل طاعون نشخوارکنندگان کوچک نیز که دارای ارتباط با آن است به عنوان یک ضرورت مطرح است .این بیماری مهمترین بیماری نشخوارکنندگان کوچک در غرب افریقا میباشد. سالها تصور میشد که طاعون نشخوارکنندگان کوچک شکلی از طاعون ی است که بطور اختصاصی به و بز سازگار شده و بیماریزایی خود را در از دست داده است ولی حال میدانیم که ایندو ویروس کاملا” مجزا بوده ولی از لحاظ آنتی ژنی بسیار نزدیک هستند.
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
ما دقیقا از اون مدلایی هستیم که وقتی مامانه خونه ست بیشتر کار میکنیم! اصولا مادر من با سیاست های گوناگونش طوری هممونو تربیت کرده که همیشه ترس نبودنشو داشته باشیم که نمیدونم چرا و واقعا چه فرقی به حالمون میکنه جز اینکه حمالی ها کمتر میشه.ولی خب روی شوهرش و بچه ی کوچیکش و من تا به الان که خیلی خوب نفوذ داشته.به طور مثال الان کف دستای من یه سری رنگ های عجیب غریب من باب خیار خورد واسه سالاد ، سبزی فریز ، هویج رنده و مرغ ریش ریش ، رد سوختگی های حاصل از در قابلمه های داغ و بخار صد البته، انگشتای زخم و زیلی در حین ریز ریز خورد هر چیز و خلاصه به طرز وحشتناکی کل بدنم خو کرده به این سیستم فلاکت بار و کوزت گونه و تلاشی برای نجات خودش نمیکنه.چنان که مادر دراز کشیده بر تخت پادشاهی خودش و گوین هر دو دیقه یه بار توی دم و دستگاه من میلوله و من جز داد زدن سرش اسباب تخلیه آزار های روحی روانی وارد شده بهم رو ندارم.
بیاید منو نجات بدید.این زنه منو میکشه آ ش !

رفتم بش گفتم مامان بیا برو سرکارت.ما راحت تریم به قرعان! یه نون خشکی پیدا میکنیم سق بزنیم دور هم.میخنده ! میفهمین؟میخنده به وضع من! حالا اومدم و در حالی که دراز به دراز افتادم کف پذیرایی با هیکلی که سر تا پا بوی پیاز و سبزی و مرغ میده ، و اونی که تهدید کنان میگه که میره سرکار و پس فردا میاد خونه ، بیحال میگم برام مهم نیس هلن عزیزم.دیگه اینقد پر و پاچه و همه جام سوخته تا تَه که هیچی واسه از دست دادن ندارم.
شهید ابراهیم رضایی گروه 21اعزامی از مشهدبود ،او خیلی مرد شجاعی بود ، هر وقت هجوم داشتیم اولین نفری بودکه گروهانش را آماده وبه خط میکرد .... یادم هست پارسال در تدمر ، شهیدرضایی قسمت زیادی از خط را کنترل میکرد ، جایی که ایشان بودند نمیگذاشتند حتی یک نفر هم تیراندازی بی مورد کند . میگفت :همین سکوت ،بیشتر دشمن را آزار میدهد و جرات نزدیک شدن را ندارند ، مدت زیادی هم فرمانده محور بود ،همیشه دشمن را زمین گیر میکرد . با شجاعتی که داشت ،محال بود، دشمن بتواند هجوم کند. مدتی هم بایک گردان به یت به سمت اثریا رفت و در آنجا هم خیلی موفق بود،با تدبیر وشجاعت بالا وتجربه خوبی که داشت دشمن رابه زانو درآورد و بعدازآن یت دوباره به تدمر برگشت . آ دوره اش بود میخواست مرخصی برود که همان موقع تدمر ما عملیات داشتیم. دوستانش که باهم آمده بودندبه مرخصی رفتند ولی ایشان مرخصیش را لغوکرد و درآن عملیات شرکت کرد. در روز دوم عملیات با یهای ملعون ساعتها جنگیدند وپس ازچندساعت مقاومت ازسه طرف محاصره و با تیر قناص دشمن مجروح شد. امکان عقب کشیدن وی نبود وا زشدت خونریزی بیحال شدکه درآ باشلیک تیر دشمن به قلبش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. گروه فرهنگے سـرداران_بے_مـرز https://telegram.me/joinchat/d7hrmt8l2xfevunz7v8yuq
اینقد تاریک بوده این اتاقه لعنتی که چشام به نور حساس شدن انقد به تو فک که میتونم همه جا تو رو احساس کنم از این شومینه ی سرد از این شمعا بیزارم الان چند ماهه رفتی که فردا بیای پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست هیس سکوت قشنگه بذار واسه اولین بار دروغ نگم بهت همه چیو دیدم خیانته تو به من یه افسانه بود برام ولی خیلی زود طعمش و چشیدم همه چی و دیدم دیدم تو اون هوایه زمستونی چطور یهو اومد جلو راهت سد شد دوتاییتون به هم نزدیک شدید و بعد بخار اون دهناتون قطع شد دیدم دیدم که چطوری دورت میچرخید و هر از گاهی ام میکشید دست رو گونه هات  هیس سکوت قشنگه اونم وقتی که حرفی نداری تو یه دنیارو به هم ریختی حالا شدی از چی فراری پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم هر چند دورم یه کام نیکوتین حس میکنم از سی داری نگام میکنی اصا چرا دائم اعصابم و بگام بیخودی وقتی اینقد داغونم که راه خونه رو گم میکنم راه به راه یکی دیگه رو پر میکنم فک میکنم به اون قسمایه پوچت یهو  و میبندم به دست انداز کوچه و به درو دیوار دورت پره میخوای منو چیکار لشو بیحال نشستم و یه مشتی کاغذ و ورقه دورم دلم لک زده که دوباره بغلت کنم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم هر چند دورم عصبی که میشم میکنم پوست تنم و سیگارامم چپه روشن میشن ببین من همیشه همون دیوونم ولی امثال تو که همشون هنر پیشن من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم
خدایش مغرب و عشاء در مسجد ائمه بقیع ع طبس ، بعد از هفده ساعت روزه داری در دمای حدود پنجاه درجه ای شهر طبس حال و هوای دیگه ای دارد. هیچ بیحال نیست ، شاید تشنه باشد و نگاه به ثانیه های باقی مانده به لحظه افطار داشته باشد ولی به محض شنیدن صدای الله اکبر اذان مغرب ، خود را برای پذیرایی از گزاران آماده می کند. جوانان مسجد را می گویم که کلی نشاط دارند و شور و شوق ..... هرشب م ن مغرب و عشاء پذیرایی با ما و شربت ..... ساده و بی ریا ... حداقل دویست گزار و شاید سیصد نفر، از زن ومرد و پیر و جوان... و حالا چندین شبی است که در مسجد سفره ای انداخته می شود به وسعت دریایی از محبت باور کنید میشود با نان و پنیر و ما افطاری داد و ثواب جمع کرد. افطاری حتما کباب و جوجه و بختیاری نیست که فقط سی تا چهل نفر بخورند ...... اینجا از هر قشری کنار هم افطار می خورند ...... خدا از همه قبول فرماید .... ان شاالله آری اینجا مسجد ائمه بقیع ع طبس است. بریز و بپاش نیست سر و ته سفره آسمانیشان را به زمین و زمان وصل ن د حس قشنگ معنویشان را زمینی ن د ریایی در کار نبود. مهمان ها پیر و جوان همه با صمیمیت کنار هم نشسته بودند.
سلام من اومدم و از این به بعد هر روز روزی 3یا4 بار میام دو روز پیش که از اینجا رفتم غروبش با اناهیتا رفتیم باشگاه اخه من و اناهیتا هر دوتا ژیمناستیک کاریم خلاصه تا ساعت 7 با زبون روزه باشگاه بودیم ما چون همه فن ها رو یاد گرفتیم فقط تمرین میکنیم یا نشون بچه های کوچیک میدیم البته با کمک خانم جلالی ( مربیه ما و بچه های کوچیکتر)ساعت 7 از باشگاه اومدیم بیرون و یه اژانس گرفتیم و اول اناهیتا رو رسوند و بعد من موقعی رفتم خونه سریع تلویزیون رو روشن 10 دقیقه بود که ماه عسل شروع شده بود منم رفتم به اشپزخونه که بوی غذایی که سولماز خانم درست کرده بود ادمو دیوونه میکرد منم کلی برای اون افراد ماه عسل مخصوصا زن گیلانی سوخت و گریه بعد از تمام شدن ماه عسل شیر رو داغ و چای درست و سفر رو اماده که عمو اومد و با هم افطار کردیم بعدش عمو رفت و تا ساعت 10 درس خوند و منم یه کم درسای زبانم رو تمرین و ساعت 10 شاهگوش رو گذاشتم و با عمو هم نگاه کردیم و هم غذا خوردیم البته غذا رو روی میز مبل های جلوی تلویزیون خوردیم و منم به اصرار عمو چند قاشق برنج خالی خوردم بعدش ظرفارو گذاشتم تو ماشین و برای عمو قهوه درست و تا ساعت 12 من و عمو بازی کامپیو تری کردیم که عمو 3 بار برد و من 2 بار ساعت 12 هم مثل پادگان نظامی خونه سوت و کور و لالا تا سحر ، سحرم 2 قاشق غذا خوردم که عمو تهدیدم کرد که اگر نخورم نمیذاره روزه بگیرم منم یه کم بیشتر خوردم و بعد اذان با هم خوندیم و من تا ساعت 5 با عمو قران خوندم و بعد خو دم صبح ساعت 10 بابام از خواب بیدارم کرد که زنگ زد به گوشیم و این مکالمه ی من و بابام من: جانم بفرمایید بابا: به به هنوز خو خانم خانما من: سلام بابا قربونت برم خوبی دلم برات تنگ شده بود بابا: سلام بابا جان خوبی بیدار شو دیگه الان سرت درد میگیره اون موقع دیگه بیار و باقالی بار کن و چند تا حرف که سانسور میخواد بعدش بیدار شدم تا ساعت 2 بیحال بودم و ل نگاه کتاب زبان می تا غروب که عمو اومد خونه و یه دوش گرفت و گفت کیمیا امشب باید بریم مهمانی منم گفتم عمو کجا که گفت یه کی از همکار ها برای افطار به رستوران فلان دعوتمون کرده و بیشتر همکارا هستن گفتم عمو من بیام چیکار که گفت هیس تو خونه تنهایی نمیشه پاشو منم یه دوش گرفتم و موهام رو خشک و با هم رفتیم که عمو فرید اینا بودن خ دا رو شکر که تا ا مهمونی از گیر دادنای عمو از غذا خوردن راحت شدم با فربد فقط با تبلت سر و کله میزدیم ولی ا ش گفتم کم مونده بود اینجا باشم که بودم شب ساعت 12 هستم
سلام من اومدم و از این به بعد هر روز روزی 3یا4 بار میام دو روز پیش که از اینجا رفتم غروبش با اناهیتا رفتیم باشگاه اخه من و اناهیتا هر دوتا ژیمناستیک کاریم خلاصه تا ساعت 7 با زبون روزه باشگاه بودیم ما چون همه فن ها رو یاد گرفتیم فقط تمرین میکنیم یا نشون بچه های کوچیک میدیم البته با کمک خانم جلالی ( مربیه ما و بچه های کوچیکتر)ساعت 7 از باشگاه اومدیم بیرون و یه اژانس گرفتیم و اول اناهیتا رو رسوند و بعد من موقعی رفتم خونه سریع تلویزیون رو روشن 10 دقیقه بود که ماه عسل شروع شده بود منم رفتم به اشپزخونه که بوی غذایی که سولماز خانم درست کرده بود ادمو دیوونه میکرد منم کلی برای اون افراد ماه عسل مخصوصا زن گیلانی سوخت و گریه بعد از تمام شدن ماه عسل شیر رو داغ و چای درست و سفر رو اماده که عمو اومد و با هم افطار کردیم بعدش عمو رفت و تا ساعت 10 درس خوند و منم یه کم درسای زبانم رو تمرین و ساعت 10 شاهگوش رو گذاشتم و با عمو هم نگاه کردیم و هم غذا خوردیم البته غذا رو روی میز مبل های جلوی تلویزیون خوردیم و منم به اصرار عمو چند قاشق برنج خالی خوردم بعدش ظرفارو گذاشتم تو ماشین و برای عمو قهوه درست و تا ساعت 12 من و عمو بازی کامپیو تری کردیم که عمو 3 بار برد و من 2 بار ساعت 12 هم مثل پادگان نظامی خونه سوت و کور و لالا تا سحر ، سحرم 2 قاشق غذا خوردم که عمو تهدیدم کرد که اگر نخورم نمیذاره روزه بگیرم منم یه کم بیشتر خوردم و بعد اذان با هم خوندیم و من تا ساعت 5 با عمو قران خوندم و بعد خو دم صبح ساعت 10 بابام از خواب بیدارم کرد که زنگ زد به گوشیم و این مکالمه ی من و بابام من: جانم بفرمایید بابا: به به هنوز خو خانم خانما من: سلام بابا قربونت برم خوبی دلم برات تنگ شده بود بابا: سلام بابا جان خوبی بیدار شو دیگه الان سرت درد میگیره اون موقع دیگه بیار و باقالی بار کن و چند تا حرف که سانسور میخواد بعدش بیدار شدم تا ساعت 2 بیحال بودم و ل نگاه کتاب زبان می تا غروب که عمو اومد خونه و یه دوش گرفت و گفت کیمیا امشب باید بریم مهمانی منم گفتم عمو کجا که گفت یه کی از همکار ها برای افطار به رستوران فلان دعوتمون کرده و بیشتر همکارا هستن گفتم عمو من بیام چیکار که گفت هیس تو خونه تنهایی نمیشه پاشو منم یه دوش گرفتم و موهام رو خشک و با هم رفتیم که عمو فرید اینا بودن خ دا رو شکر که تا ا مهمونی از گیر دادنای عمو از غذا خوردن راحت شدم با فربد فقط با تبلت سر و کله میزدیم ولی ا ش گفتم کم مونده بود اینجا باشم که بودم شب ساعت 12 هستم
بیماری-های-بونسای-پیشگیری-علت-و-درمان-تصاویر بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر فرمت فایل ی: .pdf
فرمت فایل اصلی: pdf
affpagecntحجم فایل: 5906affproductprice بخشی از متن:
آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت ودرمان آن در این مجموعه گنجانده شده است.

علت خشک شدن برگ های پایینی بونسای+درمان علت زرد شدن برگ های بونسای+درمان
علت سوختگی سر برگ های بونسای+درمان
دلیل سوراخ شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن و قهوه ای شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن برگ های بونسای+درمان
دلیل پزمردگی و بیحال شدن یونسای+درمان
علت ریختن برگ های بونسای+درمان
دلایل قارچی شدن بونسای+درمان
علت سوختگی و ریزش برگ ها+درمان
دلیل ریزش برگ های پایینی بونسای+درمان
شته بونسای و درمان آن
قهوه ای شدن برگ بونسای و درمان
خصوصیات بونسای مریض+تصاویر
چگوه بفهمیم بونسای ما مریض است
چگونه روی بونسای خود کود ها را محلول پاشی کنیم

موضوعات: بیماری های بونسای
نشان های بیماری در بونسای
علت بیمار شدن بونسای
درمان
بیماری ها و آفات شایع و درمان
پیشگیری از بیماری شدن بونسای
آموزش کود دهی به شیوه محلول پاشی روی بونسای
تصاویر درختان بونسای بیمار و آفت زده(60 تصویر)

***در این مجموعه می آموزید که چگونه یک بونسای سالم انتخاب کنید و همچنین از روی علائم بونسای خود به بیماری آن پی ببرید و قبل از نابود شدن بونسای خود آن را درمان کنید درمان بیماری در این مجموعه به دو شیوه درمان های طبیعی و بیولوژیک و درمان های شیمایی با سموم و قارچکش است که هر دو مورد ذکر شده است.
همچنین با نکاتی که می آموزید از بیمار شدن دوباره بونسای خود جلوگیری می کنید و با تصاویر واضح از بونسای های بیمار شما با مقایسه آن با بونسای خود به راحتی میفهمید بونسای شما بیمار است یا خیر.







   فایلپرداخت با کلیه کارتهای عضو شتاب امکان پذیر است.
( متممش میشه هرکه؛ هرکه آقاجون، هرچه باباجون...) زاهد ظاه رست از حال ما آگاه نیست...
در جای دیگر: نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد، ای بسا قه که مستوجب آتش باشد و حرفهای دیگر... انسانها دوگونه اند: یا به دنبال رسیدن به تخیلاتشان زندگی میکنند؛ تخیلاتشان جنبه آرزویی به خود میگرند و به گونه ای میشوند هدف و غایت و مراد... به هرطریق... دوم گروهی که در تخیلاتشان مستغرقند؛ یعنی به واقع ذهن و فکرشان آنچیزی است که تخیل میکنند؛ معیار و سنجش امور و زندگی هم آن چیزی است که آنها فکر میکنند و گمانشان هم از واقعیت آن چیزی نیست که دیگران میگویند... بحث اص عالم واقع و تخیل نیست؛ اصلا تعریف این دو چیست؟ مرزبندی این دو؟ چقدر در همند و باهمند؟........ اما گروه سوم؛ گروه سوم؟ بله؛ آنهایی که هم در تخیلات خودشان گمند و هم در جستجوی آرزوهای خیالی اند؛ یعنی هپروتی اند؟ هرچه میخواهی اسمشان را بگذار... و اما گروه چهارم؛ گروه چهارم؟.... بله؛ گروه دهم صدم هزارم... به تو چه آخه؟ چرا دسته بندی میکنی؟ مگه عقل کلی، دانای همه چی دان مطلقی؟.... القصه چیزهای بامزه دیگر... نمیدانم بعد چندسال بود که سرشب خو دم؛ بیحال و خسته؛ این ح خماری خیلی دخلی به خستگی جسمانی و اینها هم ندارد؛ البته از ۴ و ۵ صبحش بیدار بودم؛ غیر از آن جستن از خواب نیمه بامداد دوباره قدری چرت یا کوتاه خو و بعد گرسنگی که بر من غالب شد؛ دیدم خودم هستم و خودم؛ زدم بیرون مگر نانی ب م و چیزی و البته وسوسه چندپیراشکی؛.. قدری که خوردم باز به گونه بیهوش شدم؛ اما خوابهای متصل آشفته، انگار بقدر یه علمی تخیلی مطلب و محتوا پشت هر خواب است؛ چاره ای نیست اما؛ گاهی خواب تنها ملجا است، باید خودمان را به آن راه بزنیم....
این مز فاتی که مینویسند از کجا میاد؟ عشق و تنهایی و خیانت و بی محبتی و کوفت و درد و..؟ بابا زندگیتون رو ید؛ چه ذهنای دارید. اینقدر حرف و آشفته بزنید که ح ون آشفته تر هم بشه؛ از آنطرف ترانه های امروزی که اکثر قریب به اتفاقشان انگار دارند میزایند؛ بابا برو ح رو درست کن روانپزشکی سفری،یه ذره هوا به کله ات بخوره اونوقت ح ون یه ذره جا اومد بیاین شعر بگید بخونید؛ میگه حال و روز امروزه اینه، اینه؟ چی بگم والا ولی ربطی نداره به حرف من... وقتی برای یه بچه پیش دبستانی هم بذارید اونم ناخودآگاه بی اختیار ش ت ع ش ق ی میخوره... کلا همه چی در هم و برهم شده؛ لااقل برای من اینگونه به نظر میاد... اخبار مربضند... قطع و جزمی نیست؛ همینجوری گفتم... ولی امری درونی که هست، نیست؟ به گونه ای عجیب این روزها به روزگار و نفس های هر که حالش خوب است غبطه میخورم؛ حتی یک نفس یک نگاه حال خوب در این زندگی قیمتی است؛ قدر حال خوب رو ی میدونه که گرفتاره و ... ایشالا حال خوبا و حال خوبی ها زیاد باشه برای همه، این دعا و آرزوی خوبی است... ایشالا من بمیرم اونا خوب باشن...
بعد از تقریبا یک هفته سرماخوردگی، امروز اولین روزی است که احساس خوب شدن دارم. دیروز کلا روز بی حوصله ای بود. صبح با اسنپ رفتم اداره. رئیسم نیامده بود و سرم خلوت تر بود و در طول روز مطالعه و یک کمی کارهای تز را انجام دادم. بعدازظهر با همکارم تا تجریش پیاده رفتم تا برم شعبه وایت بوفالو ارگ ولی واقعا کار اشتباهی بود. سرماخوردگی ضعیفم کرده بود و اصلا جون نداشتم و پیاده روی حالم رو بدتر کرد. همکارم هم دیروز حرفاش روی اعصابم بود. به نظرم خیلی پرحرف اومد. البته احتمالا به خاطر این بود که مریض بودم. چون هر روز که باهم برمیگردیم مشکلی ندارم. دیگه تا رسیدم تجریش از رفتن به ارگ منصرف شدم و با تا ی برگشتم خونه. توی تا ی هم ح تهوع داشتم ولی خدا رو شکر، ترافیک کم بود و نسبتا زود رسیدم.تا رسیدم خونه واقعا خسته بودم. یک کمی سوپ داشتم که گرم و خوردم و یک لیوان آب پرتقال گرفتم و نشستم به خوندن جنگ و صلح. بعدش هم دراز کشیدم و وقتم رو توی اینترنت هدر دادم. خونه هم از شدت نامرتبی رو به انفجار بود ولی اصلا توان ت خوردن نداشتم.  حدود  ساعت نه اومد خونه و از شیلا چیزبرگز سفارش دادیم و خوردیم و خو دیم. صبح با خستگی بیدار شدم. واقعا بیحال بودم. امروز ماشین بردم و رو هم سر راهم رسوندم. روزهایی که رو میرسونم خیلی زود به اداره میرسم. امروز هم صبح شروع جنگ و صلح خوندم و کم کم کار شروع شد. امروز یک جلسخ خیلی خوب رفتم. یک آقایی اومده بود و کاملا مسلط درباره موضوع مهمی ارائه داد. من واقعا لذت میبرم وقتی ی روی کارش اینقدر تسلط و دانش داره. از اونجا که میخوام ایرادات و نقاط ضعفم رو بنویسم تا دیگه تکرارشون نکنم، ایراد کار امروزم این بود که شماره موبایلمو به یکی از مراجعین دادم. واقعا باید از این کار پرهیز کنم. کلا من متاسفانه نمیتونم مرز بین کار و زندگی شخصی رو به درستی رعایت کنم. عصر میخواستم همکارمو تا یه جایی برسونم که پیام داد و گفت که کارش طول میشکه. واسه همین تنها برگشتم و در طول مسیر، تگرگ شدیدی گرفت. سقف ماشین داشت سوراخ میشد واقعا ترسیده بودم. تا حالا همچین موقعیتی رو تجربه نکرده بودم. تا رسیدم خونه، شروع به تمیزکاری و جمع و جور . واقعا خونه داشت منفجر میشد. بعد هم لباسا رو ریختم تو ماشین و گذاشتم ماش بپزه برای ماش پلو. بعدش هم نشستم به خوندن جنگ و صلح.راستی امروز قطع شدن تلگرام چندان بد هم نبود. من همیشه گوشیمو در طول روز توی اداره شارژ میکنم ولی امروز شارژش همچنان باقی  مونده بود. فهمیدم من خیلی از اینترنت استفاده میکنم.  
درختی که 4 سال ثمر نداد 8 سال 100 سال هم نخواهد داد بدون تعارف خود گول زنک تی که مشخصات اصلی اش سست عنصری بی حالی چسی کم کاری وادادگی الدورم بولدروم ادعا پرحرفی وراجی عوام فریبی تزویر نفاق دروغ دغل تکبر خود خاص بینی خود متشکری از خود راضی گری وقاحت قباحت بی اندازه لجاجت خیانت به منافع ملی ورشد کشور بی عرضگی محض سازشکاری ترسو در برابر غرب به اسم احتیاط عقلانیت غربگرا دست نشانده جنگ نرم و فتنه و ادامه راه فتنگران 88 است قرارش از ته اش چه بیرون بیایید جز فریب افکار عمومی جز بزرگ نمایی پرحرف ترین کم کارترین ت که ذره ای خاصیت برای وضع عمومی کشور و رفاه عمومی و اصلاح سریع مشکلات نداشته و قدر فرصت ها را ندانسته و کم کار سست عنصر بیحال واداده حراف مزور خائن است چرا انتقاد نکنیم چراوقتی می دانیم از این ت دست نشانده دورکاری دشمنان و جنگ خزنده نفوذ نرم چیزی جز کند رشد کشور و عقب ماندگی و معامله کثیف سازش تسلیم و اماده سازی برای تسلیم کامل انقلاب در برابر امریکا قرار نیست چیز خاصی یا اش دهن سوزی بیرون بیاید و چرب زبانی های هم پشیزی ارزش ندارد چیزی تمام نشده مگرجنگ بین خیروشر و دوقطبی خیرو مام می شود مگرحق باطل می توانند باهم کنار بیایند مگر اب و اتش یکی هستند که سکوت مدارا همکاری با خائنین شیاطین و مزدوران فتنه گران تفاله های فتنه 88 در کشور کنیم انیکه از فتنه 88 حکومت قدرت را حق خود می دانستند و تا رسیدن بدان همه کار د و کشور را بازیچه طمع حسد وسوسه جاه طلبی خود برتربینی بی نهایت خود مثل ارباب متکبرشان امریکا د خط ما از خط نفاق ریا تزویر خیانت دروغ عوام فریبی اعتدال ی نرمش ی همیشه جداست و ما به جدا بودن خودمان از چیزی که ذاتش درست نیست اب است افتخار می کنیم به اینکه با جماعتی که بدنبال حل هضم تمام جریان های غیرخود در داخل خود هستند درکشور درست همان کاری که امریکا اعظم در جهان می کند مقاومت جدیت صداقت شفافیت راه صراط المستقیم است و ما تا ا با این جریان ها چه در داخلل کشور چه در خارج گشور که هر دو 1 هدف و ا هم استحاله لوس نظام و ارزشها و جدیت ها ارمان های واضح ان و حل هضم بلعیدن انقلاب اصیل ناب هستند می ایستیم و فراتر از انتقاد می جنگیم اگر به دوستی همکاری با جریان هایی که ذات کثیف پلید خائنانه دارند و با لبخند فریبنده دست دوستی دراز می کنند انی اعتماد کنیم گول بخوریم خنجر عمیق زهرالود خیانت پلیدی ذات خود را تا ته فرو خواهند کرد تاریخ به اندازه کافی پراست از این لحظات ادم ها هرچقدر بخواهیم درس برای تجریه و دوباره اشتباه ن هست که جز واضح واضحات است اگر ما سرعت گیریها این جریانات نباشیم انها سرعت شتاب تکمیل فاز خواست های خیانت خود را تکمیل می کنند پس حداقل می توان سرعت رسیدن انها به خواست های خائنان شان را در کل کشور کند کرد

بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت و درمان آن و پیشگیری از بیمار شدن گیاه به اضافه تصاویر دسته بندی کشاورزی بازدید ها 0 فرمت فایل pdf حجم فایل 5268 کیلو بایت تعداد صفحات فایل 85  بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر گزارش تخلف برای بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر فروشنده فایل کد کاربری 134 تمام فایل ها کاربر آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت ودرمان آن در این مجموعه گنجانده شده است.
علت خشک شدن برگ های پایینی بونسای+درمان علت زرد شدن برگ های بونسای+درمان
علت سوختگی سر برگ های بونسای+درمان
دلیل سوراخ شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن و قهوه ای شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن برگ های بونسای+درمان
دلیل پزمردگی و بیحال شدن یونسای+درمان
علت ریختن برگ های بونسای+درمان
دلایل قارچی شدن بونسای+درمان
علت سوختگی و ریزش برگ ها+درمان
دلیل ریزش برگ های پایینی بونسای+درمان
شته بونسای و درمان آن
قهوه ای شدن برگ بونسای و درمان
خصوصیات بونسای مریض+تصاویر
چگوه بفهمیم بونسای ما مریض است
چگونه روی بونسای خود کود ها را محلول پاشی کنیم
موضوعات: بیماری های بونسای
نشان های بیماری در بونسای
علت بیمار شدن بونسای
درمان
بیماری ها و آفات شایع و درمان
پیشگیری از بیماری شدن بونسای
آموزش کود دهی به شیوه محلول پاشی روی بونسای
تصاویر درختان بونسای بیمار و آفت زده(60 تصویر)
***در این مجموعه می آموزید که چگونه یک بونسای سالم انتخاب کنید و همچنین از روی علائم بونسای خود به بیماری آن پی ببرید و قبل از نابود شدن بونسای خود آن را درمان کنید درمان بیماری در این مجموعه به دو شیوه درمان های طبیعی و بیولوژیک و درمان های شیمایی با سموم و قارچکش است که هر دو مورد ذکر شده است.
همچنین با نکاتی که می آموزید از بیمار شدن دوباره بونسای خود جلوگیری می کنید و با تصاویر واضح از بونسای های بیمار شما با مقایسه آن با بونسای خود به راحتی میفهمید بونسای شما بیمار است یا خیر.







علت سیاه شدن برگ بونسایقهوه ای شدن برگ بونسایدرمان قارچ بونسایزرد شدن برگ بونسایاحیا بونسای خشک شدهریزش برگ های بونسایقارچ کش برای بونسایبیماری های بونسایدرمان بونسای مریضنگهداری از بونسای
جواب بازی ج انه کلاسیک مرحله 79 لیست مراحل ج انه کلاسیک جواب مرحله 79 ج انه کلاسیک جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،جواب های ج انه کلاسیک،ج انه کلاسیک،پاسخ سوالات بازی ج انه کلاسیک،جواب تمام مراحل بازی ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب مرحله ج انه کلاسیک،جواب بازی ج انه کلاسیک سوره ۸۲ قرآن کریم
انفطار
ح اعصاب آدمی عصبانی
کشمشی
مظهر تاریکی!
شب
شا ار امیل زولا
نانا
اسباب روسی جوش‬‫ آوردن آب
سماور
دربندان
اسرا
استواری
صلابت
درگیری
تنش
چندین سلیقه!
سلایق
سودای ناله!
آه
سفید
رازقی
آزاده دشت کربال
حر
‬‫پاکیزه
زکی ‬‫پاکیزه در حل ج - ja lbaz.blog.ir
از عناصر پرتوزای ج تناوبی
رادون
شتر پلنگ!
زرافه
ابزارهندسی رسم زاویه قائمه
گونیا
جزئی از فعل که مفهوم ‬‫شخص و عدد را به فعل می افزاید
شناسه
بوی ماندگی
نا
جلو
فرا
«یمانی مشهور»+«مایه حیات»
برداب
گیاه خوشبوی
ریحان
‬‫همه پرسی
رفرم
از پسران ابوالبشر
ه ل
طولانی
مدید
میانگین
متوسط
راهرو س وشیده
دالان
خداوند
اله
از خواهران برونته
آن
جستجو
کنکاش
‬‫طرد
راندن
آبجی
خواهر
از س وش های نه
روسری
شهری در فارس
فسا
طلا
زر
جاسوس خانه رژیم گر
موساد
ناشنوا
کر
‬‫پاردم
رانکی
غنی
بای

زباله
ناشناخته
مبهم
اتحادیه چند شرکت برای کنترل قیمت کالا یا خدمتی
کارتل
سقف فروریخته
آوار
‬‫مخفف اگر
آر
تلالو
درخشش
از پدیده های جغرافیایی که به آن آبلرزه یا غریاله هم گویند‬
سونامی
عدل و داد
انصاف
لقب چند تن از رجال عهد قاجار
فرمان فرما
آوای دردمندی!
ناله
اخذ
گرفتن
شاخه ای از شمشیربازی
سابر
‬‫نیستی و نابودی
فنا
کثرت آمد و شد
روارو
س ناه
خانه
نام کهن توس
طابران
پایتخت تزارها!
مسکو
گنجه لباس
کمد
ادب
تادیب
عشوه‬‫گری
طنازی
خاک کوزه گری
رس
نام برادر رستم
زواره
اسب قهوه ای رنگ
کهر
ه خودمانی!
کخ
محکم و مستدل
متقن
آفریدگار
دادار
‬‫امر از بودن
باش
معدنی
کانی
پولی که بر سر عروس و داماد می ریزند
شاباش
موسیقی نظامی
مارش
شهر مدفن دانیال نبی(ع)
شوش
‬‫ دستی
زنبیل
دیدن
رویت
تلخ مزه
مر
غار نبوت
حرا
فرهنگ لغات فرانسه
لاروس فرهنگ لغات فرانسه در حل ج - ja lbaz.blog.ir
سست و بیحال
لس
جملگی
سراسر
مخالف
ناساز
موی گردن‬‫ شیر
یال
باشعور
فهیم
ابزار صعود
نردبان
شاخه ای از رشته عمران
سازه
پرتابگر دیسک ایرانی و رکورددار فعلی پرتاب دیسک‬‫ ایران و آسیا
حدادی
صدا
آوا
انباز
شریک
از مصنوعات پرکاربرد شیمیایی
نایلن
سخن و گفته
کلام
آنچه از یک محاسبه ریاضیاتی به‬ ‫جا ماند
باقیمانده
بی ایمان‬
هرهری
مدرسه قاسمیه غیرمشدد در توابع ماردین قدیمی. مشرف فایده دشت های وسیع و کم عرض بین النهرین، حین را اندر 1502 ضلع سود پایان رسید و آش توجه به سن لحظه است، اندر شرایط قابل پروا است.
این یک پیاده روی کوتاه داخل سراشیبی برای رسیدن به آن بود. بدون ترافیک روی تصویب رسید و نفع علیه و له روی بالا و درب های چوبی کاپیتان قفل شده هستی و عدم هنگامی که ما مطلع شدند. ما برای مالک کلید برای رسیدن به آرام .
او یک پیر مرد، که واحد وزن تخمین زده تو 80s او بود. سن و سال او حرکات خویشتن را آهسته در حالی که او، کلید ف ی سیاه پاکی سفید بزرگ.
اجاره آپارتمان در آنتالیا
دروازه بان از دبستان قاسمیه
در حالی که به آرامی تبدیل کلید برای ه درب، او توضیح انصاف که تو سال های دیرینه زمانی که دبیرستان در مصرف کامل بود، مجازی بود صدر در دست کشیدن سکبا استفاده باز یافتن پروتکل حال نیاز است.
ن کوبه داخل پایین ربودن بزنید داخل حالی که رجال می کوبه فراز شیر بالای بلند. هر دو برای تلفن های موبایل های جوراجور تولید اخلاص اطمینان دوباره یافتن و گم درب وساطت ی باز یافتن جنس همان بازگشایی شد.
مدرسه چیست؟
در خلق عثمانی، هدف اصلی دوباره پیدا یک آموزشگاه یک آموزشگاه دینی بود. افراد دیگری از جمله علوم تا اینکه زمانی که مبحث ملودی اصلی عدم مشاجره دین و درک آموزان را به امت های راستی زنهار و خیانت به برون خود را از پرورش و یادگیری جدا می شدند تحصیل داده شد.
سلاطین امپراتوری عثمانی ف بزرگی اندر مدارس آنها آفریده شده است قدس آنها ندرتاً دانشمندان مشتهر از سراسر عالم عرب برای تدریس دعوت، بنابراین اطمینان فرهنگ جهانی است.
شهرت یک جستجوگر نیز ضلع سود دانش آموزان روی سفر دوباره یافتن و گم دور فقط بالا توسط دم شخص پرورش داده می شود را تشویق کنند. بسیاری باز یافتن مدارس درون ماردین با این حال دبستان قاسمیه نظر محزون می شود بزرگترین تزکیه بهترین است.
ماردین مدرسه
مدرسه قاسمیه ماردین
جنوب قبال ورودی منتجه منتهی به راه یک حیاط وا دو آشکوب است. در اوج یک تالاب آب، تغذیه مداخله یک قیف باریک محلول ذوب خوی بزاق از یک مایه در دیوار است. این نشان دهنده جسر صراط است که هر خوش کیش قبل پیدا رفتن را دوباره به دست آوردن طریق به نعیم و دوزخ منتقل می کند.
مدرسه قاسمیه حیاط
تمام اتاق ها وا دقت طراحی شده بودند به پیدا نور مستقیم خورشید شمه و این تو نظر دریافت مهم وجود چرا که اندر ماردین، آب و ملاحظه اعتنا می تواند فراز چهل جایگاه برسد. دیوارهای سنگی و کف نیز جای پا خنک کننده عرضه شده منتها آنها برفراز سکوت گمان آور پاکی محیط نقصان شده به عنوان ما داخل اطراف نوا فحوا می رفت.
برنامه نه در لحظه را محصور کنید به عنوان یک موزه ولیک غرفه های نمایشگاهی سکبا تکیه پهلو دیوار اندر مقابل نور خورشید صدر در سمت بدکار شده بود و بیحال شد. مدل فیل اندر مقابل اهن الات مشهد ایستادگی داده شده بود اما من موفق بالا دیدن اتصال.
در حالی که من دوباره به دست آوردن سربازان عثمانی که تعلم دیده به استفاده از فیل تو کشورهای دیگر که آنها حکومت می کرد شنیده می شود، خویش ضمیر نفس ضمیر اول شخص مفرد سه کیلو را دیده اند اصلاً آنها را درون زمین های که داخل حال مرتب جمهوری ترکیه ذکر شده است. حتی پیر جوانمرد که ما درون اطراف آرم داد بیدار نیست چرا معیار فیل درون نمایش بود.
به نمایش در مکتب قاسمیه
به این دلیل که این آموزشگاه نیز اجتماعی پیچیده نامیده می شود زیرا یک ضریح نهفته است که تو یکی از سرا های جانبی است. این که کلام می شود خدیو قاسم و مفروضات و مجهولات کمی اندر مورد زندگی خود اندر دسترس است.
هر او بود، درون صورتی که واقعا گور او نفس را ملاطفت آور است. آرامگاه پهلو سمت مطرود شد و مانوس یک کالای فراموش کرد. هیچ اهمیت و حرمت به یاد مردگان وجود دارد.
omb در آموزشگاه قاسمیه
اطلاعات اضافی
مدرسه است که برفراز خوبی تیر نوشته صفا می تواند در یک دقیقه پیاده روی بیست سراشیبی رسیده است. هیچ کافه ها صمیمیت یا کاباره ها اندر مناطق اطراف دم وجود دارد بی آلایشی من نمی توانستم دیدن هر ابریق های عمومی محنت بنابراین مرتب می شود. مشکل این است که پیاده روی تا ناهموار است به چه جهت که هیچ کاباره و واگفت عمومی بود دارد. این یک شیب رفعت است، بنابراین خویش ضمیر نفس ضمیر اول شخص مفرد سه کیلو توصیه سکبا استفاده از حمل و نقل سود و یا مذاکره آش یک راننده تا ی برای کورس دور طرفه رها .
جواب بازی ج انه کلاسیک مرحله 175 لیست مراحل ج انه کلاسیک جواب مرحله 175 ج انه کلاسیک جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،جواب های ج انه کلاسیک،ج انه کلاسیک،پاسخ سوالات بازی ج انه کلاسیک،جواب تمام مراحل بازی ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب مرحله ج انه کلاسیک،جواب بازی ج انه کلاسیک ششمین و آ ین تقسیم دوره پارینه سنگی از دوران چهارم که برخی وسایل صیقل
نیافته از این دوره به دست آمده
ماگدالینین
مرحله میانی‬‫ زراعت
داشت
پدر عرب
ابو
نگهبان چماق نقره ای
یساول
هست شده
موجود
فرمان
دستور
پرسیدن از جا و مکان ی
سراغ
از همسران حضرت ابراهیم (ع)
سارا از همسران حضرت ابراهیم در حل ج - ja lbaz.blog.ir
سعی‬‫ و جدیت
اهتمام
کاشف قانون جاذبه زمین
نیوتن
نیمه دیوانه!
خل
یاقوت سرخ
یاکند
خشکی
بر
به دور از اتهام
بری
جوان
برنا
کشور گازی!
بوتان
مساوی
یر
کوچک‬‫ و بزرگ دستگاه گوارش
روده
مسافر
راهی
اسباب و اثاث عروس خانم!
جهاز
آشکار
جلی
اثری از فرانتس کافکا
مسخ
از انواع سازها بر اساس شیوه نواختن
زهی
ابزار‬‫ استثمار
یوغ
سر منی معروف!
وعده
نقاش
رسام
بی عیب و نقص
کامل
بز کوهی
کل
نوعی پارچه سفید نخی
متقال
عامه مردم
رعیت
مادر ف ات
آهن
خاندان
آل
‬‫بدبختی و بیچارگی
فلاکت
صوت نفرت
اف
یار نعلبکی!
فنجان
فرقه مذهبی حاکم بر عربستان
وه ت
درخشان
بارق
یکه و تنها
بی
نصیب و قسمت ی از‬‫ چیزی
سهمیه
تکیه دادن
لمیدن
فرشته موکل بر خورشید در ایران باستان
میترا
میوه آبدار تابستانی
هلو
غذای پرنده
دانه
بر اساس این رسم داماد صبح روز‬‫ بعد از عروسی با هدایایی به دیدن پدر و
مادر عروس می رود‬
مادر زن سلام
قوم ایران باستان
ماد
یکی از دو قبیله عرب اصلی مدینه که بیشتر انصار از آنان بودند
خزرج
ماهر و چیره دست
کاربلد
یار داستانی ‬‫سلامان
ابسال
سر و صدای جمعیت
ولوله
از ادات شرط
اما
نویسنده آلمانی که وی را یکی از چهار رکن ادبیات اروپا می دانند
گوته
جدید ‬‫و تازه
بدیع
لعنت
نفرین
راه و روش
وتیره
لحظه
دم
بخشی از خاک آذربایجان غربی را در بر می گیرد!
نقده
میهمان ناخوانده
ایرمان
تپه ای‬‫ مربوط به دوران پیش از تاریخ ایران باستان در ۴ کیلومتری جاده
بهبهان به اهواز
مهتاج
سست و بیحال
لس
قارچ
اکارس
ابزار ماهیگیری‬‫
قلاب
گلی زیبا و نامی دخترانه
یاسمن
گل زرد رنگ که در ساخت رنگ نقاشی به کار می رود
ا ا
پدر شعر نو
نیما
شهر پرفروغ!
نور
ظرف پلاستیکی دهان‬‫ گشاد
دبه
رستوران دانشجویی!
سلف
مکر و حیله
کید
پهلوانان
یلان
روادید
ویزا
چلچراغ
لوستر
از گناهان کبیره که به خوردن گوشت مرده تشبیه شده
غیبت
‬‫موبایل
همراه
گل سرخ
رز
پرحرفی
وراجی
لنز و دوربین و پایه و فلاش و... از وسایل کار این صنف است
عکاسان
هزار تایش هم کم است!
دوست
عدد منفی!
نه
‬‫«صفحه الکترونیکی» + «میوه نیکو»!
کیتبه
بیگانگان
اجانب
نشانه ها
ایات
«میله» درهم ش ته!
یمهل
پرنمک
شور
ساقه زیرزمینی بعضی گیاهان
ریزوم
سرکرده‬‫ خونخوار هون ها که در زمان خود بزرگترین امپراطوری اروپا را ب ا
کرده بود
اتیلا
دور شی ها
تد ر
نیام شمشیر
غلاف
گیاه مقدس زرتشتیان‬
هوم گیاه مقدس زرتشتیان‬ در حل ج - ja lbaz.blog.ir
اگر بعد از این تست فهمیدید که خون آشام نیستید پس واقعا نیستید.همه ی ویژگی های زیر برای بیش از 50 درصد از خون آشام ها درسته و همه خون آشام ها حد اقل 85 درصد این ویژگی ها رو دارن.اگر شما یک خون آشام باشید ممکن است با دیدن جزئیات دقیق این تست شوکه شوید.اگر شما معتقد هستند که شما یک خون آشام واقعی هستید و در عین حال چند هیچ از این صفات رو ندارید باید از وانمود دست بردارید!ولی اگه شما همه صفات رو داشتید هیچ تضمینی نیست که شما یک خون آشام باشید. 1.خون در ابتدا برای من جالب نبود ولی بعد ها من یه احساس نا خوش آیندی درباره خون پیدا . اگر این درباره شما درسته دیگه وقتتون رو به خوندن ادامه متن هدر ندید چون شما قطعا یه خون آشام نیستید.احتمالا شما یک مورد کلاسیک از سندروم رینفلد هستید. 2.آیا به طور معمول رنگ پریده هستید؟دقت کنید که رنگ پریده بودن به معنای داشتن پوست سفید نیست.اگه جوابتون مثبته دو تکه گوشت رو یکی نیم پز و دیگری رو کامل بپزید.اگه از گوشت نیم پز خوشتون اومد و رنگ چهرتون صورتی شد (بر افروخته شدید) شما یک نشانه دیگر دارید چون انسان ها نمی تونن خون رو هضم کنن. 3.آیا تا به حال ی بهتون گفته که شما خوش شناسید که از یه تصادف با یه آسیب خیلی کم جون سالم به در بردید؟ 4.آیا شما به طور طبیعی قدرت یا توانایی دارید که خودتون به دست آورده باشید؟ 5.آیا در زمان کودکی قویترین،باهوش ترین یا سریع ترین فرد در کلاس بودید؟یا وقتی حدود 16 س ون بود هر 3 خصوصیت رو با هم داشتید؟ 6.آیا پدر شما وقتی کم سن وسال بودید از زندگی تون رفت یا ناپدید شد؟(نکته:52 درصد از خون آشام های واقعی و اون هایی که فکر می هستن به این سوال جواب بله دادن) 7.آیا معمولا مردم بهتون میگن که از سنتون جوونتر به نظر میاید؟یا اینکه نمی تونن سنتونو حدس بزنن؟ 8.آیا شب ها پر انرژی و بانشاط می شید و نزدیک طلوع آفتاب (یا صبح وقتی بیدار شدید) بیحال؟ 9.آیا بعد آسیب دیدگی کمی سریع تر از دیگران خوب میشید؟ 10.آیا تحمل بالایی نسبت به الکل یا سموم دارید؟ 11.آیا گاهی بسیار اجتماعی و گاهی بسیار مردم گریز می شید؟ 12.آیا شما به ندرت مریض مریض میشید و اگه مریض بشید زود تر از دیگران خوب میشید؟ 13.آیا حواس شش گانتون (دیدن،شنیدن،لامسه،بویایی،چشایی وحس ششم) از بیشتر مردم بهتره؟ 14.آیا در تاریکی خوب می بینید؟چند بار براتون پیش اومده که دیگران بگن نمی تونن چیزی ببینن در حالی که شما همه چیز رو میبینید یا یک کار ظریف مثل کتاب خوندن انجام میدید؟ 15.آیا سرعت بالایی برای واکنش به اتفاقات ناگهانی مثل افتادن چیزی دارید؟ 16.آیا به خون انسان واکنش نشون میدید؟ 17.آیا به نور یا گرمای زیاد حساسید؟(بعضی از خون آشام ها سردرد می گیرن) 18.آیا از صداهای ناگهانی میترسید؟(خون آشام ها نمی ترسن) 19.آیا وقتی زخمی میشید کم خونریزی میکنید؟(توجه:ممکنه نشانه کم خونی هم باشه) 20.آیا ناخن هاتون شفاف و محکمه؟ 21.آیا اتاق خوابتون سرد ترین و تاریک ترین اتاق خونس؟ 22.آیا می تونید این صدا رو بشنوید؟(توجه:ابتدا صدای اسپیکرو رو یه صدای نرمال تنظیم کنید.اگه بتونید بشنوید یه صدای بلند و آزار دهنده اس.) 23.آیا میتونید مقدار زیادی آهن خوراکی بخورید وهضم کنید؟ 24.آیا تا به حال شده بدون قصد نزدیک یه نفر بشید و اون بترسه چون نفهمیده شما نزدیکشید؟ 25.آیا تمایل زیادی به سفر دارید؟ 26.وقتی یه چیزی بوی خیلی شدیدی میده آیا می تونید طعمش رو احساس کنید و بگید خوبه یا نه؟ 27.آیا صدای پچ پچ رو می تونید بشنوید؟ 28.آیا یه خط تیره دور عنبیه چشمتون دارید؟گرچه همه خون آشام ها این خصوصیت رو دارن ولی هر که اینطوری باشه به طور قطع خون آشام نیس) 29.آیا رنگ چشمتون به طور محسوسی در اطراف مردمکتون متفاوته؟ 30.آیا این جملات (بیا بیرون،هوا خیلی آفت و خوبه و اینجا کلی آدم هس) برخلاف اون ی که با یه لبخند بزرگ بهتون گف،به نظرتون بده؟ 31.بدون توجه به اینکه چقد رفکر میکنید نرمالید،آیا تمایل به انی دارید که عجیب اند ولی با شما کاملا هماهنگ اند؟ 32.آیا غریزه گوشت خوردن شما به قدری قویه که در مورد اکثر افراد را برخلاف آنچه میگن فکر میکنید که اونا گیاه خوارن؟ 33.آیا نور خورشید در شما باعث چشم درد یا سر درد میشه؟ 34.آیا وسایل الکتریکی در حضور شما به هم میریزند؟ 35.آیا رویاهاتون خیلی واضحه؟ 36.آیا مردم احساس می کنن که شما احساساتشونو خوب درک می کنید؟ 37.آیا مردم اطراف شما دودسته ان که یا کاملا به شما اعتماد دارن یا اصلا اعتماد ندارن؟ 38.آیا ح روحی شما به ح روحی دیگران اثرگذاره؟