ی ادم سر خوش بیحال

جدا میشه یکی باشه که باهاش دعوا کنم و سرش جیغ و داد و هوار بکشم و بزنمش و گریه کنم و تهش هم بیحال ولو شم.. :( لعنتی احساس میکنم فقط با اینکار میتونم خودمو خالی کنم.. شاید اگه به همین منوال پیش بره بتونم بهتون بگم که دلیل مرگم صد در صد سکته خواهد بود!
امروز به دلایل نامعلومی از صبح تا عصر درگیر یه مسمومیت وحشتناک بودم که امونم رو بریده بود سردرد و ح تهوع . اینقدر بیحال بودم و روز و شبم رو گم کرده بودم که تا عصری فکر می فردا شب شب قدره و از اونجایی که فردا مسافرم و کلی کارام مونده بود فقط تونستم ٢٠ فراز از جوشن کبیر رو بخونم و هیچ کار دیگه ای مختص شب قدر نتونستم انجام بدم . طاعات و عبادات همگی قبول باشه . + خیلی النماس دعا از همگی .
بسیاری اوقات موهبت میتواند یک لعنت باشد! به ی بال برسد ممکن است بیش از اندازه به خورشید نزدیک شود..به ی قدرت پیشگویی برسد،ممکن است..همواره در ترس از آینده زندگی کند.. به ی بزرگترین موهبت عالم برسد ممکن است فکر کند«آمده تا بر دنیا حکومت کند!» +همه ی آدمها از چیزی که درکش نمیکنند ،میترسند عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.. حیف باشد دل دانا که مشوش باشد! +جدا ذوق وقتی خبر بدنیا اومدن مهراد کوشولو رو از زبون لعیا(همکلاسیم)شنیدم!قدمش خوب باشه برای جناب میرزا!:))) امضا:«بهار بیحال»!
بسیاری اوقات موهبت میتواند یک لعنت باشد! به ی بال برسد ممکن است بیش از اندازه به خورشید نزدیک شود..به ی قدرت پیشگویی برسد،ممکن است..همواره در ترس از آینده زندگی کند.. به ی بزرگترین موهبت عالم برسد ممکن است فکر کند«آمده تا بر دنیا حکومت کند!» +همه ی آدمها از چیزی که درکش نمیکنند ،میترسند:)) +دعا کنید یه بهار بیمار حالش خوب شه تا بتونه دوباره برگرده و مثل قبل فعالیتش رو ادامه بده:) ++بعضی ها معتقدند پستهای اخیر من نشانگر «عاشق شدنم»هست...اما کاملا اشتباهه..طبق عهدی که بستم من حق ندارم عاشق شم:| عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.. حیف باشد دل دانا که مشوش باشد! +جدا ذوق وقتی خبر بدنیا اومدن مهراد کوشولو رو از زبون لعیا(همکلاسیم)شنیدم!قدمش خوب باشه برای جناب میرزا!:))) امضا:«بهار بیحال»!
سلام خدمت دوستان عزیز

ب ساعت 3 خو دم و صبح ساعت 10 بیدار شدم نه خیلی سر حال بودم نه بیحال و ل خلاصه ب دیده بودم که کاوه گفته بود بچه ها من فردا میرم تمرین ی نمیاد؟ خلاصه صبح کاوه اس ام اس داد که من از محل کار میام و مستقیم میام چیتگر منم قرارمو باهاش ساعت 2 تو چیتگر فی و ناهارو زدم 1:45 دقیقه از خونه زدم بیرون....
دو هفته مریضی شدید که حس داغونم کرده بود و 4 تا سرم و 5 تا آمپول و یه 2-3 کیلو دارو و مز فات...اما این هوای خوب و عالی مگه گذاشت خونه نشین باشم؟؟؟؟گفتم باید برم ....
آقا از بلوک اومدم پایین یه نگاه دیدم گوشی رو جا گذاشتم برگشتم هرچی زنگ زدم انگار نه انگار...مطمئن شدم آیفون رو خونه بد گذاشتن و زنگ نمیخوره...
گفتم بهتره برم و خلاصه دیگه کاوه بعد این همه مدت میدونه که کجا اصولا قرار میزاریم...

http://ep1.pinkbike.org/p3pb10562616/p3pb10562616.jpg
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
کاملن آن روز را روشن و واضح یادم می آید. یک غروب زیبای زمستان بود، شاید هم یک صبح علی الطلوع تابستان. یادم نمی آید.
خیلی بیحال و خسته و حتی خسته و بیحال از بیران به دران خانه آمدم و آماده بودم تا روز دیگری را به تنبلی و فراخی بگذرانم که با کیسه ای در گوشه ی اتاق مواجه شدم. در کیسه را شل تا باز شود، دیده شود بلکه پسندیده شود، درون کیسه با پول مواجه و مشاهده شدم. یک عالمه پول گنده! کاملن پسندیده شد. با تعجب و شوک زدگی بدو بدو به سمت آشپزخانه رفتم و به مادر مهربانم گفتم "مامــــــان!"، مادرم گفت "یامـــــان؟" و من فقط برای حفظ قافیه گفتم "کامآن" و منظور خاصی نداشتم. سپس پرسیدم "مامان ناهار چی داریم؟" و مادرم گفت که قرمه سبزی داریم. آخ آخ که من عاشق قرمه سبزی ام! به به! چه چه! جیک جیک! چه داشتم میگفتم اصلن؟ آهان. به مادرم گفتم "پس کی به خانه ی اینها میرویم؟"، مادرم گفت پنج شنبه ی هفته ی بعد پس کی به خانه ی اینها میرویم. دستم را به مادرم نشان دادم و گفتم "مامان! من همیشه این خالو داشتم؟" و مادرم با نمیدانم بیحوصله ای جوابم را داد. بعد از اینکه تک تکِ اردکِ سوالهای مهم زندگی ام را ، ازش پرسیدم که آن کیسه ی پ ول که در گوشه ی اتاق بود قضیه اش چیست؟ مادرم گفت شتر دیدی ندیدی. و من کلی نق زدم و مثل بچه های دو ساله پایم را بر زمین کوبیدم که نه، بگو باد آورده و اینها، که انشایم را بتوانم بنویسم. مادرم معذرت خواهی کرد و گفت آن پول را باد آورده. گفتم "باد؟" مادرم گفت "بله باد" گفتم "هدیه رو وا نکرده پس فرستاد" و اهه اهه خندیدم. مادرم تا قرنها و حتی ثانیه ها به صورت فیس مآب نگاهم کرد. به مادرم گفتم یعنی چی که باد آورده؟ مادرم گفت "باد دیگه عجب اُراغی هستیا." و بعد بهم توضیح داد که گاهی وقت ها در زندگی باد بعضی چیزها را با خود می آورد، باران غم ها را میشورد، و زمین دور خورشید میچرخد، و زمین صافه عزیزم، و طوفان یک خواننده است. مادرم اطلاعات جامعی در همه ی زمینه ها دارد. آن شب را تا صبح با این فکر سر که با آن یک عالمه پول گنده چه کنم. در واقع آنقدر زیاد بودند که حتی دو عالمه پول حساب میشدند. برای تک تک ریالهایش برنامه ریختم و تمام آرزوها و رویاهای همیشه برباد رفته ام را برآورده شده حساب و بعد از هفت شایدم هشت ساعت فکر و خیال خوابم برد.
صبح که بیدارم شدم از ذوق آن همه پول بدو بدو به سمت آشپزخانه دویدم و به مادرم گفتم "ماماااان، صبونه چی داریم؟" مادرم گفت که املت داریم. همانطوری که لباس خوابم اپهناچه تنم بود و ش ه ترین ح ممکنه بودم به سمت گوشه ی اتاق رفتم که کیسه ی پول را بردارم و به سمت کلیفرنیا حرکت کنم و از سر و کولم ثروت بپراکنم و عشق و حال کنم که دیدم اِ! هیچ کیسه ی پولی نیست! هر جایی که فکرش را ی گشتم، در جیبهایم، زیر فرش، حتی یک نیم کاسه را برداشتم و زیرش فقط یک کاسه بود و اثری از کیسه ی پول ناپیدا.
به مادرم گفتم "مامااااان!" البته نمیشود گفت که گفتم، فریاد کشیدم، نالیدم، عربده زدم، مثل شیر غ ، خشتک . به مادرم در حالی که نفس نفس میزدم گفتم که "کیسه...کجا؟...پول...باد...پول...هان؟" مادرم با کلمات داده شده جمله ای ساخت و فهمید که منظورم این است که آن کیسه ی پول مذکور کدام گوری است. مادرم گفت که آن را باد برده. و من گفتم "چی؟ غلط کرده! یعنی چی؟ به چه حقی؟" مادرم مرا به آرامش دعوت کرد و لیوان گل زبانی به دستم داد و بعد بهم گفت که این قانون طبیعت است، "باد آورده را باد میبرد."
و من در حالی که از پیچیدگی و مضمون داستان درهم پیچیده و درس گرفته شده شده بودم به درس عمیقی رسیدم، براستی که باد آورده را باد میبرد. آری!
این بود انشای من.
ساعت یک و سی دقیقستفکرمیکنم شب درازی پیش رومه...به درازی موهای گیسو مثلافردا با تیم انزلی مسابقه دارنامروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آرهاین خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گفتم آره. ساعت چند؟ گفت یازدهونیم..خوشحالم براش که یه عشقی داره! من تو سن اون هیچ عشقی نداشتم. تو سن خودمم ندارم. درسته تو هرمسیری که رفتم درخشیدمو به چشم اومدمو مفید بودم ولی کجا بود اون چیزی که دلم بخوادشو زمینوزمانو شبوروزو براش بهم بدوزه...صبو به خاطرش چشم. بازکنمو شبو از اشتیاقش نتونم بخوابم که ولوله باشه به جونم برای رسیدن بهش...هیچوقت نبود...هیچوقتاگر عاشق میشدم... عاشق خوبی میشدم! اما حیف هیچ چیز منو اونقدری اغوانکرد که بشه منظورِ خلقتم.
دلیل گریه ی شبهای من کجا م ؟کجای راه ندیدم تو را که جا م ... ، قول پرستش به یکدگردادیمخدای من تویی اما،تو بی خدا م !مجتبی سپید
+شاعر عنوانو خودتون میدونید دیگه؟نه؟!!سرچش کنید:|به منم بگید ببینم درست پیداکردید یا نه
ساعت یک و سی دقیقستفکرمیکنم شب درازی پیش رومه...به درازی موهای گیسو مثلافردا با تیم انزلی مسابقه دارنامروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آرهاین خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گفتم آره. ساعت چند؟ گفت یازدهونیم..خوشحالم براش که یه عشقی داره! من تو سن اون هیچ عشقی نداشتم. تو سن خودمم ندارم. درسته تو هرمسیری که رفتم درخشیدمو به چشم اومدمو مفید بودم ولی کجا بود اون چیزی که دلم بخوادشو زمینوزمانو شبوروزو براش بهم بدوزه...صبو به خاطرش چشم. بازکنمو شبو از اشتیاقش نتونم بخوابم که ولوله باشه به جونم برای رسیدن بهش...هیچوقت نبود...هیچوقتاگر عاشق میشدم... عاشق خوبی میشدم! اما حیف هیچ چیز منو اونقدری اغوانکرد که بشه منظورِ خلقتم.
دلیل گریه ی شبهای من کجا م ؟کجای راه ندیدم تو را که جا م ... ، قول پرستش به یکدگردادیمخدای من تویی اما،تو بی خدا م !مجتبی سپید
+شاعر عنوانو خودتون میدونید دیگه؟نه؟!!سرچش کنید:|به منم بگید ببینم درست پیداکردید یا نه
رفع ابهام: تو این پست منظورم عشق به انسان نبود! عشق به هر چیزی غیر آدما بود:))
. تولدم گذشت و روزهای بعد تولدم یکجوری با سرعت گذشتن که نرسیدم بشینم برای خودم و فکر کنم که کجای این دنیای گرد ایستاده ام..چیکاره ام...قراره چیکاره بشم....روزای بعد تولدم تو غصه گذشت...یه ام پی تری از غصه ی زجرآور افتاد به جونم....شبایی که تا صبح بیدار بودم و اشک میریختم..روزایی که تو محل کار از خستگی و نخ دن بی رمق بودم...و ..و ...و ...همین امروز عصر بیحال رفتم توی خیابون...کتونی پوشیدم بعد مدت ها..بعد 3-4 سال کتونی پوشیدم و رفتم تو خیابون..دلم گرفته بود...دلم هر زوجیو میدید که دستهای همو گرفته بودن...بغض میکرد..هر زوجیو میدیدم که کنار هم راه میرفتن ، بهونه میگرفت...دلم هر زوجیو میدید که قاه قاه میخندیدن نق میزد...دلم هر زوجیو میدید که بی تفاوت کنار هم قدم میزدن ...ناله میکرد و ..یواش یواش اشک میریخت...نمیدونم ...دیگه دلم نمیخاد مثه قدیما حرفای خصوصیمونو بریزم روی میز و دستمو بزنم زیر چونه و نیگا نیگا کنم....فقط میدونم قلبم درد گرفته...حجم اندوه زیاده...کاش آرامش داشتیم...مدام یک چرای گنده بالای سرم تاب میخوره و حرفای زشت دخترک به گلویم چنگ میزنه....و یکی یقه ام را میگیرد و تند تند میپرسه...چرا...آ چرا....آخه چرا...چرا....چرا...لعنتی چرا.........
ممنون دوسای عزیزم برای تبریک تولد...خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم...یه ک شان سپاس
. تولدم گذشت و روزهای بعد تولدم یکجوری با سرعت گذشتن که نرسیدم بشینم برای خودم و فکر کنم که کجای این دنیای گرد ایستاده ام..چیکاره ام...قراره چیکاره بشم....روزای بعد تولدم تو غصه گذشت...یه ام پی تری از غصه ی زجرآور افتاد به جونم....شبایی که تا صبح بیدار بودم و اشک میریختم..روزایی که تو محل کار از خستگی و نخ دن بی رمق بودم...و ..و ...و ...همین امروز عصر بیحال رفتم توی خیابون...کتونی پوشیدم بعد مدت ها..بعد 3-4 سال کتونی پوشیدم و رفتم تو خیابون..دلم گرفته بود...دلم هر زوجیو میدید که دستهای همو گرفته بودن...بغض میکرد..هر زوجیو میدیدم که کنار هم راه میرفتن ، بهونه میگرفت...دلم هر زوجیو میدید که قاه قاه میخندیدن نق میزد...دلم هر زوجیو میدید که بی تفاوت کنار هم قدم میزدن ...ناله میکرد و ..یواش یواش اشک میریخت...نمیدونم ...دیگه دلم نمیخاد مثه قدیما حرفای خصوصیمونو بریزم روی میز و دستمو بزنم زیر چونه و نیگا نیگا کنم....فقط میدونم قلبم درد گرفته...حجم اندوه زیاده...کاش آرامش داشتیم...مدام یک چرای گنده بالای سرم تاب میخوره و حرفای زشت دخترک به گلویم چنگ میزنه....و یکی یقه ام را میگیرد و تند تند میپرسه...چرا...آ چرا....آخه چرا...چرا....چرا...لعنتی چرا.........
ممنون دوسای عزیزم برای تبریک تولد...خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم...یه ک شان سپاس
سلام دوستان خوبید؟بقول ی دوست چیطوری؟ با این گرماچه میکنید.گرمای هوا وروزه نابودمون کرد. منکه توو تابستون بخاطرگرماش غرغروهم میشم. خیلی تنبل شدم.همش توخونه م تنهاکارمثبتم اینه شبا توو پارک میدوایم وورزش میکنیم. ترم تابستونی برنداشتم وپشیمون شدم وامروز دوباره سایت و باز ،تصمیم گرفتم 6واحدبردارم.مهمترازهمه کارورزیمه که توو تابستون تموم شه چون تهرانه ومهرهمزمان شدن با سرکاررفتن خیلی سخت میشه. منه تنبل ی مقاله شروع نصفه س وده روز دیگه مهلتش تموم میشه بایدتموم کنم. دوروز بودماهی هام بیحال بودن کلی غصه خوردم
شهید ابراهیم رضایی گروه 21اعزامی از مشهدبود ،او خیلی مرد شجاعی بود ، هر وقت هجوم داشتیم اولین نفری بودکه گروهانش را آماده وبه خط میکرد .... یادم هست پارسال در تدمر ، شهیدرضایی قسمت زیادی از خط را کنترل میکرد ، جایی که ایشان بودند نمیگذاشتند حتی یک نفر هم تیراندازی بی مورد کند . میگفت :همین سکوت ،بیشتر دشمن را آزار میدهد و جرات نزدیک شدن را ندارند ، مدت زیادی هم فرمانده محور بود ،همیشه دشمن را زمین گیر میکرد . با شجاعتی که داشت ،محال بود، دشمن بتواند هجوم کند. مدتی هم بایک گردان به یت به سمت اثریا رفت و در آنجا هم خیلی موفق بود،با تدبیر وشجاعت بالا وتجربه خوبی که داشت دشمن رابه زانو درآورد و بعدازآن یت دوباره به تدمر برگشت . آ دوره اش بود میخواست مرخصی برود که همان موقع تدمر ما عملیات داشتیم. دوستانش که باهم آمده بودندبه مرخصی رفتند ولی ایشان مرخصیش را لغوکرد و درآن عملیات شرکت کرد. در روز دوم عملیات با یهای ملعون ساعتها جنگیدند وپس ازچندساعت مقاومت ازسه طرف محاصره و با تیر قناص دشمن مجروح شد. امکان عقب کشیدن وی نبود وا زشدت خونریزی بیحال شدکه درآ باشلیک تیر دشمن به قلبش به درجه رفیع شهادت نائل آمد. گروه فرهنگے سـرداران_بے_مـرز https://telegram.me/joinchat/d7hrmt8l2xfevunz7v8yuq
اینقد تاریک بوده این اتاقه لعنتی که چشام به نور حساس شدن انقد به تو فک که میتونم همه جا تو رو احساس کنم از این شومینه ی سرد از این شمعا بیزارم الان چند ماهه رفتی که فردا بیای پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست هیس سکوت قشنگه بذار واسه اولین بار دروغ نگم بهت همه چیو دیدم خیانته تو به من یه افسانه بود برام ولی خیلی زود طعمش و چشیدم همه چی و دیدم دیدم تو اون هوایه زمستونی چطور یهو اومد جلو راهت سد شد دوتاییتون به هم نزدیک شدید و بعد بخار اون دهناتون قطع شد دیدم دیدم که چطوری دورت میچرخید و هر از گاهی ام میکشید دست رو گونه هات  هیس سکوت قشنگه اونم وقتی که حرفی نداری تو یه دنیارو به هم ریختی حالا شدی از چی فراری پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست پس چرا هر جارو میگردم رد پایی ازت نیست من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم هر چند دورم یه کام نیکوتین حس میکنم از سی داری نگام میکنی اصا چرا دائم اعصابم و بگام بیخودی وقتی اینقد داغونم که راه خونه رو گم میکنم راه به راه یکی دیگه رو پر میکنم فک میکنم به اون قسمایه پوچت یهو  و میبندم به دست انداز کوچه و به درو دیوار دورت پره میخوای منو چیکار لشو بیحال نشستم و یه مشتی کاغذ و ورقه دورم دلم لک زده که دوباره بغلت کنم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم هر چند دورم عصبی که میشم میکنم پوست تنم و سیگارامم چپه روشن میشن ببین من همیشه همون دیوونم ولی امثال تو که همشون هنر پیشن من میرم میرم میرم بدونه تو میرم میرم میرم میدونی که میرم میرم میرم
خدایش مغرب و عشاء در مسجد ائمه بقیع ع طبس ، بعد از هفده ساعت روزه داری در دمای حدود پنجاه درجه ای شهر طبس حال و هوای دیگه ای دارد. هیچ بیحال نیست ، شاید تشنه باشد و نگاه به ثانیه های باقی مانده به لحظه افطار داشته باشد ولی به محض شنیدن صدای الله اکبر اذان مغرب ، خود را برای پذیرایی از گزاران آماده می کند. جوانان مسجد را می گویم که کلی نشاط دارند و شور و شوق ..... هرشب م ن مغرب و عشاء پذیرایی با ما و شربت ..... ساده و بی ریا ... حداقل دویست گزار و شاید سیصد نفر، از زن ومرد و پیر و جوان... و حالا چندین شبی است که در مسجد سفره ای انداخته می شود به وسعت دریایی از محبت باور کنید میشود با نان و پنیر و ما افطاری داد و ثواب جمع کرد. افطاری حتما کباب و جوجه و بختیاری نیست که فقط سی تا چهل نفر بخورند ...... اینجا از هر قشری کنار هم افطار می خورند ...... خدا از همه قبول فرماید .... ان شاالله آری اینجا مسجد ائمه بقیع ع طبس است. بریز و بپاش نیست سر و ته سفره آسمانیشان را به زمین و زمان وصل ن د حس قشنگ معنویشان را زمینی ن د ریایی در کار نبود. مهمان ها پیر و جوان همه با صمیمیت کنار هم نشسته بودند.
سلام من اومدم و از این به بعد هر روز روزی 3یا4 بار میام دو روز پیش که از اینجا رفتم غروبش با اناهیتا رفتیم باشگاه اخه من و اناهیتا هر دوتا ژیمناستیک کاریم خلاصه تا ساعت 7 با زبون روزه باشگاه بودیم ما چون همه فن ها رو یاد گرفتیم فقط تمرین میکنیم یا نشون بچه های کوچیک میدیم البته با کمک خانم جلالی ( مربیه ما و بچه های کوچیکتر)ساعت 7 از باشگاه اومدیم بیرون و یه اژانس گرفتیم و اول اناهیتا رو رسوند و بعد من موقعی رفتم خونه سریع تلویزیون رو روشن 10 دقیقه بود که ماه عسل شروع شده بود منم رفتم به اشپزخونه که بوی غذایی که سولماز خانم درست کرده بود ادمو دیوونه میکرد منم کلی برای اون افراد ماه عسل مخصوصا زن گیلانی سوخت و گریه بعد از تمام شدن ماه عسل شیر رو داغ و چای درست و سفر رو اماده که عمو اومد و با هم افطار کردیم بعدش عمو رفت و تا ساعت 10 درس خوند و منم یه کم درسای زبانم رو تمرین و ساعت 10 شاهگوش رو گذاشتم و با عمو هم نگاه کردیم و هم غذا خوردیم البته غذا رو روی میز مبل های جلوی تلویزیون خوردیم و منم به اصرار عمو چند قاشق برنج خالی خوردم بعدش ظرفارو گذاشتم تو ماشین و برای عمو قهوه درست و تا ساعت 12 من و عمو بازی کامپیو تری کردیم که عمو 3 بار برد و من 2 بار ساعت 12 هم مثل پادگان نظامی خونه سوت و کور و لالا تا سحر ، سحرم 2 قاشق غذا خوردم که عمو تهدیدم کرد که اگر نخورم نمیذاره روزه بگیرم منم یه کم بیشتر خوردم و بعد اذان با هم خوندیم و من تا ساعت 5 با عمو قران خوندم و بعد خو دم صبح ساعت 10 بابام از خواب بیدارم کرد که زنگ زد به گوشیم و این مکالمه ی من و بابام من: جانم بفرمایید بابا: به به هنوز خو خانم خانما من: سلام بابا قربونت برم خوبی دلم برات تنگ شده بود بابا: سلام بابا جان خوبی بیدار شو دیگه الان سرت درد میگیره اون موقع دیگه بیار و باقالی بار کن و چند تا حرف که سانسور میخواد بعدش بیدار شدم تا ساعت 2 بیحال بودم و ل نگاه کتاب زبان می تا غروب که عمو اومد خونه و یه دوش گرفت و گفت کیمیا امشب باید بریم مهمانی منم گفتم عمو کجا که گفت یه کی از همکار ها برای افطار به رستوران فلان دعوتمون کرده و بیشتر همکارا هستن گفتم عمو من بیام چیکار که گفت هیس تو خونه تنهایی نمیشه پاشو منم یه دوش گرفتم و موهام رو خشک و با هم رفتیم که عمو فرید اینا بودن خ دا رو شکر که تا ا مهمونی از گیر دادنای عمو از غذا خوردن راحت شدم با فربد فقط با تبلت سر و کله میزدیم ولی ا ش گفتم کم مونده بود اینجا باشم که بودم شب ساعت 12 هستم
سلام من اومدم و از این به بعد هر روز روزی 3یا4 بار میام دو روز پیش که از اینجا رفتم غروبش با اناهیتا رفتیم باشگاه اخه من و اناهیتا هر دوتا ژیمناستیک کاریم خلاصه تا ساعت 7 با زبون روزه باشگاه بودیم ما چون همه فن ها رو یاد گرفتیم فقط تمرین میکنیم یا نشون بچه های کوچیک میدیم البته با کمک خانم جلالی ( مربیه ما و بچه های کوچیکتر)ساعت 7 از باشگاه اومدیم بیرون و یه اژانس گرفتیم و اول اناهیتا رو رسوند و بعد من موقعی رفتم خونه سریع تلویزیون رو روشن 10 دقیقه بود که ماه عسل شروع شده بود منم رفتم به اشپزخونه که بوی غذایی که سولماز خانم درست کرده بود ادمو دیوونه میکرد منم کلی برای اون افراد ماه عسل مخصوصا زن گیلانی سوخت و گریه بعد از تمام شدن ماه عسل شیر رو داغ و چای درست و سفر رو اماده که عمو اومد و با هم افطار کردیم بعدش عمو رفت و تا ساعت 10 درس خوند و منم یه کم درسای زبانم رو تمرین و ساعت 10 شاهگوش رو گذاشتم و با عمو هم نگاه کردیم و هم غذا خوردیم البته غذا رو روی میز مبل های جلوی تلویزیون خوردیم و منم به اصرار عمو چند قاشق برنج خالی خوردم بعدش ظرفارو گذاشتم تو ماشین و برای عمو قهوه درست و تا ساعت 12 من و عمو بازی کامپیو تری کردیم که عمو 3 بار برد و من 2 بار ساعت 12 هم مثل پادگان نظامی خونه سوت و کور و لالا تا سحر ، سحرم 2 قاشق غذا خوردم که عمو تهدیدم کرد که اگر نخورم نمیذاره روزه بگیرم منم یه کم بیشتر خوردم و بعد اذان با هم خوندیم و من تا ساعت 5 با عمو قران خوندم و بعد خو دم صبح ساعت 10 بابام از خواب بیدارم کرد که زنگ زد به گوشیم و این مکالمه ی من و بابام من: جانم بفرمایید بابا: به به هنوز خو خانم خانما من: سلام بابا قربونت برم خوبی دلم برات تنگ شده بود بابا: سلام بابا جان خوبی بیدار شو دیگه الان سرت درد میگیره اون موقع دیگه بیار و باقالی بار کن و چند تا حرف که سانسور میخواد بعدش بیدار شدم تا ساعت 2 بیحال بودم و ل نگاه کتاب زبان می تا غروب که عمو اومد خونه و یه دوش گرفت و گفت کیمیا امشب باید بریم مهمانی منم گفتم عمو کجا که گفت یه کی از همکار ها برای افطار به رستوران فلان دعوتمون کرده و بیشتر همکارا هستن گفتم عمو من بیام چیکار که گفت هیس تو خونه تنهایی نمیشه پاشو منم یه دوش گرفتم و موهام رو خشک و با هم رفتیم که عمو فرید اینا بودن خ دا رو شکر که تا ا مهمونی از گیر دادنای عمو از غذا خوردن راحت شدم با فربد فقط با تبلت سر و کله میزدیم ولی ا ش گفتم کم مونده بود اینجا باشم که بودم شب ساعت 12 هستم
بیماری-های-بونسای-پیشگیری-علت-و-درمان-تصاویر بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر فرمت فایل ی: .pdf
فرمت فایل اصلی: pdf
affpagecntحجم فایل: 5906affproductprice بخشی از متن:
آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت ودرمان آن در این مجموعه گنجانده شده است.

علت خشک شدن برگ های پایینی بونسای+درمان علت زرد شدن برگ های بونسای+درمان
علت سوختگی سر برگ های بونسای+درمان
دلیل سوراخ شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن و قهوه ای شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن برگ های بونسای+درمان
دلیل پزمردگی و بیحال شدن یونسای+درمان
علت ریختن برگ های بونسای+درمان
دلایل قارچی شدن بونسای+درمان
علت سوختگی و ریزش برگ ها+درمان
دلیل ریزش برگ های پایینی بونسای+درمان
شته بونسای و درمان آن
قهوه ای شدن برگ بونسای و درمان
خصوصیات بونسای مریض+تصاویر
چگوه بفهمیم بونسای ما مریض است
چگونه روی بونسای خود کود ها را محلول پاشی کنیم

موضوعات: بیماری های بونسای
نشان های بیماری در بونسای
علت بیمار شدن بونسای
درمان
بیماری ها و آفات شایع و درمان
پیشگیری از بیماری شدن بونسای
آموزش کود دهی به شیوه محلول پاشی روی بونسای
تصاویر درختان بونسای بیمار و آفت زده(60 تصویر)

***در این مجموعه می آموزید که چگونه یک بونسای سالم انتخاب کنید و همچنین از روی علائم بونسای خود به بیماری آن پی ببرید و قبل از نابود شدن بونسای خود آن را درمان کنید درمان بیماری در این مجموعه به دو شیوه درمان های طبیعی و بیولوژیک و درمان های شیمایی با سموم و قارچکش است که هر دو مورد ذکر شده است.
همچنین با نکاتی که می آموزید از بیمار شدن دوباره بونسای خود جلوگیری می کنید و با تصاویر واضح از بونسای های بیمار شما با مقایسه آن با بونسای خود به راحتی میفهمید بونسای شما بیمار است یا خیر.







   فایلپرداخت با کلیه کارتهای عضو شتاب امکان پذیر است.
( متممش میشه هرکه؛ هرکه آقاجون، هرچه باباجون...) زاهد ظاه رست از حال ما آگاه نیست...
در جای دیگر: نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد، ای بسا قه که مستوجب آتش باشد و حرفهای دیگر... انسانها دوگونه اند: یا به دنبال رسیدن به تخیلاتشان زندگی میکنند؛ تخیلاتشان جنبه آرزویی به خود میگرند و به گونه ای میشوند هدف و غایت و مراد... به هرطریق... دوم گروهی که در تخیلاتشان مستغرقند؛ یعنی به واقع ذهن و فکرشان آنچیزی است که تخیل میکنند؛ معیار و سنجش امور و زندگی هم آن چیزی است که آنها فکر میکنند و گمانشان هم از واقعیت آن چیزی نیست که دیگران میگویند... بحث اص عالم واقع و تخیل نیست؛ اصلا تعریف این دو چیست؟ مرزبندی این دو؟ چقدر در همند و باهمند؟........ اما گروه سوم؛ گروه سوم؟ بله؛ آنهایی که هم در تخیلات خودشان گمند و هم در جستجوی آرزوهای خیالی اند؛ یعنی هپروتی اند؟ هرچه میخواهی اسمشان را بگذار... و اما گروه چهارم؛ گروه چهارم؟.... بله؛ گروه دهم صدم هزارم... به تو چه آخه؟ چرا دسته بندی میکنی؟ مگه عقل کلی، دانای همه چی دان مطلقی؟.... القصه چیزهای بامزه دیگر... نمیدانم بعد چندسال بود که سرشب خو دم؛ بیحال و خسته؛ این ح خماری خیلی دخلی به خستگی جسمانی و اینها هم ندارد؛ البته از ۴ و ۵ صبحش بیدار بودم؛ غیر از آن جستن از خواب نیمه بامداد دوباره قدری چرت یا کوتاه خو و بعد گرسنگی که بر من غالب شد؛ دیدم خودم هستم و خودم؛ زدم بیرون مگر نانی ب م و چیزی و البته وسوسه چندپیراشکی؛.. قدری که خوردم باز به گونه بیهوش شدم؛ اما خوابهای متصل آشفته، انگار بقدر یه علمی تخیلی مطلب و محتوا پشت هر خواب است؛ چاره ای نیست اما؛ گاهی خواب تنها ملجا است، باید خودمان را به آن راه بزنیم....
این مز فاتی که مینویسند از کجا میاد؟ عشق و تنهایی و خیانت و بی محبتی و کوفت و درد و..؟ بابا زندگیتون رو ید؛ چه ذهنای دارید. اینقدر حرف و آشفته بزنید که ح ون آشفته تر هم بشه؛ از آنطرف ترانه های امروزی که اکثر قریب به اتفاقشان انگار دارند میزایند؛ بابا برو ح رو درست کن روانپزشکی سفری،یه ذره هوا به کله ات بخوره اونوقت ح ون یه ذره جا اومد بیاین شعر بگید بخونید؛ میگه حال و روز امروزه اینه، اینه؟ چی بگم والا ولی ربطی نداره به حرف من... وقتی برای یه بچه پیش دبستانی هم بذارید اونم ناخودآگاه بی اختیار ش ت ع ش ق ی میخوره... کلا همه چی در هم و برهم شده؛ لااقل برای من اینگونه به نظر میاد... اخبار مربضند... قطع و جزمی نیست؛ همینجوری گفتم... ولی امری درونی که هست، نیست؟ به گونه ای عجیب این روزها به روزگار و نفس های هر که حالش خوب است غبطه میخورم؛ حتی یک نفس یک نگاه حال خوب در این زندگی قیمتی است؛ قدر حال خوب رو ی میدونه که گرفتاره و ... ایشالا حال خوبا و حال خوبی ها زیاد باشه برای همه، این دعا و آرزوی خوبی است... ایشالا من بمیرم اونا خوب باشن...
درختی که 4 سال ثمر نداد 8 سال 100 سال هم نخواهد داد بدون تعارف خود گول زنک تی که مشخصات اصلی اش سست عنصری بی حالی چسی کم کاری وادادگی الدورم بولدروم ادعا پرحرفی وراجی عوام فریبی تزویر نفاق دروغ دغل تکبر خود خاص بینی خود متشکری از خود راضی گری وقاحت قباحت بی اندازه لجاجت خیانت به منافع ملی ورشد کشور بی عرضگی محض سازشکاری ترسو در برابر غرب به اسم احتیاط عقلانیت غربگرا دست نشانده جنگ نرم و فتنه و ادامه راه فتنگران 88 است قرارش از ته اش چه بیرون بیایید جز فریب افکار عمومی جز بزرگ نمایی پرحرف ترین کم کارترین ت که ذره ای خاصیت برای وضع عمومی کشور و رفاه عمومی و اصلاح سریع مشکلات نداشته و قدر فرصت ها را ندانسته و کم کار سست عنصر بیحال واداده حراف مزور خائن است چرا انتقاد نکنیم چراوقتی می دانیم از این ت دست نشانده دورکاری دشمنان و جنگ خزنده نفوذ نرم چیزی جز کند رشد کشور و عقب ماندگی و معامله کثیف سازش تسلیم و اماده سازی برای تسلیم کامل انقلاب در برابر امریکا قرار نیست چیز خاصی یا اش دهن سوزی بیرون بیاید و چرب زبانی های هم پشیزی ارزش ندارد چیزی تمام نشده مگرجنگ بین خیروشر و دوقطبی خیرو مام می شود مگرحق باطل می توانند باهم کنار بیایند مگر اب و اتش یکی هستند که سکوت مدارا همکاری با خائنین شیاطین و مزدوران فتنه گران تفاله های فتنه 88 در کشور کنیم انیکه از فتنه 88 حکومت قدرت را حق خود می دانستند و تا رسیدن بدان همه کار د و کشور را بازیچه طمع حسد وسوسه جاه طلبی خود برتربینی بی نهایت خود مثل ارباب متکبرشان امریکا د خط ما از خط نفاق ریا تزویر خیانت دروغ عوام فریبی اعتدال ی نرمش ی همیشه جداست و ما به جدا بودن خودمان از چیزی که ذاتش درست نیست اب است افتخار می کنیم به اینکه با جماعتی که بدنبال حل هضم تمام جریان های غیرخود در داخل خود هستند درکشور درست همان کاری که امریکا اعظم در جهان می کند مقاومت جدیت صداقت شفافیت راه صراط المستقیم است و ما تا ا با این جریان ها چه در داخلل کشور چه در خارج گشور که هر دو 1 هدف و ا هم استحاله لوس نظام و ارزشها و جدیت ها ارمان های واضح ان و حل هضم بلعیدن انقلاب اصیل ناب هستند می ایستیم و فراتر از انتقاد می جنگیم اگر به دوستی همکاری با جریان هایی که ذات کثیف پلید خائنانه دارند و با لبخند فریبنده دست دوستی دراز می کنند انی اعتماد کنیم گول بخوریم خنجر عمیق زهرالود خیانت پلیدی ذات خود را تا ته فرو خواهند کرد تاریخ به اندازه کافی پراست از این لحظات ادم ها هرچقدر بخواهیم درس برای تجریه و دوباره اشتباه ن هست که جز واضح واضحات است اگر ما سرعت گیریها این جریانات نباشیم انها سرعت شتاب تکمیل فاز خواست های خیانت خود را تکمیل می کنند پس حداقل می توان سرعت رسیدن انها به خواست های خائنان شان را در کل کشور کند کرد

بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت و درمان آن و پیشگیری از بیمار شدن گیاه به اضافه تصاویر دسته بندی کشاورزی بازدید ها 0 فرمت فایل pdf حجم فایل 5268 کیلو بایت تعداد صفحات فایل 85  بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر گزارش تخلف برای بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر بیماری های بونسای پیشگیری،علت و درمان+تصاویر فروشنده فایل کد کاربری 134 تمام فایل ها کاربر آموزش شناسایی بیماری های بونسای یافتن علت ودرمان آن در این مجموعه گنجانده شده است.
علت خشک شدن برگ های پایینی بونسای+درمان علت زرد شدن برگ های بونسای+درمان
علت سوختگی سر برگ های بونسای+درمان
دلیل سوراخ شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن و قهوه ای شدن برگ های بونسای+درمان
علت سیاه شدن برگ های بونسای+درمان
دلیل پزمردگی و بیحال شدن یونسای+درمان
علت ریختن برگ های بونسای+درمان
دلایل قارچی شدن بونسای+درمان
علت سوختگی و ریزش برگ ها+درمان
دلیل ریزش برگ های پایینی بونسای+درمان
شته بونسای و درمان آن
قهوه ای شدن برگ بونسای و درمان
خصوصیات بونسای مریض+تصاویر
چگوه بفهمیم بونسای ما مریض است
چگونه روی بونسای خود کود ها را محلول پاشی کنیم
موضوعات: بیماری های بونسای
نشان های بیماری در بونسای
علت بیمار شدن بونسای
درمان
بیماری ها و آفات شایع و درمان
پیشگیری از بیماری شدن بونسای
آموزش کود دهی به شیوه محلول پاشی روی بونسای
تصاویر درختان بونسای بیمار و آفت زده(60 تصویر)
***در این مجموعه می آموزید که چگونه یک بونسای سالم انتخاب کنید و همچنین از روی علائم بونسای خود به بیماری آن پی ببرید و قبل از نابود شدن بونسای خود آن را درمان کنید درمان بیماری در این مجموعه به دو شیوه درمان های طبیعی و بیولوژیک و درمان های شیمایی با سموم و قارچکش است که هر دو مورد ذکر شده است.
همچنین با نکاتی که می آموزید از بیمار شدن دوباره بونسای خود جلوگیری می کنید و با تصاویر واضح از بونسای های بیمار شما با مقایسه آن با بونسای خود به راحتی میفهمید بونسای شما بیمار است یا خیر.







علت سیاه شدن برگ بونسایقهوه ای شدن برگ بونسایدرمان قارچ بونسایزرد شدن برگ بونسایاحیا بونسای خشک شدهریزش برگ های بونسایقارچ کش برای بونسایبیماری های بونسایدرمان بونسای مریضنگهداری از بونسای
جواب بازی ج انه کلاسیک مرحله 79 لیست مراحل ج انه کلاسیک جواب مرحله 79 ج انه کلاسیک جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،جواب های ج انه کلاسیک،ج انه کلاسیک،پاسخ سوالات بازی ج انه کلاسیک،جواب تمام مراحل بازی ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب مرحله ج انه کلاسیک،جواب بازی ج انه کلاسیک سوره ۸۲ قرآن کریم
انفطار
ح اعصاب آدمی عصبانی
کشمشی
مظهر تاریکی!
شب
شا ار امیل زولا
نانا
اسباب روسی جوش‬‫ آوردن آب
سماور
دربندان
اسرا
استواری
صلابت
درگیری
تنش
چندین سلیقه!
سلایق
سودای ناله!
آه
سفید
رازقی
آزاده دشت کربال
حر
‬‫پاکیزه
زکی ‬‫پاکیزه در حل ج - ja lbaz.blog.ir
از عناصر پرتوزای ج تناوبی
رادون
شتر پلنگ!
زرافه
ابزارهندسی رسم زاویه قائمه
گونیا
جزئی از فعل که مفهوم ‬‫شخص و عدد را به فعل می افزاید
شناسه
بوی ماندگی
نا
جلو
فرا
«یمانی مشهور»+«مایه حیات»
برداب
گیاه خوشبوی
ریحان
‬‫همه پرسی
رفرم
از پسران ابوالبشر
ه ل
طولانی
مدید
میانگین
متوسط
راهرو س وشیده
دالان
خداوند
اله
از خواهران برونته
آن
جستجو
کنکاش
‬‫طرد
راندن
آبجی
خواهر
از س وش های نه
روسری
شهری در فارس
فسا
طلا
زر
جاسوس خانه رژیم گر
موساد
ناشنوا
کر
‬‫پاردم
رانکی
غنی
بای

زباله
ناشناخته
مبهم
اتحادیه چند شرکت برای کنترل قیمت کالا یا خدمتی
کارتل
سقف فروریخته
آوار
‬‫مخفف اگر
آر
تلالو
درخشش
از پدیده های جغرافیایی که به آن آبلرزه یا غریاله هم گویند‬
سونامی
عدل و داد
انصاف
لقب چند تن از رجال عهد قاجار
فرمان فرما
آوای دردمندی!
ناله
اخذ
گرفتن
شاخه ای از شمشیربازی
سابر
‬‫نیستی و نابودی
فنا
کثرت آمد و شد
روارو
س ناه
خانه
نام کهن توس
طابران
پایتخت تزارها!
مسکو
گنجه لباس
کمد
ادب
تادیب
عشوه‬‫گری
طنازی
خاک کوزه گری
رس
نام برادر رستم
زواره
اسب قهوه ای رنگ
کهر
ه خودمانی!
کخ
محکم و مستدل
متقن
آفریدگار
دادار
‬‫امر از بودن
باش
معدنی
کانی
پولی که بر سر عروس و داماد می ریزند
شاباش
موسیقی نظامی
مارش
شهر مدفن دانیال نبی(ع)
شوش
‬‫ دستی
زنبیل
دیدن
رویت
تلخ مزه
مر
غار نبوت
حرا
فرهنگ لغات فرانسه
لاروس فرهنگ لغات فرانسه در حل ج - ja lbaz.blog.ir
سست و بیحال
لس
جملگی
سراسر
مخالف
ناساز
موی گردن‬‫ شیر
یال
باشعور
فهیم
ابزار صعود
نردبان
شاخه ای از رشته عمران
سازه
پرتابگر دیسک ایرانی و رکورددار فعلی پرتاب دیسک‬‫ ایران و آسیا
حدادی
صدا
آوا
انباز
شریک
از مصنوعات پرکاربرد شیمیایی
نایلن
سخن و گفته
کلام
آنچه از یک محاسبه ریاضیاتی به‬ ‫جا ماند
باقیمانده
بی ایمان‬
هرهری
مدرسه قاسمیه غیرمشدد در توابع ماردین قدیمی. مشرف فایده دشت های وسیع و کم عرض بین النهرین، حین را اندر 1502 ضلع سود پایان رسید و آش توجه به سن لحظه است، اندر شرایط قابل پروا است.
این یک پیاده روی کوتاه داخل سراشیبی برای رسیدن به آن بود. بدون ترافیک روی تصویب رسید و نفع علیه و له روی بالا و درب های چوبی کاپیتان قفل شده هستی و عدم هنگامی که ما مطلع شدند. ما برای مالک کلید برای رسیدن به آرام .
او یک پیر مرد، که واحد وزن تخمین زده تو 80s او بود. سن و سال او حرکات خویشتن را آهسته در حالی که او، کلید ف ی سیاه پاکی سفید بزرگ.
اجاره آپارتمان در آنتالیا
دروازه بان از دبستان قاسمیه
در حالی که به آرامی تبدیل کلید برای ه درب، او توضیح انصاف که تو سال های دیرینه زمانی که دبیرستان در مصرف کامل بود، مجازی بود صدر در دست کشیدن سکبا استفاده باز یافتن پروتکل حال نیاز است.
ن کوبه داخل پایین ربودن بزنید داخل حالی که رجال می کوبه فراز شیر بالای بلند. هر دو برای تلفن های موبایل های جوراجور تولید اخلاص اطمینان دوباره یافتن و گم درب وساطت ی باز یافتن جنس همان بازگشایی شد.
مدرسه چیست؟
در خلق عثمانی، هدف اصلی دوباره پیدا یک آموزشگاه یک آموزشگاه دینی بود. افراد دیگری از جمله علوم تا اینکه زمانی که مبحث ملودی اصلی عدم مشاجره دین و درک آموزان را به امت های راستی زنهار و خیانت به برون خود را از پرورش و یادگیری جدا می شدند تحصیل داده شد.
سلاطین امپراتوری عثمانی ف بزرگی اندر مدارس آنها آفریده شده است قدس آنها ندرتاً دانشمندان مشتهر از سراسر عالم عرب برای تدریس دعوت، بنابراین اطمینان فرهنگ جهانی است.
شهرت یک جستجوگر نیز ضلع سود دانش آموزان روی سفر دوباره یافتن و گم دور فقط بالا توسط دم شخص پرورش داده می شود را تشویق کنند. بسیاری باز یافتن مدارس درون ماردین با این حال دبستان قاسمیه نظر محزون می شود بزرگترین تزکیه بهترین است.
ماردین مدرسه
مدرسه قاسمیه ماردین
جنوب قبال ورودی منتجه منتهی به راه یک حیاط وا دو آشکوب است. در اوج یک تالاب آب، تغذیه مداخله یک قیف باریک محلول ذوب خوی بزاق از یک مایه در دیوار است. این نشان دهنده جسر صراط است که هر خوش کیش قبل پیدا رفتن را دوباره به دست آوردن طریق به نعیم و دوزخ منتقل می کند.
مدرسه قاسمیه حیاط
تمام اتاق ها وا دقت طراحی شده بودند به پیدا نور مستقیم خورشید شمه و این تو نظر دریافت مهم وجود چرا که اندر ماردین، آب و ملاحظه اعتنا می تواند فراز چهل جایگاه برسد. دیوارهای سنگی و کف نیز جای پا خنک کننده عرضه شده منتها آنها برفراز سکوت گمان آور پاکی محیط نقصان شده به عنوان ما داخل اطراف نوا فحوا می رفت.
برنامه نه در لحظه را محصور کنید به عنوان یک موزه ولیک غرفه های نمایشگاهی سکبا تکیه پهلو دیوار اندر مقابل نور خورشید صدر در سمت بدکار شده بود و بیحال شد. مدل فیل اندر مقابل اهن الات مشهد ایستادگی داده شده بود اما من موفق بالا دیدن اتصال.
در حالی که من دوباره به دست آوردن سربازان عثمانی که تعلم دیده به استفاده از فیل تو کشورهای دیگر که آنها حکومت می کرد شنیده می شود، خویش ضمیر نفس ضمیر اول شخص مفرد سه کیلو را دیده اند اصلاً آنها را درون زمین های که داخل حال مرتب جمهوری ترکیه ذکر شده است. حتی پیر جوانمرد که ما درون اطراف آرم داد بیدار نیست چرا معیار فیل درون نمایش بود.
به نمایش در مکتب قاسمیه
به این دلیل که این آموزشگاه نیز اجتماعی پیچیده نامیده می شود زیرا یک ضریح نهفته است که تو یکی از سرا های جانبی است. این که کلام می شود خدیو قاسم و مفروضات و مجهولات کمی اندر مورد زندگی خود اندر دسترس است.
هر او بود، درون صورتی که واقعا گور او نفس را ملاطفت آور است. آرامگاه پهلو سمت مطرود شد و مانوس یک کالای فراموش کرد. هیچ اهمیت و حرمت به یاد مردگان وجود دارد.
omb در آموزشگاه قاسمیه
اطلاعات اضافی
مدرسه است که برفراز خوبی تیر نوشته صفا می تواند در یک دقیقه پیاده روی بیست سراشیبی رسیده است. هیچ کافه ها صمیمیت یا کاباره ها اندر مناطق اطراف دم وجود دارد بی آلایشی من نمی توانستم دیدن هر ابریق های عمومی محنت بنابراین مرتب می شود. مشکل این است که پیاده روی تا ناهموار است به چه جهت که هیچ کاباره و واگفت عمومی بود دارد. این یک شیب رفعت است، بنابراین خویش ضمیر نفس ضمیر اول شخص مفرد سه کیلو توصیه سکبا استفاده از حمل و نقل سود و یا مذاکره آش یک راننده تا ی برای کورس دور طرفه رها .
جواب بازی ج انه کلاسیک مرحله 175 لیست مراحل ج انه کلاسیک جواب مرحله 175 ج انه کلاسیک جستجوی آسان کلمه مورد نظر پاسخ ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،جواب های ج انه کلاسیک،ج انه کلاسیک،پاسخ سوالات بازی ج انه کلاسیک،جواب تمام مراحل بازی ج انه کلاسیک،جواب مراحل ج انه کلاسیک،راهنمای حل ج ،راهنمای کلمات حل ج ،راهنمای کلمات ج ی،جواب مرحله ج انه کلاسیک،جواب بازی ج انه کلاسیک ششمین و آ ین تقسیم دوره پارینه سنگی از دوران چهارم که برخی وسایل صیقل
نیافته از این دوره به دست آمده
ماگدالینین
مرحله میانی‬‫ زراعت
داشت
پدر عرب
ابو
نگهبان چماق نقره ای
یساول
هست شده
موجود
فرمان
دستور
پرسیدن از جا و مکان ی
سراغ
از همسران حضرت ابراهیم (ع)
سارا از همسران حضرت ابراهیم در حل ج - ja lbaz.blog.ir
سعی‬‫ و جدیت
اهتمام
کاشف قانون جاذبه زمین
نیوتن
نیمه دیوانه!
خل
یاقوت سرخ
یاکند
خشکی
بر
به دور از اتهام
بری
جوان
برنا
کشور گازی!
بوتان
مساوی
یر
کوچک‬‫ و بزرگ دستگاه گوارش
روده
مسافر
راهی
اسباب و اثاث عروس خانم!
جهاز
آشکار
جلی
اثری از فرانتس کافکا
مسخ
از انواع سازها بر اساس شیوه نواختن
زهی
ابزار‬‫ استثمار
یوغ
سر منی معروف!
وعده
نقاش
رسام
بی عیب و نقص
کامل
بز کوهی
کل
نوعی پارچه سفید نخی
متقال
عامه مردم
رعیت
مادر ف ات
آهن
خاندان
آل
‬‫بدبختی و بیچارگی
فلاکت
صوت نفرت
اف
یار نعلبکی!
فنجان
فرقه مذهبی حاکم بر عربستان
وه ت
درخشان
بارق
یکه و تنها
بی
نصیب و قسمت ی از‬‫ چیزی
سهمیه
تکیه دادن
لمیدن
فرشته موکل بر خورشید در ایران باستان
میترا
میوه آبدار تابستانی
هلو
غذای پرنده
دانه
بر اساس این رسم داماد صبح روز‬‫ بعد از عروسی با هدایایی به دیدن پدر و
مادر عروس می رود‬
مادر زن سلام
قوم ایران باستان
ماد
یکی از دو قبیله عرب اصلی مدینه که بیشتر انصار از آنان بودند
خزرج
ماهر و چیره دست
کاربلد
یار داستانی ‬‫سلامان
ابسال
سر و صدای جمعیت
ولوله
از ادات شرط
اما
نویسنده آلمانی که وی را یکی از چهار رکن ادبیات اروپا می دانند
گوته
جدید ‬‫و تازه
بدیع
لعنت
نفرین
راه و روش
وتیره
لحظه
دم
بخشی از خاک آذربایجان غربی را در بر می گیرد!
نقده
میهمان ناخوانده
ایرمان
تپه ای‬‫ مربوط به دوران پیش از تاریخ ایران باستان در ۴ کیلومتری جاده
بهبهان به اهواز
مهتاج
سست و بیحال
لس
قارچ
اکارس
ابزار ماهیگیری‬‫
قلاب
گلی زیبا و نامی دخترانه
یاسمن
گل زرد رنگ که در ساخت رنگ نقاشی به کار می رود
ا ا
پدر شعر نو
نیما
شهر پرفروغ!
نور
ظرف پلاستیکی دهان‬‫ گشاد
دبه
رستوران دانشجویی!
سلف
مکر و حیله
کید
پهلوانان
یلان
روادید
ویزا
چلچراغ
لوستر
از گناهان کبیره که به خوردن گوشت مرده تشبیه شده
غیبت
‬‫موبایل
همراه
گل سرخ
رز
پرحرفی
وراجی
لنز و دوربین و پایه و فلاش و... از وسایل کار این صنف است
عکاسان
هزار تایش هم کم است!
دوست
عدد منفی!
نه
‬‫«صفحه الکترونیکی» + «میوه نیکو»!
کیتبه
بیگانگان
اجانب
نشانه ها
ایات
«میله» درهم ش ته!
یمهل
پرنمک
شور
ساقه زیرزمینی بعضی گیاهان
ریزوم
سرکرده‬‫ خونخوار هون ها که در زمان خود بزرگترین امپراطوری اروپا را ب ا
کرده بود
اتیلا
دور شی ها
تد ر
نیام شمشیر
غلاف
گیاه مقدس زرتشتیان‬
هوم گیاه مقدس زرتشتیان‬ در حل ج - ja lbaz.blog.ir
اگر بعد از این تست فهمیدید که خون آشام نیستید پس واقعا نیستید.همه ی ویژگی های زیر برای بیش از 50 درصد از خون آشام ها درسته و همه خون آشام ها حد اقل 85 درصد این ویژگی ها رو دارن.اگر شما یک خون آشام باشید ممکن است با دیدن جزئیات دقیق این تست شوکه شوید.اگر شما معتقد هستند که شما یک خون آشام واقعی هستید و در عین حال چند هیچ از این صفات رو ندارید باید از وانمود دست بردارید!ولی اگه شما همه صفات رو داشتید هیچ تضمینی نیست که شما یک خون آشام باشید. 1.خون در ابتدا برای من جالب نبود ولی بعد ها من یه احساس نا خوش آیندی درباره خون پیدا . اگر این درباره شما درسته دیگه وقتتون رو به خوندن ادامه متن هدر ندید چون شما قطعا یه خون آشام نیستید.احتمالا شما یک مورد کلاسیک از سندروم رینفلد هستید. 2.آیا به طور معمول رنگ پریده هستید؟دقت کنید که رنگ پریده بودن به معنای داشتن پوست سفید نیست.اگه جوابتون مثبته دو تکه گوشت رو یکی نیم پز و دیگری رو کامل بپزید.اگه از گوشت نیم پز خوشتون اومد و رنگ چهرتون صورتی شد (بر افروخته شدید) شما یک نشانه دیگر دارید چون انسان ها نمی تونن خون رو هضم کنن. 3.آیا تا به حال ی بهتون گفته که شما خوش شناسید که از یه تصادف با یه آسیب خیلی کم جون سالم به در بردید؟ 4.آیا شما به طور طبیعی قدرت یا توانایی دارید که خودتون به دست آورده باشید؟ 5.آیا در زمان کودکی قویترین،باهوش ترین یا سریع ترین فرد در کلاس بودید؟یا وقتی حدود 16 س ون بود هر 3 خصوصیت رو با هم داشتید؟ 6.آیا پدر شما وقتی کم سن وسال بودید از زندگی تون رفت یا ناپدید شد؟(نکته:52 درصد از خون آشام های واقعی و اون هایی که فکر می هستن به این سوال جواب بله دادن) 7.آیا معمولا مردم بهتون میگن که از سنتون جوونتر به نظر میاید؟یا اینکه نمی تونن سنتونو حدس بزنن؟ 8.آیا شب ها پر انرژی و بانشاط می شید و نزدیک طلوع آفتاب (یا صبح وقتی بیدار شدید) بیحال؟ 9.آیا بعد آسیب دیدگی کمی سریع تر از دیگران خوب میشید؟ 10.آیا تحمل بالایی نسبت به الکل یا سموم دارید؟ 11.آیا گاهی بسیار اجتماعی و گاهی بسیار مردم گریز می شید؟ 12.آیا شما به ندرت مریض مریض میشید و اگه مریض بشید زود تر از دیگران خوب میشید؟ 13.آیا حواس شش گانتون (دیدن،شنیدن،لامسه،بویایی،چشایی وحس ششم) از بیشتر مردم بهتره؟ 14.آیا در تاریکی خوب می بینید؟چند بار براتون پیش اومده که دیگران بگن نمی تونن چیزی ببینن در حالی که شما همه چیز رو میبینید یا یک کار ظریف مثل کتاب خوندن انجام میدید؟ 15.آیا سرعت بالایی برای واکنش به اتفاقات ناگهانی مثل افتادن چیزی دارید؟ 16.آیا به خون انسان واکنش نشون میدید؟ 17.آیا به نور یا گرمای زیاد حساسید؟(بعضی از خون آشام ها سردرد می گیرن) 18.آیا از صداهای ناگهانی میترسید؟(خون آشام ها نمی ترسن) 19.آیا وقتی زخمی میشید کم خونریزی میکنید؟(توجه:ممکنه نشانه کم خونی هم باشه) 20.آیا ناخن هاتون شفاف و محکمه؟ 21.آیا اتاق خوابتون سرد ترین و تاریک ترین اتاق خونس؟ 22.آیا می تونید این صدا رو بشنوید؟(توجه:ابتدا صدای اسپیکرو رو یه صدای نرمال تنظیم کنید.اگه بتونید بشنوید یه صدای بلند و آزار دهنده اس.) 23.آیا میتونید مقدار زیادی آهن خوراکی بخورید وهضم کنید؟ 24.آیا تا به حال شده بدون قصد نزدیک یه نفر بشید و اون بترسه چون نفهمیده شما نزدیکشید؟ 25.آیا تمایل زیادی به سفر دارید؟ 26.وقتی یه چیزی بوی خیلی شدیدی میده آیا می تونید طعمش رو احساس کنید و بگید خوبه یا نه؟ 27.آیا صدای پچ پچ رو می تونید بشنوید؟ 28.آیا یه خط تیره دور عنبیه چشمتون دارید؟گرچه همه خون آشام ها این خصوصیت رو دارن ولی هر که اینطوری باشه به طور قطع خون آشام نیس) 29.آیا رنگ چشمتون به طور محسوسی در اطراف مردمکتون متفاوته؟ 30.آیا این جملات (بیا بیرون،هوا خیلی آفت و خوبه و اینجا کلی آدم هس) برخلاف اون ی که با یه لبخند بزرگ بهتون گف،به نظرتون بده؟ 31.بدون توجه به اینکه چقد رفکر میکنید نرمالید،آیا تمایل به انی دارید که عجیب اند ولی با شما کاملا هماهنگ اند؟ 32.آیا غریزه گوشت خوردن شما به قدری قویه که در مورد اکثر افراد را برخلاف آنچه میگن فکر میکنید که اونا گیاه خوارن؟ 33.آیا نور خورشید در شما باعث چشم درد یا سر درد میشه؟ 34.آیا وسایل الکتریکی در حضور شما به هم میریزند؟ 35.آیا رویاهاتون خیلی واضحه؟ 36.آیا مردم احساس می کنن که شما احساساتشونو خوب درک می کنید؟ 37.آیا مردم اطراف شما دودسته ان که یا کاملا به شما اعتماد دارن یا اصلا اعتماد ندارن؟ 38.آیا ح روحی شما به ح روحی دیگران اثرگذاره؟
اخیرا اعلام شد و در مشروح مذاکرات مجلس نیز آمد که مجلس برای سال 1396 ، یکصد میلیارد تومان اعتبار برای تولید وا ن فلج اطفال تزریقی وتوسعه دیگر محصولات و فراورده های بیولوژیک در موسسه رازی پیش بینی کرده است. این موفقیت یکی از دستاوردهای مهم دوران مدیریت جناب آقای کهرام تلقی می شود و بابت این موفقیت به ایشان تبریک می گوییم.  هم اکنون رقابت سختی بین موسسه رازی و پاستور برای تولید وا ن فلج تزریقی وجود دارد . در گدشته وزارت بهداشت با کمک شفا و موسسه رازی با همکاری شرکت برکت در میدان رقابت حاضر بودند ولی شرکت برکت خودش را کنار کشید و رازی تنها ماند. پیشینه تاریخی موسسه رازی در تولید این وا ن سبب شده تا فعلا موسسه رازی دست بالا را در این رقابت داشته باشد ولی باید توجه داشت که وزارت بهداشت هم اکنون با تمام قوا در صدد است تا با حمایتهای معنوی و خود از پاستور این کفه را به نفع پاستور سنگین کند. به نظر می رسد که وزارت جهاد که باید در این روزها به شدت از موسسه رازی حمایت کند چندان روی خوشی به این ماجرا نشان نمی دهد بخصوص جهاد که چندی پیش تولید در این موسسه را حرام اعلام کرده بود و باز هم در یک سوتی واضح دیگر در جلسه ای که بعدا برگزار شد کاشف به عمل آمد که توافق کرده تولیدات انسانی رازی کم کم به پاستور منتقل شود و این سبب شد معاون تحقیقاتی  وزارت جهاد آقای زند به محض وج از آن جلسه از فرط غصه و اندوه در آسانسور دچار حادثه قلبی شده و مدتی بستری گردد.  همه اینها نشان می دهد آقای کهرام و مدیران تحت امرش  با تمام قوا دارند موسسه رازی را  در جهت  مخالف یک جریان قوی کشوری پیش می برند و مصوبه اخیر که محصول تلاش و پیگیریهای مستمر آقای و مدیران او بخصوص آقای کاظمی در دفتر حقوقی و ل های متعدد در مجلس است نشانه مهمی از یک قدم موفقیت آمیز دیگر تلقی می شود                                                                            یک خبر نه چندان قدیمی: حرکتهای پاستور و وزارت بهداشت با موافقت سازمان بهداشت جهانی، تولید وا ن فلج اطفال برای تامین نیاز کشورهای منطقه به شرکت دانش بنیان شفا دارو وابسته به بانک ملی ایران واگذار شد .
به گزارش روابط عمومی بانک ملی ایران ، طی مراسمی با حضور سید حسن قاضی زاده هاشمی بهداشت درمان وآموزش پزشکی و مصطفی قانعی ریاست مجتمع تولیدی تحقیقاتی انستیتو پاستور ایران تفاهم نامه تولید وا ن فلج اطفال بین این انستیتو و شرکت دانش بنیان شفا دارو منعقد شد . 
قانعی با اشاره به وجود کانون های آلوده بیماری فلج اطفال در کشورهای همسایه گفت : طبق دستورالعمل سازمان بهداشت جهانی، کشورمان به عنوان سازنده این وا ن انتخاب شده است.
 وی افزود : انستیتو پاستور با تعاملی که با شرکت شفا دارو وابسته به بانک ملی ایران دارد، قرار است ساخت این وا ن را آغاز و در بازه زمانی مشخص ، وا ن فلج اطفال به نظام ایمن سازی کشور تزریق و جایگزین خوراکی آن شود. 
همچنین در این مراسم منصور سمیعی مدیرعامل شرکت دانش بنیان شفا دارو با بیان اینکه پروتکل درمانی جدید سازمان بهداشت جهانی (who) مبنی بر استفاده این وا ن به صورت تزریقی است گفت: تولید این وا ن برای پوشش دادن کشورهای ایران، پا تان، افغانستان و سایر کشورهای آلوده خواهد بود که امیدواریم ظرف یک تا 2 سال آینده وا ن فلج اطفال در ایران تولید و به بهره برداری برسد.(پایان خبر) تحلیل: آقای قانعی رئیس انستیتو پاستور در گذشته معاون تحقیقات و فناوری وزارت بهداشت بوده و هم اکنون نیز در این وزارت خانه دارای نفوذ و اقتدار بسیار زیادی است. او دارای شخصیتی پیگیر و هوشی زیاد است که سعی دارد پاستور را به سمت تولید فراورده های جدید از طریق توسعه شرکتهای دانش بنیان ی کند. البته موفقیتهایی که پاستور در چند سال اخیر ب کرده بیشتر در زمینه های تحقیقاتی بوده و آنچنان که انتظار می رفت در حوزه تولید موفقیت مهمی ب نکرده در حالیکه رازی به واسطه بافت قدرتمند تولیدی خود و محققانی که تحقیق و توسعه ذاتا در وجود آنها نهادینه است توانسته است  که محصولات جدید را به بازار عرضه کند و اخیرا نیز کارآزمایی بالینی یک وا ن جدید انسانی خود را  بدون هر گونه هیاهوی تبلیغاتی و بدون انتشار حتی یک خط خبر در رسانه ها به پایان رسانه است.  پاستور برای افزایش توان خود به سراغ شرکتهایی که دارای بنیه مالی زیادی بوده و تجربه خوبی در امر تولید دارند مثل شرکت شفا دارو رفته است.  شرکت سرمایه گذاری شفادارو   بصورت سهامی خاص در تاریخ 6دیماه 1383 و تحت شماره 237561 در اداره ثبت شرکتها و موسسات غیر تجاری تهران به ثبت رسیده است. شرکت سرمایه گذاری شفادارو در قالب موضوع فعالیت اصلی خود در حال حاضر با سرمایه گذاری در شرکت های دارویی عهده دار مسئولیت نظارت و اداره بر هفت شرکت در صنعت داروسازی کشور بوده که در زمینه های مختلف تولید محصولات دارویی فعالیت می نمایند. در راستای افزایش بهره وری اقتصادی و استفاده کارآ و حداکثری از منابع و سرمایه های در اختیار، شرکت سرمایه گذاری شفادارو (سهامی خاص) در سال 1383 به منظور برنامه ریزی متمرکز و دستی به فرصت های پیش رو در صنعت و بازار دارویی کشور با سرمایه اولیه 3 میلیارد ریال تاسیس و متعاقب آن سرمایه شرکت به مبلغ 391 میلیارد ریال و نهایتاً در سال 1391 سرمایه شرکت به مبلغ 1179 میلیارد ریال افزایش یافته است. به موجب مصوبه سازمان بورس اوراق بهادار شرکت سرمایه گذاری شفادارو (سهامی خاص) جزء نهادهای مالی و تحت نظارت سازمان مذکور قرار گرفته است. شرکت سرمایه گذاری شفادارو (سهامی خاص) دارای 7 شرکت تابعه ، در صنعت دارویی کشور می باشد . اعضای هیات مدیره این شرکت عبارتند از : امیدوار رضایی(رئیس هیات مدیره،     پزشک و فوق تخصص جراحی مغز و اعصاب )،  منصور سمیعی(مدیرعامل و نایب رئیس هیات مدیره، ای داروسازی و کارشناس ارشد مدیریت اجرایی)، آقای سید داود زارع اسکندری(عضو هیات مدیره، کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی)، آقای محمود باقری مزیدآبادی(عضو هیات مدیره، کارشناس ارشد مدیریت ) و آقای ایرج ندیمی(عضو هیات مدیره)همانگونه که ذکر شد سرمایه این شرکت در سال 1391 بالغ بر  مبلغ 1179 میلیارد ریال  بوده که قطعا این سرمایه در سالهای اخیر بالاتر رفته و از سوی دیگر این شرکت دارای 7 شرکت بزرگ دارویی در ذیل خویش به شرح زیر است و لذا از نفوذ و تجربه بسیار بالایی در زمینه تولید محصولات دارویی برخودار است: واکنشهای داخلی    اختصاص این بودجه به موسسه قاعدتا باید یک خبر خوب برای همه ما محسوب شود ولی علی ایحال توجه به برخی نظرات هم مهم است. یکی از دوستان موسسه در بخش نظرات نوشته:  اخیرا خبر اختصاص 100 میلیارد تومان به تولید وا ن فلج از طرق مختلف به سمع و بصر کارمندان موسسه رسید. من خوشحال نشدم گفتم شاید مشکل من است اما با خیلی ها هم که صحبت خوشحال نبودند!!! (از میر افضلی تقاضا دارم این موضوع را به صورت آماری بررسی کنند).
به نظرم دلایل ذیل میتواند عدم خوشحالی را توجیه کنند:
1- اکثرا میگویند خوب به ما چه میرسد؟ مثل گران شدن و ارزان شدن نفت ! به سفره ما چه ارتباطی دارد؟؟
2- در زمان مرحوم اخویزادگان هم پولی به موسسه رسید. همان موقع هم من گفتم که کاش پول نداشتیم! چون شما اگر از هدف انحراف زاویه داشته باشید هر چه مسافت بیشتری را طی کنید فاصله شما از هدف بیشتر میشود! در آن زمان میلیونها تومان ج سرخک شد. ج مونو ریل شد و .... چه عایدی برای موسسه داشت؟؟
3- در حالی که اه موسسه روشن نیست و خبر از واگذاری بخشهای انسانی به پاستور میرسد این سرمایه گذاری چه معنایی دارد؟؟
4- این مسئله با خصوصی سازی چه ارتباطی دارد؟
5- امسال 50 میلیارد هزینه شد چه استانداردی اخذ شد؟؟
6- در کشور بایو اینجینیرینگ نداریم. یک ساختمان استاندارد در کشور که بتواند استاندارد اروپا را بگیرد وجود ندارد . یکی دیگر از دوستان نیز می گفت: ما الان ساختار  و مقررات خوبی که بتوانیم این اعتبار را به سرعت مصرف و به فناوری تولید وا ن و تولید آن برسیم نداریم. قوانین و ساختار بخش پشتیبانی موسسه به شدت قدیمی و کند است و تغییرات   مکرر در این معاونت نیز موثر نبوده و طرح و برنامه موسسه  که باید در برنامه ریزی های راهبردی نقش نخست را بازی کند آنقدر سرد و بیحال است که حتی با ضرب تهدیدهای آقای کهرام هم تکان نخورده و  اگر قرار است در سال 1396 اتفاقی بیفتد ابتدا باید برای این بخش بیحال فکری کرد و سپس دستی به سرو گوش قوانین  معاملات داخلی موسسه و کا ردازی کشید که کمتر ی در موسسه  از کار آنها راضی است . به عبارت دیگر اختصاص این حجم اعتبار مثل این است که به یک پیرمرد ضعیف و پرافتخار که نه چشمهایش خوب می بیند و نه پاهایش قدرت زیاد دارد پول زیادی بدهیم که در بازار  سرمایه گذاری کند  و محصولات جدید را تولید کند. علی ایحال در روزهای پایانی سال 1395 ، این اتفاق را به فال نیک می گیریم و انشالله که اقای کهرام و مدیران ارشد موسسه بتوانند این بار بزرگ را به مقصد برسانند و گامی بزرگ در توسعه موسسه رازی بردارند             
اختصاصی از هایدی نقد و بررسی ادبیات و ادیبان ( 80 ص ) با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 104 پیشگفتاراین مطالعات دیر انجام که با ادبیات معاصر امریکا آغاز شد طولی نکشید که سر زندگی اص و توانایی این ادبیات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاکنر ،اونیل و همینگوی نویسندگان ژرف ش و قدرتمندی بودند که مقام رمان و نمایش امریکا را تا حد رمان و نمایش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زیرا هنگامی که جایزه نوبل در 1949 له نویسنده گمنامی اهدا شد که ظاهراً در مردابهای میسی سی پی گم شده بود و یا در سال 1954 به جهانگرد ریش و پشم دار سالخورده ای تعلق گرفت که شهر پاریس از سی سال پیش او را رو مه نگاری تهیدست می شناخت که زیر سقفی در حال فرو ریختن با ماشین تحریر کهنه اش کانجار می رفت ، غولهای ادبی اروپا از جا پ د . انتقاد از من رواست ، چرا که تا 1966 فقط یک رمان از همینگوی و یک رمان از استین بک خوانده و اصلاً کت از فاکنر نخوانده بودم . اکنون نیز از ادبیات کانادا ، مکزیک و امریکای جنوبی چیزی نمی دانم ، هر خواننده آگاهی این نکته بی دردسر ، تنگ نظرانه و توهین آمیز برای « ایالات متحده » ای است به سادگی حدس بزند . به راستی چه ی به ما صفتی ملی عطا خواهد کرد ؟باری ، من از « صراحت » بسیاری از نویسندگان متوسط امریکا در بیان اعمال محرمانه تنمان ، اندکی یک خورده ام . ممن پیوریتن1 معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی – کانا جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن « ی » هم ممکن است مذاقم خوش بیاید . من پیش خود فرض کرده بودم ، هر که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کت بنویسد ، خود به خود می داند ، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ای از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند ، چون این گونه واژه ها می تواند هر شعری را که شاید درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بکشاند ، لذا این دسته نویسندگان در آثاری که پیش چشم ما گشوده می شود و با ما تماس حاصل می کند از واژگانی استفاده می کنند که از پیش ضد عفونی شده است . یعنی در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شیوه غیر مستقیم و فرهیخته ای متوسل می شوند . وقتی این گونه خودداریها مورد توجه قرار گیرد ، ادراک آدمی تند و تیزتر می شود . و درگیریها و تضادها هم کندتر می شوند و اینک که دادگاههای ما کم و بیش برای تعریف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاری چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهیم خورد ، باشد که این وضعیت با افزایش تخفیف یابد . کتابهایی مانند کندی2 عادی خواهند شد و خوانندگان بالاتر از دیپلم را تحریک نخواهند کرد ؛ همان گونه که ساقهای ن ، چندان هوسی در دل مردان بر نمی انگیزد و در ضمن باید اذعان کنم که رمانهایی مانند آ ین راه وجی به بروکلین3 اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفای انحطاطی را که در پس رفاه کور و گیج ما پنهان است ، به ما بنمایاند . به این نکته نیز اعتراف کنم که من این کتابها را خوانده ام .کتابهای دیگری هم خوانده ام که دوست دارم پیش از آنکه با فراغت درباره فاکنر سخن بگویم ؛ کمی هم از آنها بگویم . نویسندگان قدرتمند و مبتکر بسیاری در ایالات متحده امریکا هستند که برخی از ایشان در برابر وسوسه هرزه نگاری مقاومت کرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بی ریایی که هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمی سپارد مگر آنکه همدردی پر احاساس و هنرمندی کمال یافته4 خویش را به آن منتقل کند ، محترم می شمارم . ای در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود می آورند : شوهری که صبورانه کلاه قرمساقی بر سر می گذارد ، پدری شیفته فرزندان اما سهل انگار مردی خوش نیت اما سست اراده و بیحال که در میان تخته الهیاتی درهم ش ته به دست و پازدن مشغول است .بدو ، ربیت ! اثر جان آپدایک5 تصویری غم انگیز ، لیکن گیرای مردی را به دست می دهد که از محیطی مرگبار ع از غروری کاذب و از ادراکی کم مایه – در تشخیص خیر و شر – رنج می برد . هر شهر امریکا صدها ربیت آنگسرومز در خود دارد که پس از مشاهده سستی و سقوط پیوندهای اخلاقیش از پا در می آید و ما خود را شریک جرم احساس می کنیم . ادبیات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده ای است که می پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، این مفاهیم نیز منسوخ شده اند 6. آپدایک در کتاب زوجها همه توان خود را برای بیان خیر و شر به کار می گیرد : شا اری از ادراکی نافذ و ژرف . طنزی خشمناک در تشریح اجتماعی که عزمی « بی پروا هم » برای آوردن رازهای شیرین عشق و تن در سخان رکیک
با
نقد و بررسی ادبیات و ادیبان ( 80 ص )
سمت_یازدهم
درین واییت میرسن بالای سر تکین وعلی رو چاقو به دست میبینن،درین با گریه داد میزنه چیکار کردی چرا اینکارو کردی،اییت هم به علی میگه قاتل،علی به خودش میاد وچاقو رو پرت میکنه ومیگه نه نه من نزدم کار من نیست آمبولانس خبر کنید،درین بیحال میشه وعلی میره بغلش میکنه وسعی میکنه آرومش کنه،پلیس میرسه و علی رومیبره،علی داد میزنه من ن اون فرار کرد من نبودم،درین با گریه میره بالاسر باباش و بهش مبگه بابا لطفا بهم بگو کی اینکارو کرد؟علی بود؟تکین قبل از اینکه حرف بزنه بیهوش میشه،درین با گریه به ماشین پلیس نگاه میکنه ومیگه اون اینکارو نکرده،علی...وبعد غش میکنه،علی از توماشین این صحنه رو میبینه و داد میزنه بایستید غش کرد خواهش میکنم بایستید ولی پلیسا توجه نمیکنن و اییت درین رو میبره بیمارستان.
علی تو بازداشتگاه کلافس و از نگهبان میخواد که بذاره یه تماس بگیره ولی اون راضی نمیشه،درین تو بیمارستان حالش بهتر شده ومیره پیش مادرش و حال تکین رو میپرسه،بلگین میگه خوب نیست وهنوز ی رو پیدا نکردیم که بهش خون بده.
نسرین ورعوف وشاهین تو کلانتری سعی میکنن تا علی رو ببینن ولی ا اجازه نمیدن،اییت میره کلانتری و علیه علی شکایت میکنه ومیگه من خودم چاقو رو دست اون دیدم،سعید به اییت زنگ میزنه ومیگه تکین نجات پیدا کرد ولی از یه راه دیگه وارد میشم و نوبت تو هم میرسه،اییت که میفهمه کارسعید بوده بهش مبگه الان تورو لو میذم،سعید هم میگه اونوقت تو زندان همدیگه رو میبینیم و اییت هم از ترس ت میشه.نسرین به درین زنگ میزنه و درین بهش مبگه بابام خوب نیست ی رو با گروه خونی آبی منفی پیدا نمیکنیم،شاهین میفهمه وهمگی باهم میرن بیمارستان و شاهین به تکین خون میده.
بلگین به بورا زنگ میزنه ومیگه بگو کی اینکارو کرده من میدونم تو خبر داری،بورا میگه نمیتونم بگم،بلگین میگه باشه پس به پلیس بگو،بورا میگه منم خیلی چیزا میتونم به پلیس بگم میدونی که،بلگین هم عصبی میشه و قطع میکنه.
تکین بهوش میاد و به پلیسا میگه که کار علی نبوده ولی نمیگه که کار کی بوده،درین هم خیالش راحت میشه،تکین خیلی عوض شده و به درین میگه دیگه هیچوقت باهات مخالفت نمیکنم هرکاری میخوای انجام بده من پشتتم ولی من رو از خودت و نوه م محروم نکن،درین هم میگه به خونه برنمیگردم ولی ازتون دور هم نمیشم وکنارتون هستم،یکی از افراد سعید به شکل پرستار وارذ اتاق تکین میشه واز درین وبلگین میخواد که بیرون باشن وچاقو میذاره زیرگلوی تکین وسعید از پشت تلفن با تکین حرف میزنه ومیگه دخترت رومیکشم کاری میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنی. تکین ماس میکنه اینکارو نکن بیا منو بکش ولی سعید اهمیتی نمیده،پرستار قل میره بیرون ودرین،بلگین واییت میان تو اتاق وتکین مدام با استرس از درین میخواد از پیشش ت نخوره وخیلی نگرانه.
علی از زندان آزاد میشه و مستقیم میره بیمارستان و درین رو میبینه وبهش مبگه که باید باهم حرف بزنیم ودرین هم با سردی قبول میکنه.
اییت به آسلی زنگ میزنه ومیگه شوهرت تکین رو با چاقو زده و آسلی هم همراه مادرش میره بیمارستان.
علی به درین میگه فهمیدم که اون بچه منه اصلا سعی نکن انکار کنی،درین میگه این وضعیتو عوض نمیکنه،علی میگه چرا عوض میکنه من اصلا از شما نمیگذرم،درین میگه تو به من خیانت کردی من خیلی دوست داشتم از همه چیز واسم مهمتر بودی،علی با غم وشرمندگی بهش نگاه میکنه ومیگه واسه من هیچ معنی نداشت،درین عصبی میگه اینو نگو،در حق من بد کردی در حق آسلی نکن اگه واسه تو معنی نداشته ولی واسه اون داشته.
آسلی ومادرش میرسن بیمارستان و میرن پیش بلگین،اسلی میپرسه ذرین کجاس،بلگین هم میگه بالاس علی پیششه،ابرو هم به اسلی علامت میذه برو پیششون و اونم سریع میره،درین با دیدنش عصبی میشه ومیگه چرا اومدی؟آصلی میگه نگرانت شدم خیلی ترسیدم اومدم پیشت،درین میگه اره حتما اومدی علی رو کنترل کنی،آصلی میگه نه باور کن حتی نمیدونستم آزاد شده،درین میگه نمیخوام ببینمت از اینجا برو،آصلی میگه منو بیرون میکنی؟درین میگه لطفا برو من اینجوزی نیستم ولی وقتی میبینمت کینه ای میشم،آصلی به علی نگاه میکنه ولی علی بهش اهمیت نمیده واونم ناراحت میره پایین وبا مادرش از بیمارستان میره.
بلگین مبره پیش تکین واون سراغ درین رو میگیره،بلگین اول طفره میره ولی بعد میگه پیش علی هست،تکین مبگه پیش علی؟پس خوبه،بلگین متعجب نگاش میکنه.
درین به علی میگه من میرم پیش بابام،علی میگه باشه من بازم میام،همین موقع بلگین به درین زنگ میزنه ومبگه بابات با علی کار داره،درین و علی میرن تو اتاق تکین وتکین میخواد که با علی تنها حرف بزنه،درین وبلگین هاج و.واج میرن بیرون وتکین به علی میگه اونی که من و زده میخواد درین رو بکشه میخوام که کنار درین باشی وتنهاش نذاری از تو مطمعن تر ی رو پیدا ن که کناردرین باشه،علی هم میگه نمیذارم هیچ اتفاقی واسش بیفته چون از هرچیزی تو دنیا واسم مهمتره،نگران نباشید قول میدم،تکین هم خیالش راحت میشه و تشکر میکنه و ازش میخواد که درین چیزی نفهمه.
علی درین رو میبره یه هتل دیکه و اصلا ازش جدا نمیشه،درین بهش مبگه خب برو دیگه،علی میگه منم میخوام باهات تو این اتاق بمونم،درین مبگه نمیشه برو زنت منتظره علی کلافه میشه ومیگه هیچ جا نمیرم،درین میگه باشه قبول اگه میخوای بمون ولی باید تختا رو از هم فاصله بدی،علی هم خندش میگیره ومیگه باشه وتختا رو ازهم جدا میکنه.گارسون میاد در میزنه،درین میخواد در و باز کنه که علی هول میشه ومیگه اصلا نباید بری خودم در وباز میکنم،درین مبگه تو چته من فقط حاملم اینکارا چیه،علی مبگع باشه باشه گفتم که خودم باز میکنم،گارسون برای درین شیر اورده،درین میخواد شیر رو برداره،که علی میگه نه صبر کن شیر رو برمیداره و با ژست کارآگاهی مزه مزه میکنه،درین هم مس ش میکنه ومیگه خب میگفتی واسه تو هم سفارش میدادم،علی میگه خیلی بامزه بود بگیر مشکلی نداره،چند دقیقه میگذره علی به درین میگه اگه اینجوری نمیشذ واقعا میرفتی؟درین میگه اره چون واسه همه بهتر بود،علی میگع اره واسه اییت مخصوصا،درین میگع تنها میخواستم برم،علی میگه تو حق نداشتی من و از بچم دور کنی،درین میگه تو نمیخواستی هیچ چیزی از من تو خونت ببینی کفشای من رو پس دادی وگفتی نمیخوام اینا رو تو خونه ببینم،علی با تعجب میگه من گفتم؟؟کی اینو بهت گفته؟درین میگه خب معلومه آصلی.
تکین با بلگین خیلی مهربون حرف میزنه ومیگه میخوام تمام سالهای بدی رو که تجربه کردی تلافی کنم،بلگین هم با عذاب وجدان نگاش میکنه و بعد میره به بورا زنگ میزنه ومیگه کارت دارم باید همدیکه رو ببینیم.
اصلی عصبی و ناراحته وابرو مدام حرف میزنه که به چه حقی تورو بیرون کرد چند وقت دیگه که به خاطر حاملگی خوشگلیشو از دست داد علی توجهش به تو جلب میشه،اصلی داد میزنه بسه دیگه بسه بروگمشو بیرون به خاطر تو بهترین دوستمو ازدست دادم دیگه هیچ اطرافم نمونده مثل تو تنها شدم گمشو برو بیرون نمیخوام ببینمت و ابرو هم با ناراحتی میره بیرون.
علی و درین باهم بحث میکنن و علی میگه چطور اصلی همچین حرفی زده من اصلا نگفتم،درین گریه میکنه.ومیگه به من بگو رابطه بینتون چطور بوده بهش دست زدی یا نه،علی کلافه مبگه نمیدونم هیجی یادم نمیاد تو به من گفتی بهم با اییت خیانت کردی گفتی من یه غریبم،خیلی مست هیچی یادم نمیاد،درین به علی مشت میزنه ومیگه ولی راه خونه اسلی رو یادت بود وگریه میکنه،علی میگه بسه نکن واسه بچه ضرر داره،درین میگه تو فقط به خاطر بچه اینجایی،برو از اصلی بچه درست کن برو دست از سر من بردار،علی داد میزنه من دوست دارم،میخوام از تو بچه دار بشم،میخوام حس داشتن خانواده رو با تو درک کنم،میخوام این بحثا رو با تو م،باتو بخوابم با تو بیدار بشم،درین اروم میشه و با گریه به علی نگاه میکنه،علی جلوی درین زانو میزنه و دستش رو روی شکم درین میذاره من هیچ درکی از پدر بودن ندارم میخوام این حس رو با تو تجربه کنم،درین میگه واقعا میخوای پدز این بچه باشی؟علی میگه اره اره واقعا میخوام اره اره،درین میگه باشه پس اصلی رو از زندگیت کامل بیرون کن اصلا نباید ببینیش،علی هم قبول میکنه.
ویسل تو مدرسش جلسه اولیا داشته و قرار بود که شاهین بره مدرسش ولی به خاطر علی یکم دیر میکنه،ویسل هم با غصه به بچه ها که همراه با خانوادشونن نگاه میکنه ومیخواد بره که شاهین میرسه و ویسل خیلی خوشحال میشه و با غرور دست شامپیون رو میگیره و باهاش به جلسه میره.
بلگین و بورا همدیگه رو میبینن و بلگین ازش میخواد که سعید رو بکشه چون جون درین درخطره،بورا هم میکه باشع به شرطی که توهم از تکین طلاق بگیری و بلگین هم قبول میکنه.
علی و درین تو رستوران هتل مشغول غذا خوردن هستن که دونفر میان وعلی بهشون مشکوک میشه وبه درین مبکه غذای اینجا خوب نیست پاشو بریم پیش مامان رعوف و درین هم متعجب باهاش میره،تو راه علی میگه من میرم با اصلی حرف بزنم توهم برو طبقه پایین پیش نسرین خانم،علی میره پیش اصلی وبهش مبگه باید حرف بزنیم،اصلی هم قبول م ه،علی بهش. میکه باید از هم جدا بشیم،اسلی هم با بغض مبگه باشه طلاق بگیریم توهم با درین ازدواج کن بعد بازم مثل دوتا دوست میمونیم،علی میگه نه دبگه نباید همدیگه رو ببینیم،اصلی گریه میکنه ومیگه به خاطر درین؟اون خواسته؟علی چیزی نمیگه واصلی میگه باشه فقط بهش بگو خوب ازت مراقبت کنه،تو تمام مسابقاتت بیاد،موقع برد و باخت کنارت باشه،وقتی وسط مسابقه داری درذ میکشی تحمل کنه و نیاد وسط رینگ،بهش بگو تو به خودت نمیرسی اون حواسش بهت باشه،اگه همه اینکارا رو میکنه باشه من مشکلی ندارم،علی بغض میکنه ومیگه به خاطر تمام کارات،اصلی میگع هیچی نگو برو،علی هم میره و به درین میگع تموم شد بیا بریم و درین هم به خاطر اصلی ناراخت میشه،سعیذ لحظه به لحظه تعقیبشون میکنه تا درین رو تنها گیر بیاره ولی نمیتونه،علی هر لحظه کنار درینه وحتی موقع تمرین هم نمیذاره ازش جدا بشه.
درین میره پیش نسرین وصدای گریه اصلی رو میشنوه و به نسرین میگه من میرم پیشش تا برای ا ین بار باهاش حرف بزنم و بادوستم خداحافظی کنم،سعید هم میبینه درین تنها میره طبقه بالا فرصت رو واسه حمله مناسب میدونه.
درین میره پیش اصلی ومیگه من هیچوقت ازت متنفر نمیشم،اسلی میکه ولی من ازت متنفزم،درین میگه مگه علی مال توبوده ومن ازت گرفتمش؟اسلی با گریه میگه مراقبش باش،درین میکه مواظب خودم نباشم؟اسلی میگه چرا،سعید وازد خونه اصلی میشه و به روی دخترا اسلحه میکشه. نسرین میره بالا ومیبینه صدای جیغ وداد دخترا میاد نگران میشه و ازپشت در صداشون میکنه،اصلی هم داد میزنه ابجی نسرین کمک،سعید هم که اوضاع رو اینجوری میبینه فرار میکنه و درین بیحال میشه و اصلی خیلی میترسه که بلایی سز درین بیاد،نسرین هم به اصلی مبکه زنگ بزن علی بیاد،علی با عجله خودشو میرسونه ودرین رو بغل میکنه ومیگه خیلی معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم،درین هم میگه اسلی و ابجی نسرین نجاتم دادن،اسلی هم با حرص به علی ودرین نگاه میکنه.
علی وشاهین تو باشگاع باهم حرف میزنن و میگن کع باید خونه جدید پیدا کنیم،چنگیز هم میشنوه و به علی میگه چندروز بیاید خونه من،من میرم قهوه خونه میخوابم،علی هم ناچار قبول میکنه و با درین میرن خونه چنگیز.
بورا به سعید زنگ میزنه و بهونه دادن پول میکشونش خونه و میخوادبکشتش که سعیذ میفهمه و بورا رو حس کتک میزنه و فرار میکنه.
شب بورا میره پیش رعوف و اونم جریان خونه پیذا علی و درین رو بهش میگه.
علی برای درین ساندویچ اماده میکنه و سربه سرش میذاره ومیبوسش و درین هم میگه من هنوز نبخشیدمت ولی یواشکی میخنده و خوشحاله.
سعید به بورا زنگ میزنه ومیگه فعلاکاری باهات ندارم ولی بگو درین کجا رفته وگرنه بلگین رو میکشم،بورا هم مجبور میشه ادرس خونه رو بده.
اصلی حالش خیلی بده وچندتا قرص میخوره ومیخواد که خودکشی کنه.
علی به درین میگه به نظرت بچمون چیه؟درین میگه دختر،علی میگه من میخوام پسر باشه که بعد از خواهرش مراقبت کنه،درین میگه کی گفته من دوتا بچه میخوام مگه اینکه تو خواب ببینی،علی میگه اتفاقا تو خواب دیدم،درین میگه زشته جلو بچه از این حرفا نزن،علی میگه بیخیال اون ترکی بلد نیست
اختصاصی از اینو دیدی نقد و بررسی ادبیات و ادیبان ( 80 ص ) با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحات فرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینت تعداد صفحات: 104   پیشگفتار این مطالعات دیر انجام که با ادبیات معاصر امریکا آغاز شد طولی نکشید که سر زندگی اص و توانایی این ادبیات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاکنر ،اونیل و همینگوی نویسندگان ژرف ش و قدرتمندی بودند که مقام رمان و نمایش امریکا را تا حد رمان و نمایش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زیرا هنگامی که جایزه نوبل در 1949 له نویسنده گمنامی اهدا شد که ظاهراً در مردابهای میسی سی پی گم شده بود و یا در سال 1954 به جهانگرد ریش و پشم دار سالخورده ای تعلق گرفت که شهر پاریس از سی سال پیش او را رو مه نگاری تهیدست می شناخت که زیر سقفی در حال فرو ریختن با ماشین تحریر کهنه اش کانجار می رفت ، غولهای ادبی اروپا از جا پ د . انتقاد از من رواست ، چرا که تا 1966 فقط یک رمان از همینگوی و یک رمان از استین بک خوانده و اصلاً کت از فاکنر نخوانده بودم . اکنون نیز از ادبیات کانادا ، مکزیک و امریکای جنوبی چیزی نمی دانم ، هر خواننده آگاهی این نکته بی دردسر ، تنگ نظرانه و توهین آمیز برای « ایالات متحده » ای است به سادگی حدس بزند . به راستی چه ی به ما صفتی ملی عطا خواهد کرد ؟ باری ، من از « صراحت » بسیاری از نویسندگان متوسط امریکا در بیان اعمال محرمانه تنمان ، اندکی یک خورده ام . ممن پیوریتن1 معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی – کانا جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن « ی » هم ممکن است مذاقم خوش بیاید . من پیش خود فرض کرده بودم ، هر که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کت بنویسد ، خود به خود می داند ، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ای از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند ، چون این گونه واژه ها می تواند هر شعری را که شاید درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بکشاند ، لذا این دسته نویسندگان در آثاری که پیش چشم ما گشوده می شود و با ما تماس حاصل می کند از واژگانی استفاده می کنند که از پیش ضد عفونی شده است . یعنی در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شیوه غیر مستقیم و فرهیخته ای متوسل می شوند . وقتی این گونه خودداریها مورد توجه قرار گیرد ، ادراک آدمی تند و تیزتر می شود . و درگیریها و تضادها هم کندتر می شوند و اینک که دادگاههای ما کم و بیش برای تعریف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاری چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهیم خورد ، باشد که این وضعیت با افزایش تخفیف یابد . کتابهایی مانند کندی2 عادی خواهند شد و خوانندگان بالاتر از دیپلم را تحریک نخواهند کرد ؛ همان گونه که ساقهای ن ، چندان هوسی در دل مردان بر نمی انگیزد و در ضمن باید اذعان کنم که رمانهایی مانند آ ین راه وجی به بروکلین3 اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفای انحطاطی را که در پس رفاه کور و گیج ما پنهان است ، به ما بنمایاند . به این نکته نیز اعتراف کنم که من این کتابها را خوانده ام . کتابهای دیگری هم خوانده ام که دوست دارم پیش از آنکه با فراغت درباره فاکنر سخن بگویم ؛ کمی هم از آنها بگویم . نویسندگان قدرتمند و مبتکر بسیاری در ایالات متحده امریکا هستند که برخی از ایشان در برابر وسوسه هرزه نگاری مقاومت کرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بی ریایی که هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمی سپارد مگر آنکه همدردی پر احاساس و هنرمندی کمال یافته4 خویش را به آن منتقل کند ، محترم می شمارم . ای در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود می آورند : شوهری که صبورانه کلاه قرمساقی بر سر می گذارد ، پدری شیفته فرزندان اما سهل انگار مردی خوش نیت اما سست اراده و بیحال که در میان تخته الهیاتی درهم ش ته به دست و پازدن مشغول است . بدو ، ربیت ! اثر جان آپدایک5 تصویری غم انگیز ، لیکن گیرای مردی را به دست می دهد که از محیطی مرگبار ع از غروری کاذب و از ادراکی کم مایه – در تشخیص خیر و شر – رنج می برد . هر شهر امریکا صدها ربیت آنگسرومز در خود دارد که پس از مشاهده سستی و سقوط پیوندهای اخلاقیش از پا در می آید و ما خود را شریک جرم احساس می کنیم . ادبیات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده ای است که می پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، این مفاهیم نیز منسوخ شده اند 6. آپدایک در کتاب زوجها همه توان خود را برای بیان خیر و شر به کار می گیرد : شا اری از ادراکی نافذ و ژرف . طنزی خشمناک در تشریح اجتماعی که عزمی « بی پروا هم » برای آوردن رازهای شیرین عشق و تن در سخان رکیک
با
نقد و بررسی ادبیات و ادیبان ( 80 ص )