کتابایی که تا الان خوندم

خب من امروز از ساعت هفت اینطورا بیدارم. خب ترجیح میدادم همون موقع میرفتم پیاده روی اما ساعت ۹ رفتم. چرا؟ چون یه چا خوندم نباید با شکم گرسنه رفت ولی با معدع پر که تازه غذا هم خوردی نباید بری چون فقط کمک به هضم غذا میشه. در نتیجه سه ساعت باید وایسم صبونم هضم شه :دی. اما خب خوشم نمیاد تو افتاب برم. تصمیم گرفتم یه بیسکویین بندازم بالا با این که زیاد بیسکویینی نیستم اما نه سیرم میکنه نه گشنه میمونم :دی دیگه این که فتم پیتده روی این کفش که یدم خوب بود امروز اولش پشت پامو زخم کرد خیلی بد اصلا خارج از تحملم بود بعد بندشو شل بهتر شد فقطم پای راستم الان پشت پام زخم اخه تنگم نیست نمیدونم چش :( خدا کنه به خاطر نوییش باشه :/ برم امروزو شروع کنم دیروز باز تنبلی . گشنگی روم فشار اورد. اما الان اصلا خسته نیستم. علیه تفسیر مرگ تراژدی رو تا نصف خوندم. باید از اول دوباره شروعش کنم.
باید حتما از مقاله هایی که گرفتم پیرینت بگیرم اما الان تا اونارو پیرینت بگیرم نمیدونم چیکار کنم. میییخوااام کتاب سخن عاشق رو بخونم نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز. قبلا اون موقع که لیست کتابایی که باید بگیرمو اسمشونو میخواستم تایپ کنم داشته باشم اسمشو که زده بودم یه وبلاگ راجع بهش نوشته بود یه قسمتهایی ازش گذاشته بود به نظر جذاب میومد کنجکاویمو برانگیخت اما نمیدونم چجوری هست دیگه باید بخونم . خب بارت هم خیلی ارادت دارم بهش دلم میخواست ازش باز بخونم.قبلا کتاب اتاق روشن رو خوندم که خب میدونم لازمه حتما دوباره خوندنش. ولی ازش جای دیگه خوندم همون مثلا مقاله ی آئورا. اقا بارت خیلی خوش تیپو خوش قیافست! :دی خ این همه ع جذاب داره :دی این ع کوچیک که روی جلد ازش گذاشتنو زیاد نپسندیدم :) حالا انگار منتظر تایید من بودن. همین دیگه. یه خورده استراحت بریم کتاب جدیدو داشته باشیم. من دوباره قراره از تنبلی در بیام کلی کار کنم و خب فعلا باید جوگیریم رو حفظ کنم حتما میدونم از وسش بر میام.
1- بدون هیچ دروغ و دونگی باید بگم که یک هفته نتم قطع بود.. من ذرت می خوام خلاصه!!.. 2- اوایل ماه محرم دو سال پیش بود، که در پی جستجوی یک عبارت در گوگل _که الان حتی خود اون عبارت به طور کامل یادم نیست ولی توش داشت_، پام به وبلاگ آبان آذر1388 گشوده شد... طبق عادت اون موقعم یه چن خط از متن رو خوندم ولی صفحه رو نبستمش... نمی دونم چی شد که جذبیده شدم اصن.. خلاصه که تموم اون دهه ی اول ماه محرم رو من به جای هیئت رفتن و عزاداری شبا می نشستم و مطالب اون وبلاگ رو می خوندم.. اولش قرار بود همه ی جزئیات رو تعریف کنم و بیام برسم به این موقعیتی که الان توشم... ولی یوهو حوصله م سر رفت از نگاشتن بیشتر.. خلاصه که الان خود اون آبان نیست_تو دنیای مجازی البت_.. ی که مسبب اصلی رفاقت من با شما خواننده های این تارنما بود.. احتمالاً این یه تراژدیه!!!.. بسته ی پشنهادی هم ندارم.. به جاش یه معما طرح می کنم: این تصویر متعلق به چه انی می باشد؟؟؟
داشتم پست های نیکولا رو می خوندم که نوشته بود" معشوقه نبودن یه عبارت دو کلمه ای هستش که می شه براش دو هزار سال غصه خورد." 
دوران دبیرستان یه معلم زیست داشتیم که هر وقت میپرسید من بلد نبودم و همیشه میگفت یا رشته ات را عوض کن یا ترک تحصیل کن تا موفق باشی
یه روز خیلی خوندم و گفتم امروز حالشو میگیرم تا بفهمه اگر بخوام بخونم میتونم
*ـــ*
وارد کلاس که شد گفتم : آقا بیا بپرس تا ببینی من چه مخی هستم تعجب کرد و گفت آفرین کتابو باز کرد
سوال اول : آقا صبر کن الان یادم میاد وایسا... وایسا
سوال دوم :
اِ اِ این چقدر آسونه بذار الان جواب میدم وایسا....
سوال سوم : نوک زبونمه هااا صبر کن... آقا اولش را بگو oـــــo

دیگه نگم که حتی داد و فریاد معلم هم نتونست جلوی خندیدن بچه ها را بگیره
^ــــ^
و اینجوری بود که من تغییر رشته دارم و الان برنامه نویسم :)) *ـــــ*

اینطوری شد که خانواده رفتن مسافرت و من موندم تنهای تنها... نه اینکه ناراحت باشم نه! اتفاقا برای مامانم خوشحالم که بالا ه رفت مسافرت:-) راستش مامان من خیلی شیطونه یعنی از وقتی که داداشمم دانشجو شد دیگه یه لحظه هم تحمل خونه و پخت وپز و نداره برای همین همش بیرونه یا تنهایی یا با دوستاش الانا که البته من امتحان دارم و داداشم خلاص شده نسبتا ،با هم بیرونن البته گاهی هم پیش میاد که من بلیت تئاتر یا سینما میگیرم و خلاصه بابام از یه جایی بهمون می پیونده و میریم خوش گذرانی به صرف یه تئاتر یا یه :-)))) همین شنبه بود مثلا که رفتیم کنسرت نمایش "سی" که واقعا فوق العاده بود.... (این جا تموم) الانا فرجه امتحان فارماکولوژی یا همون دارو شناسیه که من یکی درمیون با درس و خوندم مثلا پنی سیلینا رو تا یه جا خوندم نصفه نیمه بعد رفتم یه گروه دارویی دیگه رو خوندم و الان اون نصفه و این نصفه شده مکافات درست همون چیزی شد که "ک" و"میم" بهم گفتن ولی باید یه چیزی رو فهمید اونم اینکه داغون یا غیر اون باید جمع کنم درس و ....( اینم تموم) امروز درواقع اولین روزیه که نرفتم کتابخونه یعنی همیشه من یک ساعتم شده می رفتم کتابخونه چون عاشق بیمارستان و کلاس " چ" بودم .. البته جریان لطف ایشون به خودمو بعدا مفصل خواهم گفت فعلا تو همین حد بگم که تمامی کیس های قلب و دیدم و الان بهم میگه شرح حال بگیر و حدس بزن چیه !!! البته به من میگن حدس بزن چون هنوز وارد بیمارستان به طور رسمی نشدم ولی خب کلی اعتماد به نفسم رفته بالا...(این یکیم تموم) الان پنج جلسه از چهارده جلسه رو خوندم ولی بدن درد داره میکشتم ومن اصلا دلیلشو نمی دونم!!!!! از صب با بدن درد بیدار شدم در واقع ،و وقتی مامان زنگ زد نگفتم بهش که بدنم درد میکنه !! در حال حاضرم با کش و قوس زندم:-))) پ.ن: من الان حالم خیلی خوبه شاید قبلنا خوب نبودم و ناراحت ولی الان فهمیدم که چه بودم که الکی اون روزا رو از دست دادم دیگه یت یه جایی باید تموم شه!!!:-) و من دیگه اجازه نمی دم و نخواهم داد که تکرار شه:-)
الان بلند میشم. شروع میکنم. فصل دو رو که قبلا خوندم. اون روز کذایی که حرف نزدم البته خوبه خوندنش و مرور اون حرفا. ولی آربوس رو دوست ندارم. فقط اینش شاید جذاب نباشه.
چند تا وب باز پست های اخیر رو بخونم و کامنت بذارم بعد از مدت ها، هر وبی رو نصفه خوندم اومدم بیرون فقط پست اقاگل رو خوندم کامل
همین که هر از گاهی یکی یه کامنتی چیزی برا من می ذاره معرفتشه، وگرنه همچین وبلاگ نویس بی بخاری اصلا سر زدن نداره!! شب بخیر.
سلام چند ساله که تو شبکه های اجتماعی عضو شدم. و الان بعد از چند سال تازه فهمیدم که چقدر راحت مالکین این شبکه ها روی تموم اطلاعات ، ع ها و پیام های ما کاملا نظارت دارن ... متاسفانه از اون زمان که نیمباز بود بعد بعد واتساپ و الان تلگرام ، من خیلی راحت از طریق خصوصی ع های خودم رو ارسال می برای دوستام و خیلی ازین ع ها نا مناسب بودن... با این ذهنیت که ی جز خودم و طرف مقابل نمیبینه... الان بعد از گذشت چند سال واقعا نگرانم که ایا اون ع ها رو اون شرکتها هنوز هم ذخیره دارن یا بعد از پاک شدن اون اکانت ها و گذشت سه الی چهار سال اونها هم از بین رفتن؟!! جایی خوندم قانون این شرکت ها اینه که تمام اطلاعات کاربرا از زمان ثبت نام تا حداقل شش ماه بعد از حذف حساب کاربری نگهداری میشه ... از طرفی جای دیگه ای خوندم که هرگز حذف نمیشه اطلاعات ی ...
من نگرانم و میترسم از اینکه روزی ع های خودمو تو اینترت ببینم... لطفا اگه ی در این مورد اطلاعاتی داره بگه. و کلام ا اینکه هرگز به این شبکه ها اعتماد نکنیم کاش اینارو من زودتر میدونستم کاش بهتر اطلاع رسانی میشد... ممنون.
داشتم رکعت آ مو می خوندم.زنگ خونه رو زدنی اپسیلون تند تر خوندم که طرف نمونه پشت در دیدم اون یکی زنگ رو زد جا و بستم رفتم پرسیدم کیه؟ ی خانومه بود که تن صداش یجوری آشنا بود. بدون اینکه درو باز کنم چادر به سر رفتم دم درگفت مامانت هست؟ گفتم نهگفت برای امر خیر اومدم!
شاید شب نباشم.. واسه همین الان گزارش میدم :)
تا الان 8 ساعت خوندم .. شب هم 2 3 ساعت میخونم..
که برسه به ده یازده ..
امروز خوب بود هم از نظر حجمی هم تایمی :) پ.ن : لازمه که اعلام کنم همه دانشجو های خانم یا اقا حرفاشون اون جوری نیستا..منظوری نداشتم..اتفاقا یه سری از دوستانی که قبول شدن چه در بیان و چه غیر بیان حس هوامو داشتن :))) و خیلی خوب کمکم :))) و الهی هرروز موفق تر از دیروز باشن :)))
و ممنونشونم :) اما اون کانالی که اون ویس رو گذاشته بود هنوزم طرز فکر طرف واسم عجیبه :| چی بگم ..بی خیال :)
بعدا نوشت : امروز شد ۱۰ ساعت
سلااااام خب دیگه قشنگ تابلوئه که این مدل سلام دادن یعنی اقای یه پسر خیلی خوشگل داره تایپ میکنه . صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا و نصفه شبتون بخیر! چی گفتم!!! خودم کفیدم!
قدر سلامتیتونو بدونید . همش از یه سرماخوردگی ساده شروع شد جون هر کی دوست دارید سرماخوردگی رو جدی بگیرید! وگرنه میشید عاقبت من! ریه هام بدجور عفونت کرد چند روزی بیمارستان بقیه الله بستری شدم .
از بس سرفه موقع سرفه خون بالا میاوردم! تا این حد! اینارو گفتم سرماخوردگی رو جدی بگیرید! وگرنه میشید عاقبت من! یه کمی بهترم! این یه ماهی که غیبت داشتم واقعا بدجور مریض بودم! قدر سلامتیتونو بدونید
از دیروز تا خود الان نشستم تک تک پستارو خوندم! دوستان در جریان هستن میدونن وقتی بگم خوندم یعنی خوندم!! ولی خیلی زیاد بودا! ولی خیلی بی معرفتید! یعنی یکی نگفت این پسر کجاست؟!؟! زندست مردست؟! ادامه مطلب
امسال خیلی الکی الکی تموم شدااصن نفهمیدم چجوری گذشت(آی تفکر عمیق!)اصلا کی تابستون اومد؟خلاصه اینکه کمدمو جمع (بالا ه مامانم بهم غلبه کرد و من مجبورالجمع شدم:|)حتی کمک آموزشیای دهمم رو هم گذاشتم توی قفسه و الانم بشدت نیازمند خوندن یه سری کتاب مفید هستم(کتاب مفید منظورم کتابایی که داستان و رمان نباشن-_-و یه چیزی به آدمی(!)اضافه بنمایند!) یه سوال؟کتاب خوب که به درد من بخوره ندارین؟یا اینکه "کت که اگر خودتون جای من بودین میخوندین رو میگین؟"یا اصلا" به نظرتون چه کتابایی به درد الان من میخوره؟"درضمن سنمم اگر نمیدونین(خودمم نمیدونم:|)دارم میرم دهم/دوم دبیرستان. +الان هیچ هیچی نمیگه:|منم آ ش میرم بایه لبخند فراخ از کتابدار کتابخونه محلمون می پرسم اونم کتابهای حسن کچل رو بهم معرفی میکنه:|
سلام من 25 سالمه تا چند ماه دیگه 26 سالم میشه . من به دلایلی تا پارسال لیسانس ام طول کشید و برای کنکور ارشد هم شرکت متاسفانه رتبه خوبی نیاوردم باید شهرستان ضعیف انتخاب می اما دلم راضی نشد نزدم . اینم بگم که برق خوندم ازاد . سوال من اینه من دی ماه اعزام به سربازی هستم آیا کار درستیه با این سن سربازی رو عقب بندازم یه کنکور ارشد دیگه بدم یا برم سربازی درس رو ول کنم؟
اگر برم سربازی و برگردم بعد کنکور بدم بازم باید از صفر شروع کنم !!! الان مطالبی که خوندم یادمه اخه . منو از سردرگمی خارج کنید لطفا . آها اینم بپرسم ایا برای استخدام شغل نظامی (پدرم نظامی بوده ) سن ام زیاد نمیشه ؟
نوشتهٔ ژان بودیار ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه نشر حرفه نویسنده
من نیت کتابای حرفه نویسنده رو همینجوری پشت هم بخونم و تمومشون کنم تازه باید برم ب م اما چون از نظر محتوا و به قول خود نشر تو یک فضای کلی شریکن و من همیشه یعنی تا الان که پشت هم خوندم چند تا کتاب رو اینو متوجه شدم و الان هم توی حال و هواشم گفتم عوض نکنم این فضارو و همین فرمون رو برم :) این اولین کت هست که از بودیار میخونم. یه خورده اتاقمو مرتب کنم برم شروعش کنم. ببینیم که چجوریِ
این مدت نبودم، ننوشتم. شاید برای ِ "خوش صدام" هم سوال شده بود که چرا دیگه خاطراتمونو ثبت نمیکنم. راستش بیشتر وقتمو یا خوابم یا درس میخونم یا پیش عشق جانمونم. فرصتی نبود بنویسم و البته چندوقت پیش نوشته های قدیمیمو که خوندم ناراحت شدم! نه بخاطر متن نوشته ها، به این خاطر که چرا اون وقت ها که تو غم و غصه غلت میزدم بهتر از الان که زندگیم پر از عشق و محبته مینوشتم. بگذریم. ۱۴ روز از باهم بودنمون میگذره و ما همچنان مثل روز اول درگیر همیم. همدیگه رو ناراحت میکنیم ولی بازم برای هم میمیریم، ممکنه روزا بی حوصله باشیم و بحثمون بشه ولی شب با ناراحتی نمیخو م. الان میتونم بگم خنده هاش همه چیز منه .. وجودش برام آرامشه .. صداش حس زندگیه :* ۱۴ روزه گیمون مبارک عشق ِ زندگیه من
حالا نیست من تو عید خیلی درس خونده بودم، نیست خودمو با درس پ ر کرده بودم، نیست کتابا رو ورق ورق و شکن شکن کرده بودم؛ جونم براتون بگه کلا یه کتاب من گرفتم دستم با هزار جور غر و نق و نک و ناله اینو تا یه جایی خوندم. بعد هی به خودم گفتم بیا و آدم باش و همشو بخون واسه امتحانا کارت سبک باشه. بعد دیگه خودمو گول زدم و همشو به مرور خوندم. تو ایام بسیار معنوی و فورجه ها (اصلا ارتباط من با خدا توی این روزا عجیب نا گسستنی میشه!) خیلی خوشحال بودم که این کتاب رو خوندم. خیلی خوشحال بودم که بارم سبکه، خیلی خوشحال بودم که یه قدم از بقیه جلو ام، خوشحال بودم اقلا یه دونه از منابع رو خوندم، دلم خوش بود بچه درس خونی هستم، شادمان بودم از اینکه یادش گرفتم؛ سرتون رو درد نیارم همین دو دقیقه پیش یکی از بچه ها اس داد این کتابه حذفه! :| پ.ن: فقط کافیه اراده کنم تو طول ترم درس بخونم. اصلا نخواید از من. بر نمیاد. آقا کشش ندارم. توان ندارم. ب . متوجهید؟ تحمل ندارم!!
بسم الله مهربون :)قبل اینکه کامنتا رو ببندم ، خیلی سوال شد که من هفته ی آ رو چطور گذروندم و چیا خوندم و برنامه م چطور بود + اینکه تابستون کنکور چه برنامه ای داشتم :) شرمنده که نشد تک تک جواب بدم ... کلی اینجا مینویسم :)
برای ادبیات : لغت هارو کامل دوره + اعلام + املاها زبان فارسی : هم که کلا نخونده بودم ... عربی هم : فقط یه دور درسنامه هارو بدون تست خوندم ... برای مرورِ قواعد دینی هم : همشو خوندم + آیه هارو هفته ی ا دوبار مرور و حفظ زبانم : که هیچ کار خاصی ن :) زمین هم نخونده بودم کلا ...
ریاضی و فیزیک : فقط فرمول هارو خوندم + یه سری تست که قبلا مشخص کرده بودم و به نظرم نکات جالبی داشتن ... شیمی : فیل شیمی هارو خوندم ... الکتروشیمی رو کامل از اول خوندم زیست : رو هم که یک دور کامل کتاب هارو خوندم + نکاتی که توی درسنامه و پاسخ نامه مشخص کرده بودم
من جمع بندی سه روز یکبارو هم اجرا ن :) برنامه م برای جمع بندی فرق میکرد کلا :)
برای تابستونم که نمیدونم واقعا :|| چون من شهریور ماه که از مسافرت برگشتیم شرو به درس خوندن ... از تابستونم استفاده ن :) ولی خب حالا اگه خواستین میگم آزاده بیاد بنویسه ... چون یادمه تابستون آزمون میداد و درس میخوند ... تازه رتبه شم خیلی خیلی از من بهتر شده d; قطعا بهتر و مفید تر میتونه کمکتون کنه برای تابستون :))
امیدورام همگی بیایید خبر قبولیتونو بهمون بدید :))
+لبخند لطفا !
سلام وقتتون بخیر دارم کتاب ماری آنتوانت رو می خونم داستان زندگی ماری آنتوات شاهزاده اطریشیه که به ازدواج لوئی شانزدهم در میاد و ملکه فرانسه می شه و کل فرانسه رو به باد میده. البته تا اینجای داستان که من خوندم که تقریبا دو سوم کتابه! سالها پیش یه کتاب در مورد مادام دوباری معشوقه لوئی پانزدهم خوندم توی اون کتاب خیلی کوتاه در حد پاراگراف از ماری آنتوانت نوشته بود و من با خوندن اون جمله حس می ماری آنتوانت خیلی آدم مثبتی در پادشاهی فرانسه بوده تو کتاب مادام دوپاری در مورد شخصیت خود مادام دوپاری انقدر از لحاظ مثبت اغراق شده بود که من فکر می مادام دوپاری هم خیلی مثبت بوده الان با خوندن کتاب ماری آنتوانت نوشته پیر نزلف و ترجمه ذبیح اله منصوری کلا دیدم نسبت به هر دو شخصیت تغییر کرده! الان دقیق نمی دونم کدوم کتاب رو باید باور کنم. با در نظر گرفتن اینکه مادام دوپاری و ماری آنتوانت دو شخصیت مقابل هم هستم نمی تونم بگم نویسنده طرفدار یکی بوده و اون یکی رو اب کرده چون تو هر دو کتاب یا از هر دو شخصیت تعریف شده یا از هر دو شخصیت بد گفته شده! خب پس در نظر گرفتن نویسنده و مترجم که صادق و امانتدار باشه خیلی مهمه!
امروز صبح که بیدار شدم، قبل از اینکه بخونم خوابم برد! و بعد از طلوع دوباره پاشدم. قبلن این مشکل فقط تو ماه رمضون پیش می اومد، که چون تمام شب بیدار بودم، دم اذون خوابم می برد و مثلن نیم ساعت بعدش بیدار می شدم. ولی امروز قشنگ بیدار بودم، کتاب خوندم، دعا خوندم، خوابم برد!
« خواب هایی که خبر از ضمیر ناخودآگاه پریشان می دهند. » یا « چگونه وقتی فکر می کنیم موضوعی برایمان اهمیت ندارد ناگهان متوجه اهمیت عظیمش شویم؟ »
+ صبح ها سعی می کنم ساعت هفت درس خوندنو شروع کنم. زنگ اول رو خوندم و آ ش واقعا حس چشمام داره از حدقه درمیاد. گفتم یه ربع بخوابم تا فرناز بیاد. توی اون یک ربع، تعداد آدم هایی که تو خوابم دیدم انقدر زیاد بودن که اگه یک روز کامل می خو دم اونقدر آدم نمی دیدم! بعد تو رو دیدم که ناراحت بودی. گفتم بریم تو آمفی مراسم الان شروع می شه. گفتی می شه الان نریم؟ باید باهات صحبت کنم. نشستیم و بعد از گفتن دو جمله، صدای گوشیم بلند شد و از خواب پ . خاموشش و دوباره خو دم تا شاید بفهمم چی شده ولی نشد. یه ربع بعد فرناز اومد. + داشتم دینی می خوندم. راجع به رویاهای صادقه بود. و من فکر کاش خواب من هم رویای صادقه بود. بعد فکر نه. ارزشش رو نداره واقعیت پیدا کنه وقتی تهش قراره اون چشم ها رو ببینم.
پ.ن: هی می خوام بیام بشینم وبلاگا رو یه دل سیر بخونم ولی انقد کار سرم ریخته که نمی شه. :( پ.پ.ن: منطقا یه دل سیر نمی خونن ولی خب چیز دیگه ای نیومد تو ذهنم.
* آهنگ ثانیه ها از امین بانی
« خواب هایی که خبر از ضمیر ناخودآگاه پریشان می دهند. » یا « چگونه وقتی فکر می کنیم موضوعی برایمان اهمیت ندارد ناگهان متوجه اهمیت عظیمش شویم؟ »
+ صبح ها سعی می کنم ساعت هفت درس خوندنو شروع کنم. زنگ اول رو خوندم و آ ش واقعا حس چشمام داره از حدقه درمیاد. گفتم یه ربع بخوابم تا فرناز بیاد. توی اون یک ربع، تعداد آدم هایی که تو خوابم دیدم انقدر زیاد بودن که اگه یک روز کامل می خو دم اونقدر آدم نمی دیدم! بعد تو رو دیدم که ناراحت بودی. گفتم بریم تو آمفی مراسم الان شروع می شه. گفتی می شه الان نریم؟ باید باهات صحبت کنم. نشستیم و بعد از گفتن دو جمله، صدای گوشیم بلند شد و از خواب پ . خاموشش و دوباره خو دم تا شاید بفهمم چی شده ولی نشد. یه ربع بعد فرناز اومد. + داشتم دینی می خوندم. راجع به رویاهای صادقه بود. و من فکر کاش خواب من هم رویای صادقه بود. بعد فکر نه. ارزشش رو نداره واقعیت پیدا کنه وقتی تهش قراره اون چشم ها رو ببینم.
پ.ن: هی می خوام بیام بشینم وبلاگا رو یه دل سیر بخونم ولی انقد کار سرم ریخته که نمی شه. :( پ.پ.ن: منطقا یه دل سیر نمی خونن ولی خب چیز دیگه ای نیومد تو ذهنم.
* آهنگ ثانیه ها از امین بانی
الان دهمم یا به نوعی دوم دبیرستان سه سال گذشته توی مدرسه ای درس خوندم که بشدت سخت میگرفتن و اعتماد به نفس کل بچه های مدرسه زیر خط فقر بود و واقعا همه اذیت شدیم من که سال هفتم همش درحال گریه بودم خوب طبیعیه یه بچه ای بودم که نمره کمتر از 20 به خودم ندیده بودم حالا اومدیم این مدرسه معلم ریاضی یه امتحان گرفت از13 نمره شدم6 واااای الان که دارم میگم هم حالم بد شد:( بگذریم از این که من هم تو خونه اذیت میشدم هم مدرسه من 3سال از عمرمو زمانی که همه ی همسن و سالای من اصلا توی فاز درس خوندن نبودن شب وروز درس خوندم به چیزای مس ه فکر ن و حتی واقعا فکرو ذهنمون درس بود ____ این هفته که گذشت معلمامون برای اولیا جلسه گذاشته بودن به دلیل اینکه امتحان فزیک رو بچه ها اب کرده بودن(به جز منو دوستام ) مامانم برام تعریف کرد توی جلسه که : یکی از مامانا بلند میشه میگه بچه های جنت(که ما باشیم) خیلی اعتماد به نفس بیجا دارن و فقط پف ان!!!!!!!!!!!!! مامن من بلند شد گفت: خانم محترم بچه های ما پف نیستن پران بچه من 3 سال درس خوند سه سال از کمبود اعتماد به نفس ما همش روانشناس بودیم حالا20 روزه پیش بچه های شما که از مدرسه عادی اومدن تازه فهمیدن که خیلی بالان اره دیگه ما اینیم خلاصه بچه های غیر جنتی همه حس حال هفتم ما جنتی ها رو دارن خلاصه که دارم حال میکنم ایشالا این حس نسیب همتون بشه
الان دهمم یا به نوعی دوم دبیرستان سه سال گذشته توی مدرسه ای درس خوندم که بشدت سخت میگرفتن و اعتماد به نفس کل بچه های مدرسه زیر خط فقر بود و واقعا همه اذیت شدیم من که سال هفتم همش درحال گریه بودم خوب طبیعیه یه بچه ای بودم که نمره کمتر از 20 به خودم ندیده بودم حالا اومدیم این مدرسه معلم ریاضی یه امتحان گرفت از13 نمره شدم6 واااای الان که دارم میگم هم حالم بد شد:( بگذریم از این که من هم تو خونه اذیت میشدم هم مدرسه من 3سال از عمرمو زمانی که همه ی همسن و سالای من اصلا توی فاز درس خوندن نبودن شب وروز درس خوندم به چیزای مس ه فکر ن و حتی واقعا فکرو ذهنمون درس بود ____ این هفته که گذشت معلمامون برای اولیا جلسه گذاشته بودن به دلیل اینکه امتحان فزیک رو بچه ها اب کرده بودن(به جز منو دوستام ) مامانم برام تعریف کرد توی جلسه که : یکی از مامانا بلند میشه میگه بچه های جنت(که ما باشیم) خیلی اعتماد به نفس بیجا دارن و فقط پف ان!!!!!!!!!!!!! مامن من بلند شد گفت: خانم محترم بچه های ما پف نیستن پران بچه من 3 سال درس خوند سه سال از کمبود اعتماد به نفس ما همش روانشناس بودیم حالا20 روزه پیش بچه های شما که از مدرسه عادی اومدن تازه فهمیدن که خیلی بالان اره دیگه ما اینیم خلاصه بچه های غیر جنتی همه حس حال هفتم ما جنتی ها رو دارن خلاصه که دارم حال میکنم ایشالا این حس نسیب همتون بشه
الان دهمم یا به نوعی دوم دبیرستان سه سال گذشته توی مدرسه ای درس خوندم که بشدت سخت میگرفتن و اعتماد به نفس کل بچه های مدرسه زیر خط فقر بود و واقعا همه اذیت شدیم من که سال هفتم همش درحال گریه بودم خوب طبیعیه یه بچه ای بودم که نمره کمتر از 20 به خودم ندیده بودم حالا اومدیم این مدرسه معلم ریاضی یه امتحان گرفت از13 نمره شدم6 واااای الان که دارم میگم هم حالم بد شد:( بگذریم از این که من هم تو خونه اذیت میشدم هم مدرسه من 3سال از عمرمو زمانی که همه ی همسن و سالای من اصلا توی فاز درس خوندن نبودن شب وروز درس خوندم به چیزای مس ه فکر ن و حتی واقعا فکرو ذهنمون درس بود ____ این هفته که گذشت معلمامون برای اولیا جلسه گذاشته بودن به دلیل اینکه امتحان فزیک رو بچه ها اب کرده بودن(به جز منو دوستام ) مامانم برام تعریف کرد توی جلسه که : یکی از مامانا بلند میشه میگه بچه های جنت(که ما باشیم) خیلی اعتماد به نفس بیجا دارن و فقط پف ان!!!!!!!!!!!!! مامن من بلند شد گفت: خانم محترم بچه های ما پف نیستن پران بچه من 3 سال درس خوند سه سال از کمبود اعتماد به نفس ما همش روانشناس بودیم حالا20 روزه پیش بچه های شما که از مدرسه عادی اومدن تازه فهمیدن که خیلی بالان اره دیگه ما اینیم خلاصه بچه های غیر جنتی همه حس حال هفتم ما جنتی ها رو دارن خلاصه که دارم حال میکنم ایشالا این حس نسیب همتون بشه
ساعت ۱۲ بیدار شدم. سه ساعت دقیقا سعی میکنم بنویسم اما هی پاک میکنم نمیشه یه چیز قاطی پانی میشه که نه سر داره نه ته. خوندم اونارو خوندم.وقتی بهشون فکر میکنم هم یه شادی از ته دلی کل وجودمو میگیره همه جای بدنمو هم یه اندوه که مثل یه تلخی پخش میشه توی اون شادیا. کاش یسری چیزا واقعی بود اما بعد فکر میکنم واقعی چی میتونه باشه و از کجا ما میفهمیم و میگیم واقعیه. الان به این نتیجه رسیدم اینا هم چیزیی کم نداره. و من چقدر خوشبختم. میدونم شاید بی ربط ترین چیزی بود که ممکن بود به ذهنم برسه راجع به همه چی اما باید مینوشتم که بگم. باید ذهنمو سامون بدم. و باز اتاقم بهم ریختست میخوام بیفتم به جونش مثل همیشه تا شاید ذهنمم اروم بشه. بعد و بعد نمیدونم نمیدونم. باید جمهورو ادامه شو بخونم و کارای دیگه تا وقتی که زبونم باز شه تا درست بنویسم.
عنوان بخشی از شعر شاملو...

آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال
فروغ فرخزاد
  دست ِ میم یه کتاب دیدم ازش گرفتم دو صفحه ی اولش رو خوندم. خیلی وقته کتاب نخوندم. واقعا دلم براش تنگ شده بود و واقعا لذت بردم. ولی تو همون چند تا جمله هم همون چیزایی که تو این مدت طولانی مانع ِ خوندنم شدن بازم اومدن تو ذهنم. شاید اینم یه جور وسواس فکری باشه. حس ِمحدودیت، اون چیزیه که همیشه نذاشته از یه چیزی لذت ببرم. مدت هاست هر وقت به کتاب خوندن فکر میکنم، همزمان این میاد تو ذهنم که خب این کلمه های یه آدم ِ دیگه ست. کلمه های محدود ِ یه آدم ِ محدود. چرا باید حرفای یه آدم دیگه رو بخونم. و طبق روال همیشه: خب که چی بشه؟ شاید ایرادم این باشه که می خوام از هر آدمی یه چیزی بکِشم بیرون. شاید همینه که لذت کتاب خوندن رو اب می کنه برام. امروز که چند خط از کتاب رو می خوندم، گیر کرده بودم توی توصیفات. توصیفِ هجوم برف و بهمن. توصیفات و تشبیهات تو کتابا، ولو اغراق آمیز ازون چیزاییه که هم ازش لذت می برم هم دوسش ندارم. شاید غبطه می خورم. چون همش فکر می کنم چطور می شه چندین و چند صفحه از فضا یا از حس و حال نوشت. این کلمه ها از کجا میان. یا به عبارت دیگه پس چرا من کلمه هام زود تموم می شن. یکی دیگه از چیزایی که به شدت رو اعصابمه قضیه ی سانسور و این داستاناست. حالا اگه این جور فرض کنیم که ترجمه کاملا درسته و ایرادی بهش وارد نیست هم بازم آدم دلش می مونه پیش اون تکه هایی از کتاب که نیست. که حتی نمی دونه مال کجای کتابن و به چه اندازه ن. همیشه تو ترجمه، از اصل امانت داری حرف می زنن. ولی تو این مملکت یه کتاب با خیال راحت هم نمی شه خوند. یادمه یکی می گفت کتابای میلان درا انقدر تو ایران سانسور می شه که دیگه شبیه واقعیتش نیست. الان نگاه می کنم می بینم ازون زمان به بعد بود که دیگه باورمو به کتابایی که می خواستم بخونم و حتی خونده بودم از دست داده بودم. و هی کمتر خوندم. تا جایی که وسواسای فکریم اون قدر زیاد شد که بلکل ترجیح دادم چیزی نخونم تا فکرم آسوده باشه.       پیوست: همه ی اینا رو گفتم، ولی هنوزم کتاب یدنو دوس دارم. جلد کتابا رو. صفحه هاتشو. خطوطشو. حتی کتابای کاهی. نمی دونم. هندسه ی فضاییشو دوس دارم. موجودیتشو. ابعادشو. تو خونمون یه کتابخونه ی بزرگ پر از کتابای فلسفی و مذهبی و کم و بیش روانشناسی داریم. کتابایی که اکثرشون هیچ وقت خونده نشدن و خونده نخواهند شد. داشتم فکر می بهرحال منم بچه ی همونام دیگه. مرض ِ داشتن دارم.      *[coco before channel]      
من حـداقل 15 حـقیقت رو راجع بهـ شما میدونم:

1.الان توۓ اینترنتۓ

2.الان توۓ سایت باـحـالۓ هــستی
3. یڪً انسان هــستۓ

4.الان دارۓ پست منو میـخـونۓ

5.تو نمیتونۓ با زبون بیرون بگۓ ژ

7.الان دارۓ امتـפـان میڪًـنۓ

8.الان פֿـندهـ ات گرفت

9.اصلا ندیدۓ ڪًـهـ عدد 6 رو جا انداـפֿـتهـ ام

10.الان چڪً ڪًـردۓ ببینۓ واقعا جاانداـפֿـتم عدد 6رو یا نهـ

11. الان باز פֿـندیدۓ

12. نمیدونۓ ڪًـهـ من یهـ عدد رو هــم چند بار نوشتم

13. الان چڪً ڪًـردۓ ببینۓ ڪًـدومهـ

14. پیداش نڪًـردۓ

15. ولۓ نمیدونۓ ڪًـهـ منم دارم بهـ تو میـפֿـندم چون منظورم

عدد 1 بود ڪًـهـ 9 بار تا الان نوشتم ..

***

نظر یادتون نره...

من حـداقل 15 حـقیقت رو راجع بهـ شما میدونم:

1.الان توۓ اینترنتۓ

2.الان توۓ سایت باـحـالۓ هــستی
3. یڪً انسان هــستۓ

4.الان دارۓ پست منو میـخـونۓ

5.تو نمیتونۓ با زبون بیرون بگۓ ژ

7.الان دارۓ امتـפـان میڪًـنۓ

8.الان פֿـندهـ ات گرفت

9.اصلا ندیدۓ ڪًـهـ عدد 6 رو جا انداـפֿـتهـ ام

10.الان چڪً ڪًـردۓ ببینۓ واقعا جاانداـפֿـتم عدد 6رو یا نهـ

11. الان باز פֿـندیدۓ

12. نمیدونۓ ڪًـهـ من یهـ عدد رو هــم چند بار نوشتم

13. الان چڪً ڪًـردۓ ببینۓ ڪًـدومهـ

14. پیداش نڪًـردۓ

15. ولۓ نمیدونۓ ڪًـهـ منم دارم بهـ تو میـפֿـندم چون منظورم

عدد 1 بود ڪًـهـ 9 بار تا الان نوشتم ..

***

نظر یادتون نره...

سلام من 24 سالمه . قبلا زیاد به فکر ازدواج و بچه دار شدن بودم. کلی کتاب خوندم. کلی سایت و سی دی بحث های ازدواج و فرزند داری و ... .
ولی الان چند ماهه از ازدواج و ... کلا سرد شدم . اصلا دوست ندارم نسلم ادامه پیدا کنه. اصلا دلم نمیخواد زندگیمو با ی شریک بشم. سر درگمم نمیدونم چمه . پیش اومده شما اینجوری بشید ؟ من باید چکار کنم ؟ یه نکته من قبلا از نظر گرم بودم. الانم بعضی شب ها و روزها اذیت میشم. ولی بازم دلم نمیخواد ازدواج کنم.