وی گل ها را بسیار دوست می داشت

م ع تیم فوتبال صبای قم گفت: در بازی برابر نفت تهران خدا دوست مان داشت و توانستیم به بازی برگردیم.
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

عزیز دار محبت که خارزار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

بیا که پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

شهریار
پلاسکو توانایی مقابله با این آتش را نداشت. پلاسکو دوست داشت بریزد. پلاسکو خسته بود. پلاسکو 50 سال ایستاده بود و دوست داشت کمی بنشیند. پلاسکو بدنی پر از زخم داشت.
پلاسکو توانایی مقابله با این آتش را نداشت. پلاسکو دوست داشت بریزد. پلاسکو خسته بود. پلاسکو 50 سال ایستاده بود و دوست داشت کمی بنشیند. پلاسکو بدنی پر از زخم داشت.
من شما رو دوست ندارم. من نارنگی دوست دارم. راه رفتن زیر بارون و لییتیوم گوش دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. برگشتنِ به کتابا بعد از چند روز رها شونو دوست دارم. چای با عطر گل سرخ دوست دارم. خو دن تا ساعتِ ده و بیدار شدن تنهایی رو دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. چیزبرگر زغالی دوست دارم. ساعت شنی دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. سفر دوست دارم. گریه برای ا رو دوست دارم. خو دن دوست دارم. خو دن و هیچوقت پا نشدن دوست دارم. سگ ها و گربه ها رو دوست دارم. من شما رو دوست ندارم.
من شما رو دوست ندارم. من نارنگی دوست دارم. راه رفتن زیر بارون و لییتیوم گوش دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. برگشتنِ به کتابا بعد از چند روز رها شونو دوست دارم. چای با عطر گل سرخ دوست دارم. خو دن تا ساعتِ ده و بیدار شدن تنهایی رو دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. چیزبرگر زغالی دوست دارم. ساعت شنی دوست دارم. من شما رو دوست ندارم. سفر دوست دارم. گریه برای ا رو دوست دارم. خو دن دوست دارم. خو دن و هیچوقت پا نشدن دوست دارم. سگ ها و گربه ها رو دوست دارم. من شما رو دوست ندارم.
بعضی آدم ها را نمی شود « داشت »
فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت!
بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها!
اصلا به آ ش فکر نمی کنی
آنها برای اینند که دوستشان بداری
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق!
یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست!
این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد ...
پلاسکو توانایی مقابله با این آتش را نداشت. پلاسکو دوست داشت بریزد. پلاسکو خسته بود. پلاسکو 50 سال ایستاده بود و دوست داشت کمی بنشیند. پلاسکو بدنی پر از زخم داشت.
جمعی دوستانه بود. یکی از بچه ها گفت، دوست دارد که کاش می شده افغانستان به دنیا بیاید. خب واقعا مس ه به نظر می رسید ولی به نظر من جذاب آمد. خب راستش ما در بعضی چیزها یا خیلی چیزها، هیچ حق انتخ نداریم، یکیش همین که کجا به دنیا بیاییم، ولی خب می شود خیال کرد و دوست داشت. از خودم پرسیدم تو دوست داری کجا به دنیا می آمدی؟ بعد هم از بچه ها. پرسیدم شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می آمدید؟ یکی گفت؛ آلمان، یکی کویت، یکی عراق، یکی هم ایران را دوست داشت واقعا. دلایل جذ هم داشتند. آ ش هم همان که دوست داشت افغانستانی باشد از من پرسید، تو چطور؟ دوست داشتی کجا به دنیا می آمدی؟ لبخند زدم، پاسخم اگرچه کلی دلیل داشت ولی بداهه بود. مصر! راستی چرا اینطور نگاه می کنید؟:)
[شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می آمدید؟] [بهتر است دیگر از بیخو حرف نزنم، کلافه کننده است نه؟]
جمعی دوستانه بود. یکی از بچه ها گفت، دوست دارد که کاش می شده افغانستان به دنیا بیاید. خب واقعا مس ه به نظر می رسید ولی به نظر من جذاب آمد. خب راستش ما در بعضی چیزها یا خیلی چیزها، هیچ حق انتخ نداریم، یکیش همین که کجا به دنیا بیاییم، ولی خب می شود خیال کرد و دوست داشت. از خودم پرسیدم تو دوست داری کجا به دنیا می آمدی؟ بعد هم از بچه ها. پرسیدم شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می آمدید؟ یکی گفت؛ آلمان، یکی کویت، یکی عراق، یکی هم ایران را دوست داشت واقعا. دلایل جذ هم داشتند. آ ش هم همان که دوست داشت افغانستانی باشد از من پرسید، تو چطور؟ دوست داشتی کجا به دنیا می آمدی؟ لبخند زدم، پاسخم اگرچه کلی دلیل داشت ولی بداهه بود. مصر! راستی چرا اینطور نگاه می کنید؟:)
[شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می آمدید؟] [بهتر است دیگر از بیخو حرف نزنم، کلافه کننده است نه؟]
دوست داشتن که شاخ و دم ندارد ،
اگر داشت
من دیو کوچکی بودم
که عاشقانه تو را دوست دارد ...
افروز ارزه گر
دوست داشتن که شاخ و دم ندارد ،
اگر داشت
من دیو کوچکی بودم
که عاشقانه تو را دوست دارد ...
افروز ارزه گر
عناوین رو مه استقلال جوان در روز شنبه ۲۱ اسفند به شرح زیر است : وقتی تیم تمرین می کند — الوعده وفا ! زمانی : منصوریان ۵ بند قراردادش را زیر پا گذاشته است وقتی خدا منصوریان را دوست داشت نظری : استقلال با اعتصاب خودزنی می کند در انتظار تصمیم سلطانی فر برای استقلال نوشته رو مه استقلال جوان ، شنبه ۲۱ اسفند ؛ وقتی خدا منصوریان را دوست داشت اولین بار در پارس فوتبال | خبرگزاری فوتبال ایران | parsfootball پدیدار شد.
یک خانه 30 متری گرفتیم و خداوند در سال 89 محمد طاها را به ما هدیه داد. محمد زندگی و بچه اش را دوست داشت اما هدفش را بیشتر دوست داشت.
من همان دختری بی بخار هستم.همان دختر بی احساس.همان دختری که دلش دوست داشتن را پس زد ولی قلبش را مال او کرده بود بی دلیل شاید!دختری که بهار نارنج را دوست داشت.شکوفه را دوست داشت.قرمه سبزی را را دوست داشت.ولی رویا نداشت.مثل هرشب خسته به خانه میرسید.چایی میخورد.شام میخورد.سیگار میکشید و خودش را مثل جنین جمع میکرد در دنیای مجازی.همان دختری که لوس نبود.بی ادب نبود.برع منظم بود.دلش مثل پر بود.همان دختری که پاهایش همیشه یخ بود.عاشق قهوه بود.کیک میپخت.سیب زمینی سرخ کرده ناخونک میزد. اصلا بیایم جور دیگه نگاه کنیم به قضیه.تا پست بعد.
سلام به طرح"لا" نقش بسته بر کتاب دست کشید و بهش نگاه می کرد طوری که انگار کلی خاطره تو ذهنش زنده شده بود و این حرکتش از جایی که منم یه صورت وصف نشدنی زیبا بود نگاه به آدم ها رو در حالی که به خاطر فکر به چیزهایی که دوست دارن لطیف و دوست داشتنی شدن رو خیلی دوست دارم
دوست؛ ی هست که حتی اگر سکوت کنی میدونه نگرانش هستی و برات مهمه. قیل و قال نداره. دوست ها زندگی رو خواستنی تر میکنن چون انتخاب های ما هستن در اضافه شدن طعم های جدید به زندگیمون.
دیروز یکی داشت میگفت باثبات ترین و قابل دفاع ترین بخش زندگیت دوستانت هستن. خوب که فکر دیدم به باقی زندگیم با خساست نمره داده اما سخاوتمن در نمره دادن به دوستانم رو دوست داشتم.
می رسد بر گوش جان آوای دوست جان فزاید بانگ روح افزای دوست ره نماید سوی بستان وفا می برد تا جنت المأوای دوست ای خوش آن دلداده بی پا و سر کو ببازد جان و سر بر پای دوست برده ام از یاد، یاد خویشتن گشته ام تا سر خوش از صهبای دوست ما و من را نیست ره زی درگهش رأی ما فانی است اندر رأی دوست در فضای جان کند پروازها هر که او شد واله و شیدای دوست ار نگاهی می برد از دل قرار جان فدای نرگس شهلای دوست ای خوش آن که از خود رست و گشت غرقه اندر بحر ناپیدای دوست عندلیب عشق را خوش نغمه هاست بر گل رخساره زیبای دوست ندارد همچو او جانانه ای نیست « زرّین» در جهان همتای دوست زرّین تاج ثابت
هنوز از دوری ات بیمارم ای دوست گـرفتار تنی تبـدارم ای دوست پریده از غمت خواب از دو چشمم سرِ شب تا سحر بیدارم ای دوست رخ زرد و پر از گردِ ملال است ذلیل و ناتوان و زارم ای دوست به خود گفتم رسی امروز و فردا به فریاد دل غمبارم ای دوست برای لحظه ای طاقت ندارم که دست از دامنت بردارم ای دوست به سر وقتم اگر فردا نیائی غم عشقت کند بر دارم ای دوست سکوت عمق شبها را ش ته صدای ضجه های تارم ای دوست نلرزان ای عسل خشت دلم را بسانِ ارگ بم آوارم ای دوست
در یک مطالعه در اروپا بعد از نظرخواهی از عده زیادی از زنها لیستی از مواردی که آنها بعد از رابطه و دوست دارند برایشان انجام شود، تهیه شده است. ۳ چیز که ن بعد از رابطه دوست دارند البته باید توجه داشت که گروههای مختلف خانمها تمایلات متفاوتی داشته و حتی […]
قیصر امین پور ، من از عهد آدم تو را دوست دارم


من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همـــآواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم
(قیصر امین پور)



صبح می خندد و من گریه کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست...ای نسیم سحر از من به دلارام بگویکه ی جز تو ندانم که بود محرم دوست...تو که با جانب خصمت به ارادت نظرستبه که ضایع نگذاری طرف معظم دوست...نی نی ای باد مرو حال من خسته مگویتا غباری ننشیند به دل م دوست...هر ی را غم خویشست و دل سعدی راهمه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست


صبح می خندد و من گریه کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست...ای نسیم سحر از من به دلارام بگویکه ی جز تو ندانم که بود محرم دوست...تو که با جانب خصمت به ارادت نظرستبه که ضایع نگذاری طرف معظم دوست...نی نی ای باد مرو حال من خسته مگویتا غباری ننشیند به دل م دوست...هر ی را غم خویشست و دل سعدی راهمه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

بابا لنگ دراز عزیزم
بعضی آدم ها را نمیشود داشت فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها... اصلا به آ ش فکر نمی کنی آنها برای اینند که دوستشان بداری! آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد...
#جین_وبستر | بابا لنگ دراز
باید سراغ شیدا را بگیرم، باید پیدایش کنم زن عاشق قصه ها، بانو یک جورهایی تنها بود ما، دو زن، با دو دنیای متفاوت و احساسی مشترک احساسی سرشار از ترس و رغبت دوست داشتن درد سخت است، و در مقابل گریزان بودن از درمان زنی که عاشق کرمان شد چون کرمان زهرا را داشت، زنی که زهرا را دوست داشت چون زندگی اش را دوست داشت و من زنی که می دانست کرمان چه خاطره تلخی ساخته است، زنی که هرگز زهرا را نبخشید زنی که من را رقیب می انگاشت اما رقابتی از طرف من ندید پا پس کشیدم من رقابت نمی خواستم، عشق نمی خواستم، هوس نمی خواستم باید شیدا را پیدا کنم او مرا می خواست + کاش یک روز زنی آن طرف خط نگوید "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است"
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
53947504496870024102.jpg (180×120)پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فا می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه ف فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.برای خوندن بقیه داستان به ادامه مطلب برید...