محکومه ی تنهاییی

سال های دبیرستان دنبال دوستی می گشتم که بتونم باهاش صبح های رو خیلی زود بیدار شم و شب ها رو از مدرسه و زنده گی ی که برامون ساخته بودند، فرار کنم توی کتابا و آهن کنار پنجره. یکی که هی بنویسه و من هی نوشته هاشو بخونم، بلد باشه متنای عربی و فرانسوی رو بخونه بدون این که کلمه به کلمه ترجمه شون کنه، هی برام رمان خارجی بیاره، بهروز غریب پورو بشناسه... آهن منو دوست داشته باشه، آهن ی بهم بده که بتونم با ریتمِ افتضاح آرومشون شبا جلوی دیوار اتاق، جلوی نور ماهی که از پنجره ت ده، سایه بشم و تنِ غمگین و بی استعدادم رو ت بدم، تنی که توی کلاس های والیبال دل زده و داغون بود ولی هرگز بهش فرصت یدن داده نشد که. خوبِ خوب می دونستم اگه پیداش می ، حالا روی زمین نبودم. با هم مرده بودیم. موقع آماتوریِ هفده ساله ی خانی توی ارمیا برای قولِ مظلوم و منقضی شده ی مصطفی به ارمیا که هرگز ی بهش پای بند نموند. پیش از اون که برسیم به تلخی قیدار و رهِش.. آدم نباید نویسنده ها رو بت می کرد و می پرستید که حالا همون یه دونی بُت ام نمونه سالم و بی خش وسط این همه بتی که ش ته و آوار شده رو سرِ خود ابراهیم حتی. بی چاره ابراهیم ؛ معصوم نبود. بی چاره ما و معصومیت ما که محکومه به اب حالی های ابراهیم ها و اب کاری های نوح ها... اومده بودم بگم حالا که گودریدز برای من کتاب میاره، ساوند کلاود آهن ی که دوست دارمو پیدا می کنه، یوتوب باهام می ه و بیپ تونز بی هوا اپرای حافظ رو می کنه، تنها ترم. چه صبح هایی رو که من خوابم و گوشیم هرگز چشم روی هم نمی ذاره. پنجره ی بزرگِ کنار میزم که حالا قشنگ تره، نور ماه نداره. ی کلفتش همیشه کشیده ست. هوای من همه ش ابری... تن دیوارای دورم سرد و زمخته، حال دلم همه ش بد و بدتره.
من بماندم باطلی از آرزو...
سال های دبیرستان دنبال دوستی می گشتم که بتونم باهاش صبح های رو خیلی زود بیدار شم و شب ها رو از مدرسه و زنده گی ی که برامون ساخته بودند، فرار کنم توی کتابا و آهن کنار پنجره. یکی که هی بنویسه و من هی نوشته هاشو بخونم، بلد باشه متنای عربی و فرانسوی رو بخونه بدون این که کلمه به کلمه ترجمه شون کنه، هی برام رمان خارجی بیاره، بهروز غریب پورو بشناسه... آهن منو دوست داشته باشه، آهن ی بهم بده که بتونم با ریتمِ افتضاح آرومشون شبا جلوی دیوار اتاق، جلوی نور ماهی که از پنجره ت ده، سایه بشم و تنِ غمگین و بی استعدادم رو ت بدم، تنی که توی کلاس های والیبال دل زده و داغون بود ولی هرگز بهش فرصت یدن داده نشد که. خوبِ خوب می دونستم اگه پیداش می ، حالا روی زمین نبودم. با هم مرده بودیم. موقع آماتوریِ هفده ساله ی خانی توی ارمیا برای قولِ مظلوم و منقضی شده ی مصطفی به ارمیا که هرگز ی بهش پای بند نموند. پیش از اون که برسیم به تلخی قیدار و رهِش.. آدم نباید نویسنده رو بت می کرد و می پرستید که حالا همون یه دونه بُت ام نمونه سالم و بی خش وسط این همه بتی که ش ته و آوار شده رو سرِ خود ابراهیم حتی. بی چاره ابراهیم ؛ معصوم نبود. بی چاره ما و معصومیت ما که محکومه به اب حالی های ابراهیم ها و اب کاری های نوح ها... اومده بودم بگم حالا که گودریدز برای من کتاب میاره، ساوند کلاود آهن ی که دوست دارمو پیدا می کنه، یوتوب باهام می ه و بیپ تونز بی هوا اپرای حافظ رو می کنه، تنها ترم. چه صبح هایی رو که من خوابم و گوشیم هرگز چشم روی هم نمی ذاره. پنجره ی بزرگِ کنار میزم که حالا قشنگ تره، نور ماه نداره. ی کلفتش همیشه کشیده ست. هوای من همه ش ابری... تن دیوارای دورم سرد و زمخته، حال دلم همه ش بد و بدتره.
من بماندم باطلی از آرزو...
سال های دبیرستان دنبال دوستی می گشتم که بتونم باهاش صبح های رو خیلی زود بیدار شم و شب ها رو از مدرسه و زنده گی ی که برامون ساخته بودند، فرار کنم توی کتابا و آهن کنار پنجره. یکی که هی بنویسه و من هی نوشته هاشو بخونم، بلد باشه متنای عربی و فرانسوی رو بخونه بدون این که کلمه به کلمه ترجمه شون کنه، هی برام رمان خارجی بیاره، بهروز غریب پورو بشناسه... آهن منو دوست داشته باشه، آهن ی بهم بده که بتونم با ریتمِ افتضاح آرومشون شبا جلوی دیوار اتاق، جلوی نور ماهی که از پنجره ت ده، سایه بشم و تنِ غمگین و بی استعدادم رو ت بدم، تنی که توی کلاس های والیبال دل زده و داغون بود ولی هرگز بهش فرصت یدن داده نشد که. خوبِ خوب می دونستم اگه پیداش می ، حالا روی زمین نبودم. با هم مرده بودیم. موقع آماتوریِ هفده ساله ی خانی توی ارمیا برای قولِ مظلوم و منقضی شده ی مصطفی به ارمیا که هرگز ی بهش پای بند نموند. پیش از اون که برسیم به تلخی قیدار و رهِش.. آدم نباید نویسنده ها رو بت می کرد و می پرستید که حالا همون یه دونی بُت ام نمونه سالم و بی خش وسط این همه بتی که ش ته و آوار شده رو سرِ خود ابراهیم حتی. بی چاره ابراهیم ؛ معصوم نبود. بی چاره ما و معصومیت ما که محکومه به اب حالی های ابراهیم ها و اب کاری های نوح ها... اومده بودم بگم حالا که گودریدز برای من کتاب میاره، ساوند کلاود آهن ی که دوست دارمو پیدا می کنه، یوتوب باهام می ه و بیپ تونز بی هوا اپرای حافظ رو می کنه، تنها ترم. چه صبح هایی رو که من خوابم و گوشیم هرگز چشم روی هم نمی ذاره. پنجره ی بزرگِ کنار میزم که حالا قشنگ تره، نور ماه نداره. ی کلفتش همیشه کشیده ست. هوای من همه ش ابری... تن دیوارای دورم سرد و زمخته، حال دلم همه ش بد و بدتره.
من بماندم باطلی از آرزو...
""مادر حسن جنگجو، نوجوان ایرانی که ۳۴ سال پیش در جریان جنگ ایران و عراق کشته شده و جنازه اش در خاک عراق مانده بود، پس از آنکه جنازه پسرش به ایران بازگردانده و تشییع شد، درگذشته است."" زبون آدم بند میاد... قلب آدم درد میگیره... مگه یه آدم چقدر طاقت داره؟ یه مادر... انتظار؛ آخ انتظار خیلی دردآوره وای به روزی که اینجوری به سر برسه... لعنت به جنگ...
+این حرفِ یه سربازه، از غربتِ یک سنگر/ یک نامه ی خون آلود ، از جبهه ی خا تر/ با بوسه به دستای مادرش شروع می شه/ می دونه که این سنگر فردا زیرِ آتیشه/ می گه اسمِ اون کوچه اسمِ من نشه ـ مادر! ـ/ اسمِ نسترن روشه، چه اسمی از این بهتر؟/ نسترن رو می شناسی! اون دخترِ هم سایه س/ می خواستم عروست شه... اما بعدِ آتش بس/ برقِ چشمِ اون این جا توی جبهه با من بود/ اون دلیلِ جنگیدن، اون معنی میهن بود.../ مادر! نکنه یک وقت خونِ منو بفروشن/ اونایی که بعد از من پوتینامو می پوشن/ نگذاری که اسمِ من ابزارِ غضب باشه/ خونِ من و همرزمام بازیچه ی شب باشه/ اونایی که اسمم رو با عربده می خونن/ از بغضِ شبِ حمله یک ذره نمی دونن/ اونا تو شبِ آتیش فکر ِ جونشون بودن/ رنگِ سفره هاشون بود خونِ صدتا مثلِ من/ مادر! نذار اسمِ من اسمِ کوچه مون باشه/ وقتی عشق نمی تونه توی کوچه پیداشه/ وقتی عشق به شلاق و حبس و توبه محکومه/ ردِ پای بغضِ من روی نامه معلومه.../ یادِ منو قایم کن تو اون دلِ پهناور/ حتا ع مو بردار از رو طاقچه مون... مادر #یغماگلرویی
++عنوان پست از یاحا کاشانی

#وه ون #عربستان (زن ستیر_شیعه ستیز)؛
.
‼️ و حکومتش به دلیل #کشتار #سنی ها و دشمنی با #اهل_سنت محکومند و #کافر!
#زن_سالاری و وضع بد #حجاب در ایران نشانه ی کفر و بی دینی #شیعه و ایرانیهاست!

ون #خشکه_مذهب ،تشیع_لندنی(سنی_ستیز) و مذهبی های بی سیاست ، #شیعه_انگلیسی
.
❌ و حکومتش بخاطر برادری با سنی ها! و ممنوعیت قمه زنی محکومند و #منافق!
حجاب بد ن در مملکت شیعه نتیجه #حکومت ست❗️
رفتار نرم و به دور از خشونت ی موجب پررویی افراد بی دین شده...

علی نژاد فمنیست فراری؛

و حکومت یش به دلیل حجاب داشتن ن و نقض حقوقشون محکومه!
#حقوق_ ن ایرانی بدترین وضعو داره!
مردان ایرانی در حمایت از ن #روسری سر کنن و ع اشو واسمون بفرستند!


☠دستگاه حکومتی و روسای جمهورشان؛
.
‼️ و حکومت دینی افراطیش به دلیل نقض #حقوق_بشر( قاچاقچیان ،ممنوعیت ی ،محدودیت برای بهاییان) و نبود #دموکراسی (رای نیاوردن دوستداران ) محکومند و باید سرنگون شوند!


✡رژیم اسراییل و سرانش؛

‼️ و حکومتش به دلیل ممنوعیت پوشیدن شلوار جین برای جوانان ،حمایت از تروریسم، تند روی های دینی و مذهبی و مخالفت با کودک کشی های اسراییل باید بمباران #اتمی شوند!

خشک مغزان # ؛

‼️ و حکومتش از دین خارج وکافرند و دشمن اول!
خون همه آنان #حلال است و کشتنشان موجبات ورود به بهشت و ازدواج با #حوریان است!

اپوزیسیون خارج نشین؛

‼️در زندگی و فرزندانش کوچکترین نقطه سیاه یا حتی خا تری از فساد مالی یا استفاده شخصی دیده نمیشود!
زندگی ایشان از سطح معمولی جامعه پایین تر است!
ولی به دلیل نبود و عملکرد #دیکتاتوری باید سرنگون شود!

روغنفکران داخلی با میلیون ها سایت و صفحه و نشریه و...؛
پسران میلیاردر و مفسد اقتصادی هستند!
به دلیل نبود # (قر_ _مشروب_و امثالهم) باید سرنگون شوند!

وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود، می توانید او را از این نشانه بشناسید:

تمام #ابلهان علیه اش متحد می شوند...!

سلامتی عزیزمون _خامنه_ای صلوات



#وه ون #عربستان (زن ستیر_شیعه ستیز)؛
.
‼️ و حکومتش به دلیل #کشتار #سنی ها و دشمنی با #اهل_سنت محکومند و #کافر!
#زن_سالاری و وضع بد #حجاب در ایران نشانه ی کفر و بی دینی #شیعه و ایرانیهاست!

ون #خشکه_مذهب ،تشیع_لندنی(سنی_ستیز) و مذهبی های بی سیاست ، #شیعه_انگلیسی
.
❌ و حکومتش بخاطر برادری با سنی ها! و ممنوعیت قمه زنی محکومند و #منافق!
حجاب بد ن در مملکت شیعه نتیجه #حکومت ست❗️
رفتار نرم و به دور از خشونت ی موجب پررویی افراد بی دین شده...

علی نژاد فمنیست فراری؛

و حکومت یش به دلیل حجاب داشتن ن و نقض حقوقشون محکومه!
#حقوق_ ن ایرانی بدترین وضعو داره!
مردان ایرانی در حمایت از ن #روسری سر کنن و ع اشو واسمون بفرستند!


☠دستگاه حکومتی و روسای جمهورشان؛
.
‼️ و حکومت دینی افراطیش به دلیل نقض #حقوق_بشر( قاچاقچیان ،ممنوعیت ی ،محدودیت برای بهاییان) و نبود #دموکراسی (رای نیاوردن دوستداران ) محکومند و باید سرنگون شوند!


✡رژیم اسراییل و سرانش؛

‼️ و حکومتش به دلیل ممنوعیت پوشیدن شلوار جین برای جوانان ،حمایت از تروریسم، تند روی های دینی و مذهبی و مخالفت با کودک کشی های اسراییل باید بمباران #اتمی شوند!

خشک مغزان # ؛

‼️ و حکومتش از دین خارج وکافرند و دشمن اول!
خون همه آنان #حلال است و کشتنشان موجبات ورود به بهشت و ازدواج با #حوریان است!

اپوزیسیون خارج نشین؛

‼️در زندگی و فرزندانش کوچکترین نقطه سیاه یا حتی خا تری از فساد مالی یا استفاده شخصی دیده نمیشود!
زندگی ایشان از سطح معمولی جامعه پایین تر است!
ولی به دلیل نبود و عملکرد #دیکتاتوری باید سرنگون شود!

روغنفکران داخلی با میلیون ها سایت و صفحه و نشریه و...؛
پسران میلیاردر و مفسد اقتصادی هستند!
به دلیل نبود # (قر_ _مشروب_و امثالهم) باید سرنگون شوند!

وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود، می توانید او را از این نشانه بشناسید:

تمام #ابلهان علیه اش متحد می شوند...!

سلامتی عزیزمون _خامنه_ای صلوات


شهر هرت کجاست؟؟ شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که ک ن زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای نشان می ند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن وپیش رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر ب ا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش میگن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تا ی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تا یشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و ای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمیدونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر ر و دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی ..

شهر هرت جایی است که........

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!....................کپی از وبلاگ (مریم روزهای دلتنگی)
شهر هرت کجاست؟؟ شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که ک ن زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای نشان می ند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن وپیش رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر ب ا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش میگن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تا ی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تا یشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و ای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمیدونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر ر و دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی ..

شهر هرت جایی است که........

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!....................کپی از وبلاگ (مریم روزهای دلتنگی)
خیلی وقت بود که یه جورایی فهمیده بودم دیگه اون آدم سابق توی زندگیت نیستم، که برات شدم یه دوست فقط، اما خب امید چیز مس ه ایه، همیشه یه معبر برای دور شدن از واقعیت برات باز می کنه و منم تمام این مدت امیدوار بودم.امان از وقتی که یک باره این امیدواری ازت سلب بشه. انگار که ریشه ات رو زده باشن  دیگه به هیچی بند نیستی. کنده میشی و محکم میخوری به واقعیتی که ستبر سپر کرده جلوت.واقعیتی که حالا در نبود امید و تمام قد وایساده جلوی روت و با چهره کریه خودش قاه قاه بهت میخنده. خنده ای که صداش رعشه میندازه به تمام وجودت.خنده ای که سپیدی موهات رو بیشتر میکنه و خمیدگی قامتت رو بیشتر.وقتی گفتی دیگه بانی اسم محبوبت  نیست و ... همین جمله تبری شد که تیشه زد به ریشه امیدواریم.حالم مثل حال آ ین کرگدن نر سفید شمالیه. میدونی تنها گونه زنده روی زمین باشی یعنی چی؟ اینکه همه ی همنوع هات مرده و باشن و فقط تو مونده باشی؟ اینقدر تنهای تنها بمونی  بی که ی باشه که حتی بتونی باهاش حرف بزنی و بعدش وقتی میمیری تنها چیزی که اتفاق میفته یک تیتر باشه با این مضمون که با مرگ آ ین کرگدن نر سفید شمالی نسل این گونه منقرض شد.بهت گفتم منم ترسو ام. آره میترسیدم. سالهاست که ترسیدم از اینکه روزی بیاد که دیگه منو نخوای. حالا این ترس بدل شد به واقعیت. اینقدر از همچین روزی میترسیدم که نمیدونستم اگه اتفاق بیفته چی میشه.حالا اتفاق افتاده. حالا آ ین کرگدن نر سفید شمالی ام که هیچ راهی واسه حفظ گونه اش نیست و محکومه تنها بشینه تا با مرگش انقراض گونه اش اعلام بشه.دیگه چی میتونه آ ین کرگدن نر سفید شمالی رو بترسونه؟ دیگه چیزی واسه ترسیدن نیست. فقط یه بغض مونده که جا خوش کرده تو گلوم و نمیترکه. حتی این حجم الکل تو خونم هم باعث نشد که این بغض بترکه.این بغض ترکیدنی نیست، تا همیشه میمونه تو گلوم، تو نگاهم، تو صدام، تو خنده هام.امشب صبح میشه.ظاهرا من نمیمیرم. صبح از جام بلند میشم به مس ه ترین شکل صبحانه ام رو میخورم، به احمقانه ترین شکل باز هم با آدمای دور و برم شوخی و میکنم و خنده تحویلشون میدم، به مز ف ترین شکل کار میکنم پول درمیارم، به نمایشی ترین شکل زندگی رو ادامه میدم و هیچ نمیفهمه که شب قبلش به هولناک ترین شکل ممکن بانی کوچولوم و مادرش عشق زندگیم رو از دست دادم و به مس ه ترین و شرمگینانه ترین شکل ممکن هنوز نفس میکشم.واسه ثبت در تاریخ مینویسم که من آ ین کرگدن نر سفید شمالی نیمه شب بیست و یکم اردیبهشت نود و هفت در سن سی و شش سالگی مردم و نسلم منقرض شد. اون تاریخی که در آینده روی سنگ قبرم حک خواهد شد پایان زندگی پس از مرگم خواهد بود.پی نوشت:گربه کوچولومون اومده پشت در اتاقم داره میو میو میکنه، منتظره در رو براش باز کنم بیاد رو تختم بخوابه. کنارم احساس امنیت میکنه،جوری راحت و عمیق میخوابه که انگار هیچ خطری تو دنیا تهدیدش نمیکنه و نگاه ش وقتی خوابه حس خوبی داره.زندگی هنوز خوشگلیاشو داره. 
اختصاصی از هایدی تحقیق و بررسی در مورد حقوق بین الملل ی با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word  و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 44 فصل اولقواعد حقوق بین الملل یمبنای قواعد این رشته از حقوق مانند سایر رشته های حقوق ی عبارتست از نص ، سنت ، عقل و اجماع 1 . نصوص متضمن احکم در خصوص حقوق بین الملل بر اثر اتفاقات اجتماعی و در زمان رسول اکرم (ص) تدریجاً پدید آمد و سنت نبوی (ص) آنرا توضیح و تکمیل نمود . نقش دو عامل اخیر یعنی عقل و اجماع نقش متمم و مکمل آندو در قرون بعد بوده است . گرامی مسلمین (ص) در دهساله تماس و مراوده با اقوام و پیروان مذاهب گوناگون مرحله پر برکتی از تجارب بین المللی را گذراند که در خلال آن دوران احکام الهی تکلیف ان جامعه ی را در قبال موقعیت های متعدد و متغییر تعیین کرد . قواعدی که خداوند متعال در قرآن کریم جهت تنظیم مناسبات مسلمین با دیگر جوامع و مذهبی تعیین فرموده است در صدر تاریخ توسط رسول اکرم (ص) ، نخستین زمامدار مسلمانان به اجرا در آمد و سنت وی (ص) علاوه بر تبیین طرز تطبیق آنها چگونگی برخورد با موارد جزئی و دقائق موقعیت های مختلف را روشن ساخت .ما در صدد آن نیستیم که در اینجا همه قواعد حقوق بین الملل ی و کلیه نظریات و آراء فلسفی – اجتماعی را که با تقریر قواعد مزبور ملازمه دارد. بشرح آوریم . چه ، شرح محققانه این رشته از حقوق ی ، مست م حداقل مطالعه و دقت در پیمان ها ، عهد و قراردادها ، برخورد های رسول اکرم ( ص) با رؤسای قبائل عربستا ، پادشاهان و زمامداران کشورهای همسایه ، تحلیل شرایط و عوامل موجبه آنها ، همچنین تفحص در معاهداتی است که زمامداران ی در مراحل بعدی تاریخ بسته اند و ارتباطات دیپلماتیکی که با بیگانگان داشته اند .چون قصد ما در این مختصر جز این نیست که اشاره ایی کوتاه به قواعد معین و اصول مسلم ی در حقوق بین الملل بنمائیم فقط بر خطوط درشت قرآن مجید و سنت نبوی (ص) که متضمن اصول تئوریک و مبانی حقوق بین الملل یا قواعد مهم این رشته از حقوق می باش انگشت می گذاریم و از تفصیل جزئیات در خواهیم گذشت .علم حقوق بین المللی ،دانش آداب جنگ و صلح استدانشمندانی که برروابط ملل همت گماشته اند دو موضوع جنگ و صلح را اساسی ترین مباحث رشته بین المللی حقوق دانسته اند . دیده می شود که گاه کتابهایشان را به همین دو بحث نامیده اند . گروسیوس را که به پدر حقوق بین الملل مقلب می باشد کت است موسوم به « جنگ و صلح » و به این سبب بوده است که ایشان می پنداشته اند برای مناسبات متقابل ملت ها جز دو حال بتصور نمی توان آورد : ح جنگ ، و ح صلح ؛ و ح ی جز این دو به وقوع نمی پیوندد و محقق نمی گردد . چون چنین است باید از مناسبات ملل د راین دو ح ویژه و منحصر گفتگو به عمل آورد و قواعد و مقرراتی را که لازمست مبنای عمل تها در این دو ح متضاد قرار گیرد معین کرد ! مثلا باید دید ت ها در دوهر صلح چگونه باید رفتار کنند ؟ یا کدام جنگ روا و کدام نارواست ؟بحث جنگ مشروع و جنگ نا مشروع و کارانه از همین جا شروع شده است . از میان علمای حقوق بین الملل ی را که در آثارش از جنگهای مشروع و نامشروع سخن نگفته یا نظرش را در این باره نداده باشد نمی توان یافت . کتب حقوق بین الملل مشحون است از مباحثی که بر سر مسأله جنگ و صلح پیش آمده است .جهاد – انواع جنگهای مشروع جنگهای خاصی را که جهاد خوانده می وشد و مشروع و روا شمرده است . جهاد یا مبارزۀ ملی مسلمانان ، امریست واجب کفائی . جهاد ی 1به اجماع فقها ، ، بر دو گونه است : جنگ ت عی در برابر دشمنی که دست به زده باشد و مبارزه بخش که به منظور دعوت دیگران به ، و تقویت نهضت بخش ملل محکومه از راه سست تکیه گاههای ایدئولوژیک رژیم ظالمانه کشورشان انجام می گیرد .همه مسلمانان به جنگ ت عی موظفند و انجامش وظیفه ای است همیشگی ، جنگ ت عی را از آئین کلیسا که بگذریم جمله ادیان و مکاتب حقوقی و جایز دانسته و بعضی از آنها مردم را بدان تشویق و ترغیب هم نموده اند . لکن هر مکتب و مرام را در چگونگی انجام این وظیفه ملی و بشری ترتیب و قراری است مخصوص که قانون آن مکتب و مرام را در باب روابط بین المللی از روی آن می توان فهمید . مکتب در این باره آینی است بس دلپذیر و شایسته اعجاب و تقدیر که شمه ئی از آن بیان خواهد شد .جهاد بخش ، مبارزه ایی است که مسلمانان و فقط ایشان آن را مجاز و بالاتر ، واجب می دانند . مبارزه ایی که خصیصه جدال اعتقا از راه تبلیغات ، آن را از همه مبارزات مشخص
با
تحقیق و بررسی در مورد حقوق بین الملل ی
نشسته بودیم و داشتیم درمورد فرهن مختلف صحبت میکردیم که بحث چرخید و رسید به ه.م جنس گ.رایی. داشت یه سری چیزا در مورد شرایط زندگی این افراد تو کشورش میگفت و سعی میکرد به سوال من که میپرسیدم "به نظرت بچه اینا دچار سردرگمی نمیشه وقتی دو تا مامان یا دوتا بابا داره؟ واسش سوال پیش نمیاد چرا دوستام غیر اینن؟" یه جو با این مضمون که "این سبک جا میفته و دیگه غیرعادی نیست" میداد که شیرین یه جمله رو به نشونه اعتراض به طرز فکر اون و تمام کشورایی که معتقد به این برابری و ن گفت و صحنه بعدی اون بود که نشسته بود و سعی میکرد مکالمه رو عادی پیش ببره و اونا بودن که سعی می همچنان بحث رو محکوم کنن. چند دقیقه که گذشت، با همون آرامشی که ثانیه صفر داشت، گفت :"ما الان دقیقا داریم درباره چی بحث میکنیم؟ مگه قراره ی ی رو قانع کنه؟!! ما فقط داریم صحبت میکنیم! درباره یه چیزی که ممکنه هر نظر متفاوتی داشته باشه و این نیاز به جدل و بحث نداره!"... راستش اونقدری اطلاعات ندارم که بخوام اینجا درمورد درست بودن یا نبودن حرفش یه حکم بدم، ولی وقتی این جمله رو ازش شنیدم، فهمیدم آرامشی که میگن، از کجا میاد. به این باور رسیدن که هرفردی ممکنه اعتقادات، رفتارها و طرز فکر خودشو داشته باشه و تا زمانیکه این اعتقادات، رفتارها و طرز فکرا آسیب زننده نباشه، همه از کنارش رد میشن و فقط بیننده یا شنونده ن، ی ی رو محکوم نمیکنه، ی از ی انتظار موافقت بی چون و چرا نداره و ی به ی بخاطر اختلاف عقیده برچسب نمیزنه. جو خانواده ای بخاطر اختلاف عقیده یا اجتماعی یا اعتقادی بهم نمیخوره، رفاقتا اب نمیشه و دوستیا منفعت طلبانه از آب در نمیاد.
خیلی وقته دارم عمیقا به این موضوع فکر میکنم که کشور ما بر خلاف چیزیکه به زبون همه جاریه و فرهنگ چندهزار ساله اسمشه، دچار فقر عمیق فرهنگیه. جوری شده که هر تو مقیاس کوچیک تا بزرگ، مجبوره برای اصلاح وجهه اجتماعیش، در مورد کوچیکترین تغییر توی رفتار یا گفتار یا پوشش یا اعتقاداتش توضیح بده! که همونم باز داستان خودشو داره، توضیح نده یه جور محکومه، توضیح بده جور دیگه. آدما به راحتی قضاوت میشن و قضاوت میکنن. خیلی جمله کلیشه ای شده ها، ولی وقتی یه مرور ی، میبینی به طرز بیرحمانه ای واقعیت داره. دوستی دارم که امریکا درس خوند و کار کرد و الانم زندگی میکنه،حجاب داره و بدون اینکه احساس تردشدگی یا نا امنی کنه، توی مراسمای مختلف اون کشور شرکت میکنه و دوستای متفاوت از رنگ و نژاد و فرهنگ و عقاید مختلف داره. فردی رو میشناسم که همونجا زندگی میکنه و مراسم آ سال دوستای یهودی و یش رو با وجود پوشش جشن میگیره، و این دوستای یهودی و یش بخاطر پوشش و عقایدش ازش دوری نمیکنن که هیچ، توی مجالسشون هم دعوتش میکنن. فکر میکنم دلیلش احترام متقابل به اعتقادات آدماست. واقعا فکر میکنم اگه اجبار خوب بود، ما همه به جبر مسلمون بودیم، خداپرست و عالم الی الله. ولی درست و غلط معلومه و آدما مختار به انتخابن! و این منافاتی با مباحثه علمی و عاقلانه نداره ولی همونم شرایط داره!! نه وقتی ساعت 10 شب طرف خسته تو راه برگشت به خونه ست، یا ساعت 2 ظهر زیر تیغ آفتاب داره پیاده میره، بیان جلو شروع کنن به بحث. همه اینا یه طرف، نشستن رو کرسی اظهار فضل و قضاوت یه طرف. خیلی خلق و خوی زنکی ایی شده ها!...
داشتم وبلاگ هولدن و این پستش رو میخوندم... حقیقتا متوجه نشدم چرا این فرد باید بابت نوع رفتارش به بقیه "توضیح" بده! خوب یا بد، اون مختاره که یه چارچوب شخصی گفتاری، کرداری، رفتاری داشته باشه و برای داشتن اینا، توضیحی نباید به ی بده. درواقع فکر میکنم درستش اینجوریه که وقتی ی از شخصی یا شی ایی خوشش نمیاد، اون شخص یا شی رو حذف میکنه. این بین مشکل یا تنش بین دو نفر هم باز به هر دلیلی، فقط به همون دو نفر ربط داره که حالا یا حل میشه یا نمیشه. ما ایرانیا عادت کردیم به قشون کشی. نمونه وطنیشم که بسیاره و هر قشری م یه دور مورد عنایت قرار داده... عادت کردیم یه چیزی رو خودمون ببریم بالا و بعد که مطابق خواستمون از آب در نیومد، با همون شدت بیاریمش پایین، بعدم جای ظالم، مظلوم واقع بشیم!... و البته در کمال شگفتی، رفتار این نویسنده، رفتاریه که آدمای نرمال همه جای دنیا دارن، و دلیلی که اینجا باعث شده انقد بد جلوه کنه، اینه که هی با نوک انگشت اشاره یه چیزایی رو اش میدن، کاری که باقی جاهای دنیا نمیکنن، یا به روش صحیح میکنن!...ما ایرانیا مدام در حال تلاش برای راضی نگه داشتن دیگرانیم (که البته در چارچوب اخلاق اجتماعی باید رعایت بشه)، ولی تلاش برای رضایت اون بالاسری؟! به ندرت!...
پستشو خوندم، نشستم از بیرون یکم خودمو نگاه دیدم کلی چیز هست که باید درستشون کنم!...انصافا وقتی که بابت درست فرد مقابل یا نزدیک ش به استانداردای خودمون صرف میکنیم رو اگه صرف خودمون میکردیم، زندگی شخصیمون حداقل روال معقول داشت.
پ.ن: دوستمون وقت خداحافظی اومد منو بغل کنه، چون احتمالا باقی دخترای ایرانی که باهاشون برخورد داشت رو موفق شده بود بغل کنه، ولی من عقب کشیدم، اون دوستمون نه ناراحت شد، نه منو بخاطر اعتقاداتم شماتت کرد، نه رابطشو باهام قطع کرد!! منو پذیرفت! همینجور که هستم!

» :: پایان نامه قواعد حقوق بین الملل ی
فصل اول قواعد حقوق بین الملل ی مبنای قواعد این رشته از حقوق مانند سایر رشته های حقوق ی عبارتست از نص ، سنت ، عقل و اجماع 1 . نصوص متضمن احکم در خصوص حقوق بین الملل بر اثر اتفاقات اجتماعی و در زمان رسول اکرم (ص) تدریجاً پدید آمد و سنت نبوی (ص) آنرا توضیح و تکمیل نمود . نقش دو عامل اخیر یعنی عقل و اجماع نقش متمم و مکمل آندو در قرون بعد بوده است . گرامی مسلمین (ص) در دهساله تماس و مراوده با اقوام و پیروان مذاهب گوناگون مرحله پر برکتی از تجارب بین المللی را گذراند که در خلال آن دوران احکام الهی تکلیف ان جامعه ی را در قبال موقعیت های متعدد و متغییر تعیین کرد . قواعدی که خداوند متعال در قرآن کریم جهت تنظیم مناسبات مسلمین با دیگر جوامع و مذهبی تعیین فرموده است در صدر تاریخ توسط رسول اکرم (ص) ، نخستین زمامدار مسلمانان به اجرا در آمد و سنت وی (ص) علاوه بر تبیین طرز تطبیق آنها چگونگی برخورد با موارد جزئی و دقائق موقعیت های مختلف را روشن ساخت .ما در صدد آن نیستیم که در اینجا همه قواعد حقوق بین الملل ی و کلیه نظریات و آراء فلسفی – اجتماعی را که با تقریر قواعد مزبور ملازمه دارد. بشرح آوریم . چه ، شرح محققانه این رشته از حقوق ی ، مست م حداقل مطالعه و دقت در پیمان ها ، عهد و قراردادها ، برخورد های رسول اکرم ( ص) با رؤسای قبائل عربستا ، پادشاهان و زمامداران کشورهای همسایه ، تحلیل شرایط و عوامل موجبه آنها ، همچنین تفحص در معاهداتی است که زمامداران ی در مراحل بعدی تاریخ بسته اند و ارتباطات دیپلماتیکی که با بیگانگان داشته اند .چون قصد ما در این مختصر جز این نیست که اشاره ایی کوتاه به قواعد معین و اصول مسلم ی در حقوق بین الملل بنمائیم فقط بر خطوط درشت قرآن مجید و سنت نبوی (ص) که متضمن اصول تئوریک و مبانی حقوق بین الملل یا قواعد مهم این رشته از حقوق می باش انگشت می گذاریم و از تفصیل جزئیات در خواهیم گذشت .علم حقوق بین المللی ،دانش آداب جنگ و صلح است دانشمندانی که برروابط ملل همت گماشته اند دو موضوع جنگ و صلح را اساسی ترین مباحث رشته بین المللی حقوق دانسته اند . دیده می شود که گاه کتابهایشان را به همین دو بحث نامیده اند . گروسیوس را که به پدر حقوق بین الملل مقلب می باشد کت است موسوم به « جنگ و صلح » و به این سبب بوده است که ایشان می پنداشته اند برای مناسبات متقابل ملت ها جز دو حال بتصور نمی توان آورد : ح جنگ ، و ح صلح ؛ و ح ی جز این دو به وقوع نمی پیوندد و محقق نمی گردد . چون چنین است باید از مناسبات ملل د راین دو ح ویژه و منحصر گفتگو به عمل آورد و قواعد و مقرراتی را که لازمست مبنای عمل تها در این دو ح متضاد قرار گیرد معین کرد ! مثلا باید دید ت ها در دوهر صلح چگونه باید رفتار کنند ؟ یا کدام جنگ روا و کدام نارواست ؟بحث جنگ مشروع و جنگ نا مشروع و کارانه از همین جا شروع شده است . از میان علمای حقوق بین الملل ی را که در آثارش از جنگهای مشروع و نامشروع سخن نگفته یا نظرش را در این باره نداده باشد نمی توان یافت . کتب حقوق بین الملل مشحون است از مباحثی که بر سر مسأله جنگ و صلح پیش آمده است .جهاد – انواع جنگهای مشروع جنگهای خاصی را که جهاد خوانده می وشد و مشروع و روا شمرده است . جهاد یا مبارزۀ ملی مسلمانان ، امریست واجب کفائی . جهاد ی 1به اجماع فقها ، ، بر دو گونه است : جنگ ت عی در برابر دشمنی که دست به زده باشد و مبارزه بخش که به منظور دعوت دیگران به ، و تقویت نهضت بخش ملل محکومه از راه سست تکیه گاههای ایدئولوژیک رژیم ظالمانه کشورشان انجام می گیرد .همه مسلمانان به جنگ ت عی موظفند و انجامش وظیفه ای است همیشگی ، جنگ ت عی را از آئین کلیسا که بگذریم جمله ادیان و مکاتب حقوقی و جایز دانسته و بعضی از آنها مردم را بدان تشویق و ترغیب هم نموده اند . لکن هر مکتب و مرام را در چگونگی انجام این وظیفه ملی و بشری ترتیب و قراری است مخصوص که قانون آن مکتب و مرام را در باب روابط بین المللی از روی آن می توان فهمید . مکتب در این باره آینی است بس دلپذیر و شایسته اعجاب و تقدیر که شمه ئی از آن بیان خواهد شد .جهاد بخش ، مبارزه ایی است که مسلمانان و فقط ایشان آن را مجاز و بالاتر ، واجب می دانند . مبارزه ایی که خصیصه جدال اعتقا از راه تبلیغات ، آن را از همه مبارزات مشخص گردانیده و بدان جلوه ایی دیگر بخشیده است . جهاد بخش ، مبارزه ایی است در جهت ابطال آئین حاکمه و طرد اقلیت ستمگر و استثمار پیشه ایی که به نا حق بر توده ها تفوق و چیرگی یافته است . مبارزه ایی است به قصد رهانیدن و خوشبخت گردانیدن اکثریت عظیمی که در همسایگی یا آنطرف جامعه ی روزگار بمسکنت و ذلت و محرومیت می گذراند .چون جهاد بخش چنانککه توصیف گشت فعالیتی است فوق العاده ظریف و پر مسئولی ، انجامش به شرایطی سنگین منوط شده است . به عقیده شیعه جهاد بخش در صورتی میسر می باش که فرماندهی عالیه آن را ی عادل یا نایب او عهده دار باشد شیعه جهاد ت عی را مست م فرماندهی یک مسلمان متقی نداسته ولی جهاد نوع اخیر را با این شرط دشوار مقید کرده است . صادق (ع) د رجواب این سئوال که آیا « دعوت به » و جهاد بخش کاری است که باید عده معینی بدان اقدام کنند و جز ایشان را نشاید یا هر که به یکتائی خدا و ی محمد (ص) باور داشته باشد می تواند بدان مبادرت ورزد ؟ می فرماید :« عده معینی هستند که شراط خاصی هم دارند ، شرایطی که اصحاب صالح پیغمبر (ص) دارا بودند و ضمناً باید ستمدیده هم باشند . تنها در اینصورت است که می توان به اینگونه جهاد اقدام کرد .احمد بن حنبل یکی از پیشوایان چهار گانه اهل تسنن بر خلاف شیعه معتقد است که مسلمین چه پیشوایان صالح و عد منش باشد و چه بدکار ، مجبورند زیر پرچمش به جهاد بخش روند . استنباط او مستند به روایتی است که ابوهریره از زبان پیغمبر (ص) نقل کرده است و گفته است که « موظفید همراه هر حاکم درستکار و بدکار به جهد روید .»مبارزه با آئین حاکمه نه تحمیل عقیده موحدین وظیفه دار آنن که عد اجتماعی را در گیتی بگسترند و رژیم مبتنی بر برابری و انصاف را در سایر کشورها برقرار سازند . مستقر چنین رژیم را نیز به زور و بدون خواسته مردم کشوری عملی نمی کنند. پس برای این منظور لازم است توده ها را از آرایش افات پاک گردانند و حقانیت منطقی و جهان بینی ی را برایشان محرز کنند . مبارزه اعتقادی مسلمانان بر ضد آئین حاکمه صورت می گیرد و هدف در آن کار گرایش دادن هر چه بیشتر توده مردم به است نه تحمیل بر ایشان . ید و محصول 1395/08/18 پایان ،نامه، قواعد، حقوق ،بین ،الملل، ی .post_footer a { display:inline-block; padding:2px 6px; margin:4px 2px; border-radius:4px; color:white; background:#d9534f; border:1px solid #d43f3a; } لینک محصولhttp://kavoshgar.zepo.ir/post/72433


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
مروری بر زندگی و آثار ویکتور هوگو     در سال 1816 در حالیکه هوگو چهارده سال بیش نداشت در یادداشتی نوشت: «می خواهم شاتوبریان باشم یا هیچ» هوگوی نوجوان تصمیم خود گرفته بود و با جدیت شروع به نوشتن کرد. وی که از قریحه شاعری برخوردار بود، به این نکته پی برد که شعر حرفه ای است که باید ابتدا فنون آن را فرا گرفت. پس با تمرینهای مداوم به آموختن علم عروض و فن معانی و بیان روی آورد. هفده ساله بود که با برادرانش مجله کنسرواتور لیترر را تأسیس کرد که تا ماه مارس 1821 دوام یافت. در این مجله مقاله های فراوان انتقادی با قضاوتی ساده و قابل توجه انتشار داد و اولین شکل رمان خود را که در 1818 به نام «بوگ ژارگال» نوشته بود، در آن منتشر کرد، داستانی از انقلاب سیاهان که وی را  از نظر ادبی نویسنده ای پیشرفته معرفی می کرد.مروری بر زندگی و آثار ویکتور هوگو     در سال 1816 در حالیکه هوگو چهارده سال بیش نداشت در یادداشتی نوشت: «می خواهم شاتوبریان باشم یا هیچ» هوگوی نوجوان تصمیم خود گرفته بود و با جدیت شروع به نوشتن کرد. وی که از قریحه شاعری برخوردار بود، به این نکته پی برد که شعر حرفه ای است که باید ابتدا فنون آن را فرا گرفت. پس با تمرینهای مداوم به آموختن علم عروض و فن معانی و بیان روی آورد. هفده ساله بود که با برادرانش مجله کنسرواتور لیترر را تأسیس کرد که تا ماه مارس 1821 دوام یافت. در این مجله مقاله های فراوان انتقادی با قضاوتی ساده و قابل توجه انتشار داد و اولین شکل رمان خود را که در 1818 به نام «بوگ ژارگال» نوشته بود، در آن منتشر کرد، داستانی از انقلاب سیاهان که وی را  از نظر ادبی نویسنده ای پیشرفته معرفی می کرد.      در سال 1821 مادر را از دست داد. هوگو به شدت تحت نفوذ وتأثیر مادرش بود. مادر وی «سونی تره بوشه» از سلطنت طلبان و از پیروان متعصب به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش ، «کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبوهوگو» (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) توانست علاقه و محبت فرزندش را نسبت به خود برانگیزد. چرا که هوگو از کودکی و بعد از آن از سوء تفاهمات و اختلاف پدرمادر رنج می برد، او کودکی و اوایل جوانی را با برادران خود نزد مادر و در خانه ای در پاریش گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز ح طبیعی و وحشی را حفظ کرده بود، در شعرهایش مشهورش دیده می شد.     سالهای کودکی ویکتور در کشورهای مختلف سپری شد. به مدت کوتاهی در کالج نجیب زادگان   واقع در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت تعلیمات معلم خصوصی خود پدر ریو ییر کشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر وارد پانسیون کوردییر شد و بخش اعظم تحصیلات ابت را در آنجا گذراند. تکالیف مدرسه مانع از مطالعه آثار معاصران، به ویژه شاتوبریان و نیز مانع از نگارش تصنیفات ادیبانه او نشد.      سرودن شعر را با ترجمه اشعار ویرژیل آغاز کرد و همراه با این اشعار، قصیده بلندی در وصف(سیل) سرود. هوگو در بیست سالگی اولین دیوان را به نام« اودها و اشعار گوناگون» انتشار داد که موفقیت بسیار به دست آورد ودر اکتبر همان سال با دوست دوره کودکی، « آدل فوشه» که به سبب تهیدستی نویسنده و اختلاف خانوادگی، مدتها خواستگاریش بلاجواب مانده بود، ازدواج کرد. پس از آن رمان « هان ایسلندی» را در سال 1823 منتشر کرد که از نظر قالب و مبنا بیش از آثار گذشته اش جنبه رمانتیک داشت .       هان ایسلندی رمانی از دورۀ جوانی ویکتور هوگو که در سال 1823 انتشار یافت. حوادث داستان در قرن هفدهم اتفاق می افتد و محل وقوع این حوادث کشوری است خیالی در سرزمین ایسلند. راهزن خون آشامی به نام «هان ایسلندی» جمعیت را به وحشت انداخته است. در پیرامون زندگی اش افسانه های نگران کننده ای بر سرزبانهاست. شوالیۀ جوانی، به نام اوردنر، عاشق دختری است که به اتفاق پدرش زندانی است و این پدر ی است که رقیبی به دروغ اتهامی به او بسته است تا جایش را درمقام صدر اعظم کشور بگیرد. اوردنر به جستجوی راهزن می پردازد تا مدارک و اسنادی را از او بگیرد که می تواند بی گناهی پیرمردرا اثبات کند. سرانجام، مدارک و اسنادی که می خواهد توی جیب اسپیاگودری، نگهبان بدبخت غسالخانه، پیدا   می شود و نتیجه آن اعادۀ شرف محبوس است. و اما عاشق و معشوق نیز سرانجام خوشبخت می شوند و موسدمون، روح معلون صدر اعظم به دست برادرش، جلاد اوروژی ، معدوم می شود. هان ایسلندی نیز تن به زندان می دهد، اما تنها به این منظور که بتواند پایگاه سربازان را آتش بزند. بدبختی گریبانش را می گیرد، زیرا خودش قربانی هوس دیوانه وار انتقام جویی خویش می شود و جان می بازد.        این رمان ملودرام سطحی بیش نیست. اما، شیوه و اسلوب هوگو را از همان زمان روشن می کند و تضادهای تندش را، که پیکار مداوم نیکی و بدی در آن نمایان می شود، نشانمان می دهد. شخصیت هان به قدرت غنایی توهم زایی می رسد و این کتاب را یکی از گویاترین اسناد آغاز رمانتیسم می سازد. در سال 1824 دیوان «اودهای جدید» را انتشار داد. این دیوانها هوگو را در نظر نسل جدید ادبی انکار ناپذیر تازه شعر معرفی کرد. در دیباچه ای که هوگو به چاپهای متوالی اودها می نوشت و در آن جنبه زیبایی شناسی را به صورتی گسترده مورد تفسیر قرار می داد، از تحولی در هنر شاعری و نویسندگی خبر می داد.      در سال 1827 «درام کرامول» را نوشت (مقدمه ای مفصل برای آن نوشت که خود کت مستقل بود و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می توان اعلامیه ای برای نهضت رمانیسم یا به عبارتی«مرامنامه مکتب رومانتیسم» دانست.)       هوگو معتقد بود هر آنچه در طبیعت است، به هنر تعلق دارد. درمقدمه کرامول نوشت: «... بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته است. »بشریت مانند هریک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، به بلوغ رسیده وآن گاه به پیری پرعظمت خود رسیده است. پیش از دورانی که جامعه امروز آن را عهد عتیق می خواند، دوره ای بوده که «عهد افسانه» نام داشته و بهتر بود «عصر آغازین» خوانده شود. از آ نجا که شعر، آینه شه های آدمی است، پس شعر نیز این سه دوره عهد آغازین، عهد عتیق وعهد جدید را طی کرده است.        اشعار غنایی، زاییده عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی، عهد عتیق و درام، پرورده عهد جدید است. نغمه و غنا ابدیت را ساز می کند. ماهیت غناف طبیعی بودن، خصوصیت دومی(حماسه)، سادگی و صنعت سومی(درام) ، حقیقی بودن است. قهرمانان حماسه ها، پهلوانان غول صنعتی چون آشیل، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسانهای عادی نیستند، انی چون ها ملت، مکبت، اتللو و...».       از این زمان به بعد هوگو پیشرو مکتب رمانتیسم معرفی شد. در این سالها فرزندانش به دنیا آمدند و پدرش در گذشت. در سال 1829 دیوان شرقیات را منتشر کرد و در آن به سبب ی و روشنی غیرقابل قیاس، ذوق شعر حق برتری داد و اعلام کرد که او خواسته است اثری با جنبه هنری محض خلق کند. قدرت توصیف مناظر خیال انگیز، روشنی رنگهای محلی، خاصه مهارت در  علم بدیع به اشعار ادراکی متفاوت با گذشته دا ده و بر اثر الهام گرفتن از روشنی و درخشندگی شرق رنگ تازه یافته بود. با همت هوگو، «لارماتین» و «وینیی» موفقیت رمانتیسم در قلمرو شعر غنایی، تثبیت گشت، اما هنوز سنت کلاسیک در قلمرو تئاتر خدشه به نظر می آمد البته رومانتیسم بیش از اینکه یک جریان ادبی وهنری باشد، مرحله ای از حساسیت اروپایی است که نخست در اوا قرن هیجدهم در انگلستان (با ویلیام بلیک، ورد زورث وکالریج) ودر آلمان (با گوته، شیلر، هولدرسین) و سپس  در قرن نوزدهم در فرانسه(با ویکتورهوگو، شاتوبریان، لامارتین) در ایتالیا(مانتسونی، لئوپاردی) در اسپانیا(با سوریلیا) و درکشورهای اسک ناوی(با اولنشگلر، تگنر، و استاگنلیوس) ظاهر می شود.      رومانتیسم در اصل یک مطلقاً انقل است و شعارهای آن همان سخنان فلسفی و است که تقریباً همۀ آنها در عصر روشنگری مطرح شده است: بیان آزاد حساسیت های انسان و تأیید حقوق فردی . ضمناً ، هم از نظر زمانی معاصر انقلاب است(اولین رومانتیک های انگلیسی انقلاب فرانسه را می ستایند) و هم مخالف عصر خویش(نبرد فرانسویان برای ملت ها به پیروزی امپراطور و امپراطوری منجرشده است و بورژوازی پیروزمند پایان تاریخ را اعلام می کند.)       در یک دوران بی مایگی و تسلط فئودالیتۀ جدید صنعت و پول، رومانتیسم اصرار دارد که از جنبۀ فجیع و تراژدیک زندگی سخن بگوید. و با اک که در آغاز متوجه این نکته نشده است و لامارتین را به عنوان ترانه خوان ناتوان شب مهت ، که آیندۀ درخشانی درسیاست و درخدمت میراث خواران ثروتمند دارد، مس ه می کند، بیست و پنج سال بعد(در سال 1844) در رمان دهقانان معنی حقیقی مرثیه های این شاعر رومانتیک را تحلیل می کند.از این نظر رومانتیسم و رئالیسم دوجنبۀ ج ناپذیر رو در رویی با زندگی هستند و آن آگاهی به واقعیت تلخ و بی گذشت است. به این ترتیب ملاحظه می کنیم که رومانتیسم بیشتر بر روی انواع فرار رومانتیک ها تکیه می شود: فرار به رویا، فرار به گذشته، به سرزمین های دور دست، به تخیل . اما کمتر ی می پرسد که آنها از چه چیزی می خواستند فرار کنند ؟ آنها بیشتر از اینکه از چهار چوبۀ خشک قواعد کلاسیک فراری باشند، از دروغین و رشد سرمایه داری نوپا می گریختند. اگر «رنۀ» شاتوبریان در پناهگاهی جنگلی منزوی می شود، از سر هوس نیست، بلکه بر دژناکامی است. نسل رومانتیک، نسل «آرزوهای برباد رفته» است و مکتب آنها مکتب سرخوردگی است.        نویسندگان کلاسیک بطرف رمان نمی رفتند و دردورۀ کلاسیک، رمان ارزش مهمی بحساب نمی آمد. ولی در دورۀ رمانتیک، درست ع این موضوع پیش آمد و رمان نسبت به سایر انواع آثار ادبی، اهمیت خاصی ب نمود. نویسندگان رومانتیک خود را موضوع رمان قرار دادندو  حالات شخصی و روحی خود را تشریح د و به این ترتیب برای نخستین بار «رمان شخصی» بوجود آمد. علاقه به شرح و وصف حوادث جالب گذشته «رمان تاریخی» را خلق کرد و درک رابطۀ عشق و علاقۀ به زندگی مایۀ ایجاد «رمان عشق» شد. درام رومانتیک برای ب موفقیت مبارزۀ سختی را با تراژدی کلاسیک آغاز کرد، هر چند که درمورد رمان نیاز به چنین مبارزه ای نبود چرا که کلاسیسم اهمیتی برای رمان قائل نشده بود و محدودیتی برای نویسندگان رمان نبود تا برای رفع آن احتیاج به مبارزه باشد.       رمان نویسانی که در دورۀ رمانتیک به میان آمدند، به انواع رمان دست زدند، هر موضوعی که خواستند انتخاب د و دربارۀ آن رمان نوشتند. اما قالب این رمانها بهر شکلی که ریخته می شدمطلبشان اغلب عبارت از انعکاس روح نویسنده بود.        رمان تحلیلی  روانی نیز در این میان تأثیر مهمی داشت«رنه» اثر شاتوبریان و «اوبرمان، اثرسنانکور و «آ ف» اثر بنژامین کنستان را که زائیده بیماری قرن بودند در شمار اینگونه رمانها می آورند. می توان گفت که شا ار این رمانهای روانی « » اثر سنت بو و منتقد بزرگ است.»         اما با وجود اختلافی که بین رمان«رمانتیک» و رمان «رئالیست» وجود دارد، باید رمان «رومانتیک» را مقدمه ای بررمان «رئالیست» شمرد. علاقه به هم آهنگی با زمان و مکان، توجه به مسائل اجتماعی و روابط میان فرد و جامعه، نگاتی است که رابطه ای میان این دو نوع رمان تولید می کندو همانطور که در رمان های اجتماعی رومانتیک نشانه هایی از ظهور رئالیسم را می توان دید بعضی از آثار نویسندگان بزرگ رئالیست نیز از قبیل با اک و استاندال، جنبه«رومانتیک» دارد.       سال 1830 را که سال کمال رومانتیسم فرانسه است در عین حال باید افول این مکتب شمرد. زیرا بر اثر اغت ات که در این سال در فرانسه روی داد، رشته هایی که گردانندگان این مکتب را به یکدیگر وابسته می ساخت از هم گسیخت. البته این دسته خواه و ناخواه از هم می پاشید. زیرا رقابت ها و اغراضی که در میان شاعران و نویسندگان راه یافته بود چنین وضعی را ایجاب می کرد، چنانکه تا آن زمان اغلب هنرمندان کنار کشیده بودند و مستقیماً کار می د. لامارتین که یکی از شخصیت های برجستۀ این مکتب بود وارد سیاست شد و پس از اینکه در سال 1834 به نمایندگی مجلس انتخاب شد بکلی رابطۀ خود را با این مکتب قطع کرد. آلفره دوموسه در سال 1836 کت انتشار داد که افتراق او را از مکتب رمانتیک نشان می داد و نیز میخواری و عیاشی او را پیش از پیری از پا در آورد. آلفره دوینیی در سال 1837 با ویکتور هوگو اختلاف پیدا کرد و تغییراتی در عقایدش پدید آمد.       در این میان فقط هوگو تا سال مرگ خود یعنی 1885 به نوشتن و شعر گفتن ادامه داد. او نیز از سال 1843 تا سال 1854 به سبب مرگ دخترش سکوت کرد، ولی همینکه در سال 1855 دوباره به کار ادب پرداخت اطراف خود را خالی یافت و اثری از دوستان و همقدمان سابق خود ندید. در سال 1840 سنت بو و   منتقد معروف و بزرگ رومانتیسم بکلی با این مکتب قطع رابطه کرد، حتی در اوا عمر همکاری سابق خودر ا با رومانتیک ها منکر شد. باید گفت که از سال 1840 به بعد دیوارهای کاخ رومانتیسم روبه ویرانی گذاشت. رمان «واپسین روز یک محکوم». در همین سال اعلامیه ای انسانی بود درباره حذف شکنجه ، ، بر افتخارهای هوگو افزود. این رمان روایتی است که یک محکوم تا لحظۀ اجرای حکم  حکایت می کند هوگو از الغای محکومیت جانبداری می کند و در تأیید خود چزاره بکار یا نویسندۀ ایتالیایی ، را گواه می گیرد، بی شک، حسی که او را برمی انگیزد بسیار شریف است، اما رمان بیش از حد ادبی، کت و قراردادی است؛ این اثر فاقد حس انسانی و فاقد روان شناسی فردی است. زندانی، آن گاه به سمت سکوی می رود، احساس خودر ا بر ما فاش می سازد تا، به گفتۀ خود، راه فراری بر اضطراب خویش بیابد و به این امید نیز که داستانش «روزی به کار دیگران آید.» ، دیدار ماری، دختر محکوم، از پدرش با لحنی مهیج توصیف شده است. اما هیچ گونه تأثری واقعی را به خواننده منتقل نمی کند. از دیدگاه هنری، مقدمۀ اثر مایۀ شدیدترین انتقادهاست: هوگو در واقع می گوید که خواسته است از حق یک محکوم نامشخص دفاع کند که درروزی نامشخص، به دلیل جنایتی نامشخص، شده است. همین ، در نهایت، نقص اصلی کتاب است. شخصیتها عاری از هویت اند: هیچ اثری از روان شناسی در این رمان دیده نمی شود، اگر چه نویسندگان رمانتیک و ویکتورهوگو خود، قاعده شان این بود که چنین نکات را نادیده نگیرند.»       بعد از آن خانه هوگو در کوچه نوتردام دشان مرکز دوستداران ادب شد و مکتب رمانتیسم در آن ظهور کرد. در قلمرو تئاتر ، هوگو هنوز به شهرتی دست نیافته بود. نمایشنامه کرامول هنوز برای بازی مناسب نبود و در سال 1829 نمایش «ماریون دلورم» از طرف اداره سانسور قدغن شد. در سال 1830 «ارنانی» در کمدی فرانسز با اقبال عمومی برصحنه آمد و افتخار هوگو مسلم و پیروزی رمانتیک بر کلاسیک قطعی شد. در همین سال دختر هوگو «آدل» به دنیا آمد. سالهای 1830 تا 1843 دوران پرثمر قریحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبی به شمار می آید. در قلمرو رمان نویسی اولین رمان بزرگ او «نوتردام دوپاری» یا «گوژپشت نتردام» در سال 1831 انتشار یافت. رمانی که رستاخیز درخشان قرون وسطا و در عین حال داستان غم انگیز سرنوشت بشر بود.      وی در مقدمه رمان می نویسد: «چند سال پیش نویسنده این کتاب به هنگام تماشا یا بهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک برجهای آن کلمه  anatkhرا که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کنده بود مشاهده کرد.» ... « ی که این کلمه را بر دیواربرج کلیسا نتردام نقش زده بود چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشته او هم بدنبال وی ناپدید گردیده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است. کتاب حاضر درباره سنگ نوشته مزبور به رشته تحریر در آمده است.»      داستان گوژپشت نتردام از آنجا آغاز می شود که دختر کولی جوان و زیبایی بنام اسمرالدا به همراه بزباهوش خود جالی می د   و برنامه اجرا می کند. کلود فرولو، رئیس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجه اش میدهد در نهان عشق اسمرالدا شده اند، او سعی می کند با کمک کازیمود و ناقوس زن  بدشکل و زشت و گوژپشت. اسمرالدا را برباید، ولی با دخ کاپیتان فوبرس دو شاتوپر ناکام می ماند و کازیمود و دستگیر می شود. کازیمود و را در میدان با شلاق مجازات می کنند و تنها ا سمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک می کندو جرعه ای آب به او می دهد. اسمرالدا به شدت عاشق فوبرس شده ولی فوبرس که جوانی سب ر و هوسباز است تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرولو مورد اصابت خنجر قرار می گیرد. اسمرالدا به جرم قتل به محکوم می شود. کلود فرولو رد زندان به اسمرالدا ابراز عشق می کند . ولی اسمرالدا او را از خود می راند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل می کند. در روز اسمرالدا را برای توبه به در نتردام می برند. او در آنجا چشمش به فوبرس که از ضربت چاقو جان بدر برده می افتد ولی فوبوس از او رو برمی گرداند. در این لحظه کازیمود و گوژپشت یک چشم و کر، او را از دست نگهبانان نجات می دهد و او را با خود به برجهای نتردام می برد و او در آنجا پناهنده می شود.     اسمرالدا که کماکان به عشق فوبدس دل بسته است متوجه شدت عشق کازیمود و به خود نمی شود. بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرو لو برای نجات اسمرالدا و البته  غارت کلیسا به نتردام حمله می کنند ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشده است برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها می پردازد. در این زمان کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت می شمارد و اسمرالدا را می رباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر اش زده می شود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشه نشین و نیم دیوانه ای می دهد که کینه وحشی نشانه ای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربوده اند. دختری که همسال اسمرالدا همان دختر گم شده است. او اسمرالدا را از ینی که توسط کلود فرولو به دنبال محکومه آمده اند پنهان می کند. ولی اسمرالدا صدای فوبوسن را می شنود از مخفیگاه بیرون می آید و باعث لو رفتن خود می شود. تلاش های غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده می ماند واسمرالدا را دار می زنند و همزمان مادر او نیزکشته می شود درهمین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شده است متوجه کلودفرولو می شود که از بالای برج مشغول تماشای اسمرالدا است، او متوجه اصل داستان می شود؛ «گوژپشت گامی چند پشت سر رئیس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند.» بعد از آن ی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد شدگان«دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم ه بودند.» وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند «خا تر شد و فرو ریخت.»      اسمرالدا در واقع یک کولی زاده نیست، بلکه دختر یک روسپی زیباست که بعد از آنکه کولی ها دخترش یعنی اسمرالدا را از او یدند از سر ناامیدی سالها گوشه نشین شده و دیدن دوباره دخترش را از خدا خواسته . اسمرالدا با آن قلب پاک و معصوم نقطه اصلی این درام انسانی است. از طرفی کلود فرولو مردی است که تمام زندگی خود را وقف علم، مخصوصاً دانش مورد علاقه اش کیمیاگری و همچنین بزرگ برادر یتیم فودژان کرده است، به همین منظور او تصمیم بدوری از ن گرفته است، ولی روزی اتفاقی اسمرالدا را می بیند و مفتون او می شود. کلود در ابتدا او را دامی از طرف می پندارد و مقدمات او به اتهام جادوگری را فراهم می کند، ولی بعد از دستگیری اسمرالدا او تازه به شدت عشق خود پی می برد و حاضر می شود با چشم پوشی از تمام داشته های خود با او فرار کند ولی اسمرالدا او را از خود میراند. در داستان متوجه می شویم که کلمه   anatkh را که کلمه ای لاتین به معنی سرنوشت است را او بر دیوار نوشته است. اما کازیمودو مردی با ظاهر دهشتناک است که در واقع کودکی است که کولیان پس از یدن اسمرالدا از مادرش به جای او گذارده اند. کازیمودو توسط کلودفرولو بزرگ شده است و او و نتردام تنها چیزهای مورد علاقه زندگی او بودند .      عنوان اصلی رمان نوتردام دو پاری به معنی نوتردام پاریس است و قهرمان حقیقی این رمان نتردام پارس است، با دیوها و غولهایش و پنجره های آراسته به شیشه های رنگینش و توده های تاریکی اش در میان ستونهایی که درهم پیچیده اند. ویکتورهوگو در این رمان منشاء، و منبعش تماشای این بنای گوتیک است و به انتقال دقیق شکوه و جلال و عظمت معماری در عرصه ادبی توفیق مضاعفی یافته است.     طرح داستان آمیخته به مبالغه و بسیار ثقیل است و ارزش رمان، بیش از هر چیز موارد تجسم قوی ومعجزه آسا و سرشار از قدرت و تغزل پاریس در قرون وسطاست. با آن کوچه های راز که همه شان انباشته از قیل و قال و هیاهوی توده مردم اند. قهرمانها، پیش از هر چیز عناصر مجموعه سترگی هستند که شه انجام و روان شناسی فرد را کنار می گذارد. شخصیتها ابت و سطحی و بی تنوع اند و بیشتر از آنکه موجوداتی زنده و واقعی باشند غیر واقعی و خیالی به نظر می رسند. رئیس شماسها خائن این ملودرام است و کازیمودو که جسم دهشتبار و روح بسیار گرانمایه ای دارد، دلقک اوست. و اما فرمانده فوبوس همان جوان اول ماجراست، پسری خوشگل و هوسباز اسمرالدا، که ذره ای کمتر از قهرمانهای دیگر جنبه قراردادی دارد، بااین حال از لطف و ملاحت گیرایی برخوردار است که بسیار زود او را به شخصیتی مردم پسند تبدیل می کند.        هوگو در نوتردام دوپاری و به همین گونه هم چندی بعد در بینوایان توفیق می یابد که به رویاهای سترگ و شگرف ذهن خود روح و جسم بدهد و به نمادها حیات ارزانی بدارد و شخصی ترین و اغلب قابل اعتراض ترین نظرهای خودش را مثل واقعیتی تاریخی تحمیل کندو همین الهام و قدرت خلاقه است که به توصیفهای شایان تحسینی که هوگو از تالار بزرگ کاخ دادگستری و میدان گرو (میدان پاریس) رقم زده است، روح می دهد و هم رنگ و بوی حقیقت را به دنیای ولگردها و گداها ارزانی می دارد که به وجهی غریب جامعه شناس آن شد؛ در صورتی که این دنیا را تا اندازه ای خودش آفریده بود. هوگو که از حس دراماتیک مسلمی برخوردار بود و رئالیسمی حیرت انگیز به این حس نیرو می دهد در این رمان ای از گیراترین و حیرت بارترین صفحه هایی را که در عمر خود نگاشته ، به ارمغان آورده است. برای آنکه به این نکته اعتقاد پیدا کنیم، باید یک بار دیگر شرح سقوط کلود فرولو را از برجهای نتردام بخوانیم و به همه این دلایل است که این اثر همواره مایه هیجان و شیفتگی خوانندگان بسیاری بوده است.     بعداز ان هوگو شروع به برنامه ریزی برای نوشتن بزرگترین رمان خود که در مورد بدبختی های اجتماعی و          بی عد ی کرد و چیزی حدود 17 سال طول کشید تا در سال 1862 با نام بینوایان آنرا منتشر کند.  در ابتدا تنها بخش اول رمان با نام «فانتین» منتشر گردید. اما با وجود استقبال بی نظیر مردم از آن بر ع نویسندگان و منتقدان آن دوران ابتدا آنرا «نه  حقیقت و نه عظمت » و «بی مزه و بی معنی» نامیدند.  اما چاپ فصل های بعدی و اتمام کار با نام بینوایان باعث محبوبیت دو چندان هوگو در میان مردم شد.      با خلق شخصیت هایی جون «ژان والژان» و«بازرس ژاور» و... توانست درگیرهای انسان و کشمکش او را با قوانین نشان دهد.      بینوایان ، والاترین زیباییها را در کنار بارزترین  ژاژخاییها در بردارد؛ در این رمان ، فضل فروشیهای خنده آور، اصول مرامی مبهم و مه آلود، ساده لوحیهای ترحم انگیز، تکلفات هنری زمخت و نتراشیده فراوان است؛ هوگو در این اثر پیوسته از صنایعی بدیعی چون مطابقه و طرد ع و موازنه و ازدواج و تعریفهای متناقض نما به اسراف استفاده می کند؛ بی محابا تسلیم گرایش به قیاس و تشبیه و عبارات موجز و کوتاه و بی مغز، که با آنها در پی خلاصه شۀ خویش است، می شود و حسن و لطف این کار مشکوک است . به ویژه از قدرت تحلیل روانی بی بهره است و چهره های داستانی او بیشتر صور نوعی اند تا موجودات زنده. او که خواستار فراتر رفتن ازواقعیت است غالباً در این سوی مرز واقعیت می ماند. منشهایی که ساخته و پرداخته است طیفی را پدیدنمی آورند بلکه یکپارچه و مطلق اند و در جمله واقع نما نیستند. لیکن اگر این چهره های داستانی فاقد شیرۀ حیاتی و ابعاد جسمانی اند، مجموع آنها بهتر از فرد فرد آنهاست. هوگو با غنای خطوط و الوان نگاره هایی حیرت انگیز رقم می زند که به نظارۀ آنها بانگ تحسین از ما برمی آید اگر از این معنی زیاده ناراحت نمی شدیم که وی غالباً هنجار و رفتار و جهان آفرین اختیار می کند و مدام خود را نیازمند آن می بیند که از زنده ترین صحنه ها مؤثرترین درسهای اخلاقی و رموزی پردعوی بیرون کشد.      بینوایان بی گمان به هیچ روی صرفاً داستانی جاذب اما اندکی بعید و غریب و پرماجرای یک محکوم به اعمال شاقۀ قربانی جامعه نیست. ژان والژان بیشتر رشتۀ پیوند و نماد است تا چهرۀ داستانی واقعاً زنده و متعلق به زندگی واقعی. زندگی وی از دنائت هر چه بیشتر آغاز می شود و به قدس و نزهت هر چه والاتر می رسد؛ غولی است که سرنوشت پشتش را به خاک می مالد، بیشتر قربانی نمونه واراست تا آدمی زاد؛ به ویژه شاهد زنده و مجسم و تجسد دعویی شریف لیکن اندکی خام است.      چهرۀ داستانی واقعی رمان مردم پاریس اند. که هوگو با حرارتی سرایت کار و قوتی هیجان زا و قریحۀ حماسی انکارناپذیر، تیره روزیهای دون و لحظات ناز آفرینشان را رقم می زند. باید افزود. که تماس میان این متن و زمینۀ مملو از اصوات و الوان و چهره های صحنۀ مقدم همواره به کمال برقرار می ماند . گویی جریان حیاتی و احدی از این به آن گذرا می کند و این دو دست به دست هم داده تا تصویر جهان انسانی رنج کش و بینوا و ، با همۀ اینها، سرشار از عظمت را باز سازد. چهره های داستانی به میزانی که به این جهان انسانی در می آمیزند و در آن سهیم      می شوند علاقه و هم حسی هوگو را جلب می کنند و او را دستخوش هیجان و مسحور می سازند. به خلاف، در زمینۀ فردی آفریده های هوگو به اندازۀ همان قهرمان اصلی وی (ژان و ا لژان) خصلتی تصنعی و کیفیت نفسانی اجمالی دارند و جملگی کم ش از همان صورت ساده گرای مانوی صفتی بر می آیند که هوگو نا آگاهانه می پروراند و اساس همۀ آثار اوست. در قبال مانعه الجمع بودن وتضادی بنیادی زیبا و زشت ، نیات و اعمال . عمل و نتایج، هوگو خیر را جز در توبه و کفاره و شر را جز معلول محتوم جامعه نمی تواند ببیند؛ و این تضاد از این جهت درمان ناپذیرتر است که شر همواره در و جود خود ما نیست و پیروزی خیر با ظفرمندی کل جهان انسانی حاصل    می شود نه با پیروزیهای فرد.      همین نظرهاست که تراژدی واقعی بینوایان را می آفریند، همۀ چهره های داستانی را متحد می سازد و به اثر، به رغم آشفتگی و پریشانی ظاهری تجانس و یکپارچگی می بخشد. در این چارچوب ، ژان والژان تنها جنبۀ رمزی ندارد بلکه سنخ   اعلای انسانی و نمطی از است که گناه جهانیان را به گردن می گیرد و  کفارۀ آن را می دهد. وی که در ابتدا، بی آنکه خود بداند، قربانی جامعه است و می کشد و به شعور با ختگیی که گویی جزء لاینفک سرنوشت انسانی یا دست کم سرنوشت انسانی در وضع اجتماعی معلوم به شمار می رود محکوم است، رفته رفته از سرنوشت خود آگاه می گردد و بیدار می شود و آن را نه تنها تحمل می کند بلکه به تمامی برذمه می گیرد و  در تلاش بی کران و مداوم برای باز ید خویش، سراسر جهان انسانی را در این کفاره دادن با خود می کشاند تا صلح و سلمی را که در آن شادی به هیچ روی دخیل نیست به جهان بازگرداند. مع الوصف، بیشتر به ویژه با تجسم بس نگارین و غالباً بس درست واقعیت است که بینوایان همچنان زنده و جاندار مانده است تا با آن جهان بینی والا و آن خصلت حماسی مدروسی؛ در پرتو همین معانی است که بینوایان در پرورش رمان در فرانسه تأثیری عمیقی کرده است. بینوایان، درعین آنکه رمانی است دربارۀ مردم هم رمانی است هوا دار مردم که تا به این روزگار نیز بازار آن نش ته است.     هوگو پرسشهای اجتماعی خود را در رمان بعدی خود «کارگران دریا» در سال 1866 منتشر کرد. کتاب مورد استقبال قرار گرفت شاید به دلیل موفقیت های  رمان قبلی او یعنی بینوایان بود، در توصیف هوگو در نبرد انسان با دریا موجودات وحشتناکی در عمق دریا در کمین انسان ها نشسته ا ند. که گاه انسان را در مبارزه با آنها تا مرز ش ت خوردن و مجنونی می برند.      کارگران دریا به دوران پختگی هوگو تعلق دارد درون مایه های اصلی دستاورد هنری او پرورده شده است. این درون مایه ها عبارت اند از تضادهای نیرومندی که علایق و موقعیتها پشتوانۀ آنها هستند ، و جوانمردی و کرامتی آرمانی که قهراً به از خودگذشتگی منجر می شود، تناوب نور و ظلمت . لیکن، نویسنده با این درون مایه ها، که پیش از آن نیز روی آنها کار شده بود، عناصری را یارمی سازد که درآن زمان مورد علاقه و توجه بوده است، یعنی پیروزیهای ماشین و نتایج آن در نبرد انسان با طبیعت را. برای آنکه این تصاویر نامتعارف ماشین آلات که تابع قوانین ریاضی اند و برای آنها کار برد زبانی که هنوز نویسندگان با آن آشنای نداشتند. یعنی زبان فنی، مناسب بودهاست درجهان رمانتیسم وارد شود، تنها همان شخصیت پرقدرت و روح غنایی ویکتور هوگو و نه چیزی کمتر از آن ضرورت داشت. ری جهازگیر کهنه کار، صاحب یکی از نخستین کشتیهای نجاری ، به نام دوراند، است که در خط کشتی رانی سن مالو و گرنزه کار می کند: صیادان و جاشوان محل به این رقیب خطرناک با نظری ناخوش     می نگرند. فلک زده ای تصمیم می گیرد موجبات غرق دوراند را فراهم کند. به روی آب آوردن کشتی غرق شده میسر است؛ لیکن هیچ حاضر نیست این ماشین لعنتی را نجات می دهد، و ری در برابر این حادثۀ شوم عاجز می ماند. با این همه، وی ازدواج با برادرزاده اش، دختری فریبا به نام دردشت، را جایزه ی اعلام می کند که ماشینهای هنوز سالم را نجات دهد. صیادی که خاستگاهش ناشناخته است، مردی خاموش به نام ژیلیات، که دیگر «کارگران دریا» به جهت انزوا جویی او، نظر خوشی به وی ندارند، عاشق دختر و در آرزوی وصال اوست. پس باید با انواع مشکلات مقابله کند. وی ، یکه و تنها، در غاری دریایی، هزار بار حیاتش را به خطر می افکند. به ویژه هنگامی که با هشت پای غول آسایی گلاویز می شود . سرانجام، سرسختی او بر همۀ  موانع فایق می آید. در این هنگام است که پی می برد در وشت عاشق یک کشیش پروتستان جوان، به نام ابنزر، است که پیش ترها یک با روی تخته سنگی، که با مد دریا در شرف رفتن به زیر امواج بود، به خواب می رود و ژیلیات از عرق شدن نجاتش می دهد. ژیلیات از خود گذشتگی می کند؛ نه تنها از جایزه ای که با کارهای نمایان خوداستحقاق آن را پیدا کرده است چشم می پوشد، بلکه فرار عاشق و معشوق را آسان می سازد؛ زیرا ری راضی نیست برادر زاده اش را به کلیساییان بدهد. عاشق و معشوق از رویهمان کشتی که آنها را با خود می برد، از دور، برفراز همان تخته سنگی که نزدیک بود کشیش روی آن هلاک شود، شبحی را قد برافراشته می بینند و هرگز به خاطرشان نمی گذرد که آن همان پرهیب ژیلیات چشم به راه مرگ باشد. برهیچ یک از آثار ویکتور هوگو غمی چنین ژرف و آزاردهنده سایه نیفکنده است. سرودی که شاعر، در آغاز، به افتخار کار و پیروزی انسان سر می دهد، بی درنگ با دلهره های رنجی به بی کرانی افق دریا خاموش می شود.      ژیلیات، که در او هم نیروی تازه ای که شۀ ترقی را پدید می آورد هست و هم تسلیم و رضایی که رمانتیسم گرامی اش می دارد، چهره ای است بینا بینی و گذاری و بس جالب؛ لیکن ، وی به ویژه مظهر همان نظریات ویکتور هوگو است که همواره نیکی و مهربانی انسانی را نوعی ثانوی می داند که سابقه های ذاتی طبیعت بشری را منکوب می سازد. رمان، که توان گفت چون افسانه ای آغاز می شود، با کابوسی به پایان می رسد؛ ماشینهای جهان نو که نقش آنها درظلمات غاری دریایی پدیدار می گردد بیشتر احیای تاریکیهای قرون وسطای رمانتیک جلوه       می کنند، تا رمز و نماد زندگی آینده . به ندرت هوگو، در برخی از قطعات کتاب، به این میزان از قدرت تجسم زنده و به این درجه از درخشش در توصیف و کاربرد الوان و قوت و دقت دروصف ویژگیها رسیده است؛ درحالیکه هیجان و تأثر نقاش صحنه ها موجب شده است که به این اثر، اثری که گاه تعادل از دست می دهد، قدرت افسونگرانۀ به تمام معنایی ارزانی دارد.     هوگو در سال 1869 رمان مردی که می خندد را منتشر کرد. در این رمان روایت کودکی است که توسط کومپراچیکوها یا همان یداران بچه معلول شده است و با زخمی که به صورت دارد گویی همیشه می خندد، دوره گردی کودک را می یابد و با وی یک گروه نمایش خیابانی راه اندازی می کند . هوگو در این رمان زشتی برونی را با زیبایی درونی در یکجا گرد می آورد. و با رنگ آمیزی تصویری انتقادی از اشرافیت ترسیم می کند.       مردی که می خندد شاید شاخص ترین رمان ویکتورهوگو باشد؛ رمانی که میل او به نقیض روشن تر از هر وقت دیگری درخدمت عقیده درآمده است . یک معرکه گیر فیلسوف ، یک هیولا با روح درخشان، یک دوشس منحرف، قهرمانان این رمان اند. ماجرا در انگلستان و در زمان ملکه آنا رخ می دهد. یک خانه به دوش عجیب به نام اورسوس که مردم گریزی خوش قلب است، با گاری و س خود درهر جایی پرسه می زند. او با دو کودک رها شده برخورد می کند . یکی که به دست «کومپراچیکو» ها ( یداران بچه) معلول شده است و برصورتش نشانی از یک لبخند دائمی نقش بسته است و همراهش که دختری ن ناست. او رسوس آن دو را نزد خودنگاه می دارد و مدتی بعد به همراه آنان نوعی گروه تقلید ایجاد می کند. گوینپلین با صورت ناهنجارش بسیار زود به شهرت می رسد ودئاهمراه شاد او بر صحنه است: دو جوان با محبت بسیار یکدیگر را دوست می دارند. باری ، چنین پیش می آید که در لندن متوجه می شوند گوینپلین همان بارون کلانچارلی و عضو عالی رتبۀ سلطنتی است که درگذشته او را از خانواده اش ربوده بودند. پس ، عنوانها و حقوقش را به او تفویض می کنند. او رسوس که گمان می کند او مرده است، بیهوده می کوشد غیبتش را از دئا پنهان دارد. در این بین، گوینپلین به مجلس لردها وارد شده است. در آنجا، م ع بینوایانی می شود که تمام زندگی اش درمیانشان گذشتهاست. با چنان شوری سخن می گویدکه اختیار از کف می دهد و ، در پایان سخنانش، به هق هق می افتد. او دیگر به نقص خود نمی شد، اما لردها می بینند که گریه هایش به خنده ای منقبض تبدیل می شود. درنهایت حیرت، همۀ اعضای مجلس پوزخند می زنند      قهرمان ماجرا سرگشته از نفرت، می گریزد. دیگر تنها به آن می شد که درکشتی به اورسوس و دئا بپیوندد و با آنها برود. افسوس که دیر می رسد. دئا، ش ته از درد مرده انگاشتن او، درمیان بازوانش جان می سپارد، گوینپلین که تسلایی نمی یابد، سرانجام خود را غرق می کند. توصیف انگلستان قدیم اوایل قرن هجدهم با قدرت صورت گرفته است؛ خشونت مردم تحت پوشش ظرافت مغرورانۀ جامعه انفجار می یابد.      جلوه های سایه روشن، شکلهای دلقک داری که در حقیقت بیشتری بر آن دوران منطبق است تا توصیفهای قرون وسطایی دیر هنگام و استفاده جو و ، به همان زودی، بورژوایی- نوتردام دوپاری. زنده بودن این اثر ناشی از صحنه پردازی خشن است، اما خشن تر از آنکه بتواند نظریه های اجتماعی را جمع آورد و به این درام امکان دهد تا به عمقی دست یابد که می توانست شخصیتها را واقعی سازد.هوگو در سال 1874 آ ین رمان خود را با نام نود و سه منتشر می کند      نود و سه، که اثر دوران پیری نیرومند و خستگی ناپذیری است، نشان می دهد چگونه اسلوبها و ضابطه هایی که ویکتورهوگو برای خود داشت تطهیر یافته اند و ، با این همه، قدرت دراماتیک خود را از کف نداده اند. اینجا دیگر خبری از معارضه های شدید نیکی و بدی نیست. حتی فتوت انسان هم در گران مایه ترین جلوه هایش با خودتناقض پیدا می کند. هوگو همیشه انسان را موجودی فطرتاً خوب می شمرد. بدی برایش م حیط مألوفی نبود، بلکه تمایل سرنوشت سازی بود که انسان به شکلی  مبهم با آن می ساخت، بار فاجعه آمیزی که می بایست، پس از تطهیر خود از راه رنج، از سر واکند. قهرمانهای دیو صفت رمانهای او، از هان ایسلندی گرفته تا کلود فرولو، نوتردام دوپاری، صرفاً بدان سبب مظاهر لعنت زدۀ نیرویی جهانی اند که ، مثل هان ایسلندی، به خشونتی مطلق، یامثل فرولو، با شه ای اهریمنی پیوند دارند. با این همه، عده ای از قهرمانها، مثل کازیمودو، ریختهای هیولایی را با صفای روح در  می آمیزند و چنین می نماید که مظاهر دردی فلسفی اند که دامنگیر انسان میشود  و با آن مشتبه نمی گردد. به تدریج که هنر نویسنده استحکام بیشتری می یابد، تصویرهای محسوس بدی اندک اندک از میان می روند، اما بد ی اگر چه دیگر تجسمی پیدا نمی کند، در کانون آثار داستانی او حضوری مسجل دارد.        نودو سه حماسۀ انقلاب فرانسه است. سه قهرمان اصلی داستان نمایانگر منشهایی با ارزش اخلاقی عظیم اند: مارکی انشاک از اشراف سالخورده ای است با خلق و خوی خشک و  عبوس، که بر مسئولیتهایی که به گردن طبقۀ حاکمه است آگاهی دارد و این مسئولیتها را به عهده می گیرد؛ سیمو ردن نمایندۀ ملت و اشتیاق او به باز یافتن کرامت است و نشان دهندۀ روایتگری آشتی ناپذیری است که نمایندگان کنوانسیون را برمی انگیزاند؛ گوون، برادرزادۀ مارکی و پسرخواندۀ سیمورن ، نجیب زاده ای است که به صفوف ملت پیوسته و تجسم کوشش بلند نظرانه در راه تجدید حیات است. یک دلی ژرفی این هرسه را به هم پیوند می دهد؛ اما این یک دلی نتایجی به بار نمی آورد. این سه راههای واحدی به کار نمی برند. رمان مثل تصویری عظیم گسترش می یابد. رد آغاز کار ، مارکی انتناک، روح طغیان در وانده، سوار برکشتی جنگی انگلیسی فرا می رسد و برموضع نبرد جای می گیرد. از همان زمان که درکشتی بود . قدرت تصمیم گیری خود را نشان داده بود. مبارزه ای که با سیموردن آغاز می کند جنبه ای سرسختانه پیدا می کند و همۀ نکبتهای انقلاب را نشان می دهد. با این همه، اشراف زادۀ پیرش ت می خورد و محکوم به با گیوتین می شود. به یمن گذرگاهی پنهانی، موفق به فرار می شود. اما در همین احوال، یکی از هوادارانش برج بزرگ قلعه را آتش می زند که سه دختر به آن پناه برده اند و نزدیک است که جلو چشم مادرشان هلاک شوند لانتناک برای مساعدت به آنها از نجات جان خود چشم می پوشد و ، بدین گونه، دوباره به دست انقل ون می افتد. سیموردن می گوید: «بازداشتت می کنم.» لانتناک می گوید:«کارت را تأیید می کنم» طی شب پیش از نجیب زاده، گورن خودش را به او می رساند و مجبور به فرارش می کند. سیموردن انعطاف ناپذیر، به رغم استدعاهای سربازانی که عفو فرمانده شان را خواستارند، حکم مرگ جوان را می دهد. وقتی که تیغۀ گیوتین فرود می آید، سیموردن خود را به ضرب هفت تیر می کشد. بدین ترتیب ، در خلال سرگذشت این سه مرده وقایع خونین انقلاب به برکت درستی برخی، یعنی همان انی هم که با توافق کامل با وجدانشان عمل می کنند، جبران می شود؛ ملت عواقب مبارزه را متحمل می شود و در نوعی نیکی کاملاً عزیزی باقی می ماند، اما عظمت این آرمان را در نمی یابد، بی هیچ حیرتی با نکبت و فاجعه می سازد، و چنین مینمایدکه قهرمان حقیقی این قضیۀ دهشتناک و در عین حال با شکوه است که از حدتصور او فراتر می رودو، از خلال خون و اشک، او را به رستگاری رهنمون می شود. هوگو در این اثر توفیق یافته است که از نظریۀ باب طبع خود کامل ترین و پیراسته ترین روایت را به دست بدهد. او که اقبال رمانیسمی فرسوده را تا آ ین دهۀ قرن نوزدهم ادامه داد، توفیق یافت که معنایی عمیق و بعدی اخلاقی به این نهضت بدهد، چیزی که درروزگار شدت رمانتیسم نیز این همه آشکار نبود. وچندان مهم نیست که روشهای به کار رفته آشکار؛ روشهایی که به نحوۀ بیان از رونق افتاده ای امکان می دهد تا زنده بماند و آثاری در خورستایش به وجود بیاورد.      هوگو پس از سه دهه تلاش در سیاست اما موفقیتی برای او در این امر حاصل نشد هرچند او به مقام سناتوری هم رسید . اما اعتقاد و سخنان او علیه مجازات و بی عد ی اجتماعی و جمهوری خواهی اش باعث شد ناپلئون سوم که از سال 1851 قدرت را به دست گرفت او را تبعید کندو او به برو ل و نیو ی رفت و در آنجا جزوات بنام «ناپلئون کوچک» علیه ناپلئون سوم جرم و جنایت منتشر کرد. جزوات در فرانسه ممنوع شد ناپلئون کوچک؛ بیانیه بلندیست از هوگو برعلیه ناپلئون سوم. وی تندترین واساسی ترین اتهامها را علیه ناپلئون سوم مطرح می کند. کودتا، که وطن پرستان بسیاری را از فرانسه راند، و تجدید امپراتوری مترادف مرگ هر گونه می شود. وارث ناپلئون خائن و مرتجعی بیش نیست. برای آنکه جلو پیشرفت و رفاه ملت را بگیرد، بازی ا اب و اتحاد تاج و تخت و کلیسا را دست آویز می سازد. با این حال، ت از اعتماد شهروندان برخوردار نیست. سازمان مالیه وضعی رقت بار دارد، هوس افتخار نظامی باعث اختلال در همۀ مؤسسه ها می شود، گو اینکه انضباط برقرار است : در این نظام جدید هیچ چیزی نیست که به کرامت انسان، به معنی مسئولیتها، و خلاصه به لطمه نزند هوگوکارهای ناپلئون سوم را از زوایای مختلف بررسی می کند و خاصه به معایب این فرد، به سب ری و نابکاری اش، و عدم شناخت او از مردم و امور حکومت می پردازد. اطرافیانش از آشوب طلبان و اشخاص بی ملاحظه ای ترکیب یافته اند که تاریخ دربارۀ بیدادگریهایشان سخت داوری خواهد کرد این اثر سندی بسیار مهم دربارۀ مخالفتی است که، در دوره ای که اروپا رفته رفته با عصر آشنا می شد، در برابر قدرت امپراتوری نشان داده شد.     اگر چه ناپلئون سوم در سال 1859 عفو عمومی به همه ی تبعیدیان داد.  اما هوگو تنها پس از سقوط ناپلئون سوم از قدرت و اعلام جمهوری سوم به میهن بازگشت و بعد به سرعت انتخاب می شود برای مجلس شورای ملی. هوگو در جوانی خود را به عنوان کاتولیک متعصب و طرفدار کلیسا و سلسله مراتب آن معرفی می کرد. او احترام زیادی برا ی کلیسا قائل بود. اما رفته رفته نظرات ضد کاتولیک او با دیدن سکوت کلیسا در برابر بی عد ی های اجتماعی شدت گرفت طوریکه در تبعید نفرت و بیزاری خود را نسبت به کلیسای کاتولیک روم، به دلیل بی تفاوتی آنها نسبت به وضعیت اسفبار طبقه تحت ستم اعلام می دارد.     حتادر مرگ فرزندان خود «چار » و «فرانسوا» اصرار کرد که آنها را بدون صلیب و کشیش به خاک سپارند . همچنین همان قید و شرط را برای مرگ خود و تشییع جنازه اش قرار دا