شرح و تفسیر غزل همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

این دنیا خیلی برام سخت و نفس گیر شده ... خسته شدم دیگه ... کاش می شد بمیرم و برم ... هیچی دیگه نمی خوام از این دنیا ... بدون من هم دنیا می گذره ... هیچ اتفاقی نمی افته ... فقط شاید یه ذره برای بچه هام سخت باشه ... خیلی ناراحتم ... گور پدر این دنیا ... تازه نمی دونم اگه بمیرم اونطرف اوضاع بهتره یا بدتر ؟! می ترسم اونطرفم بهتر از اینجا نباشه ! چه حکایت از فراقت ؟؟؟ خدایا کاش بیای بغلم کنی ...
این دنیا خیلی برام سخت و نفس گیر شده ... خسته شدم دیگه ... کاش می شد بمیرم و برم ... هیچی دیگه نمی خوام از این دنیا ... بدون من هم دنیا می گذره ... هیچ اتفاقی نمی افته ... فقط شاید یه ذره برای بچه هام سخت باشه ... خیلی ناراحتم ... گور پدر این دنیا ... تازه نمی دونم اگه بمیرم اونطرف اوضاع بهتره یا بدتر ؟! می ترسم اونطرفم بهتر از اینجا نباشه ! چه حکایت از فراقت ؟؟؟ خدایا کاش بیای بغلم کنی ...
هوای پنجره را باز کن بهار بیاید بیا که کمی با دلم کنار بیاید ، چهار فصل زمین گیج سایه های ملخ هاست زمانه را بتکان دسته دسته سار بیاید ، به یاد گوشه ی چشم تو گوشه گوشه م که بوی مستی از آن نرگس خمار بیاید ، نشسته ایم و به تکرار می کشیم آه اگر سوار بیاید اگر سوار نیاید ، تو هر زمان دلت آمد سوار جاده شو اما بلند شو بنشین یک نفس غبار بیاید.
هوای پنجره را باز کن بهار بیاید بیا که کمی با دلم کنار بیاید ، چهار فصل زمین گیج سایه های ملخ هاست زمانه را بتکان دسته دسته سار بیاید ، به یاد گوشه ی چشم تو گوشه گوشه م که بوی مستی از آن نرگس خمار بیاید ، نشسته ایم و به تکرار می کشیم آه اگر سوار بیاید اگر سوار نیاید ، تو هر زمان دلت آمد سوار جاده شو اما بلند شو بنشین یک نفس غبار بیاید.
من کنار یار خود، ای کافه چی چایی بیار
با صدای چاووشی، ای کافه چی چیزی بزار
زل به چشمت می زنم، از پشت میز کافه چی
با همین حال خوشم، دستت به دستانم گذار
تی در پشت میز، اما کمی در این فضا
صحبتی کن با دلم، با آن دو چشمان خمار
باز هم آن سوی میز ،گویا که یخ زد چایی ات
محو شد با یک صدا، تصویر تو چون یک غبار
از دوباره در خیال، دیدم تو را آن سوی میز
کافه چی ای کافه چی، یار مرا اینجا بیار

محمدصادق رزمی
شدم عین مادربزرگ.هر وقت بهش میگفتیم ننه چطوریایی؟میگفت پا ندارم.
از دیروز تا حالا هر چی ازم میپرسن میگم پا ندارم.ح خوبه؟پا ندارم.زنده ای؟پا ندارم.شام خوردی؟پا ندارم.میخوای بری دستشویی بالا ه یا نه؟پا ندارم.کوفت؟پا ندارم.زهرمار؟پا ندارم.
متن آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی
lyrics alireza ataei atashe rokhsar


ترانه و شعر آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی

دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد

که طاووس آن طرف پر میفشاند که بلبل این طرف تکرار دارد

صدای نای آنجا نکته گوید نوایه چنگ بس اسرار دارد نوایه چنگ بس اسرار دارد

ت ت آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی

بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو تو بسیار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو تو بسیار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد
متن آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی
lyrics alireza ataei atashe rokhsar

متن آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی

ترانه و شعر آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی

دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد

که طاووس آن طرف پر میفشاند که بلبل این طرف تکرار دارد

صدای نای آنجا نکته گوید نوایه چنگ بس اسرار دارد نوایه چنگ بس اسرار دارد

ت ت آهنگ آتش رخسار علیرضا عطایی

بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو تو بسیار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو تو بسیار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد

چو بگشاید رخان تو دل نگهدار که بس آتش در آن رخسار دارد

ولیکن عقل کو آن لحظه دل را که دلها را لبش خمار دارد
گرچه رنگی به رخسار ندارم!
گـِــله از تلخی روزْ گار ندارم!! اگراجناس گران است ولیکن!
گله از گردونِ غـدّار ندارم!

گـِـله از دشـــمــن ِ مـــکّار،،، ندارم! گـِـله از مــ.ـســئولِ بــی عـ.ــار،،، ندارم! گـِـله از خـــَــلـــقِ اُمــیدوار،،، ندارم!! ( آنهایی که با امید ....) گله از مــجریِ تـــِـر کار،،، ندارم! گله از رفیقِ غـــمــخوار ،،، ندارم! ( دوستی سه و ...) گله از چــاقوی آشکار،،، ندارم! (چه از جلو ،چه از پشت! چه با لگد چه با مشت! چه از دوست و چه دشمن!) گله از گردونِ غـدّار،،، ندارم! گله از جـَـوونِ بی کار،،، ندارم! (مشکل بیکاری و...) گله از دو به اضاف(ه) چــــار،،، ندارم!! گله از ریال ِ فــــرّار ،،،، ندارم! گله از اُیــــرو و اُود لـ.ــار ،،، ندارم! گله از بــهــای بازار،،، ندارم!!(تورم) گله از فـــقیر و پولــدار ،،،، ندارم!! گه از بـــ.ــنــزیـــ.ـنِ آبدار! ،،، ندارم!! گله از مـــدیـــر ِ کم کـــار ،،، ندارم! گله از شــاعـــرِ دربـــــار،،، ندارم! گله از فــ.ــیــ-ـــلـ.ـتـ.ـرِ پـُـر کار ،،،، ندارم! گله از ( )بیانِ نـــَـــــزار، ندارم!! گله از فــــُــشــارو فــِـــشـار،،، ندارم!! گله از بــُـطــریِ دَر دار!! ،،، ندارم!! گله از داغـــی ســشـوار!!!! ندارم!! [ ! ] گله از دخــــ.ـــتر بــِـــز... ندارم! ( رشد روز افزونِ ....) گله از کــــ.ـــانـــ.ـدوم ِ خــ.ــاردار ،،، ندارم! (تبلیغاتِ افزایش جمعیت و ...) ....... بقیه در ادامه مطلب
حسن فتحی سریال «بامداد خمار» را می سازد؟امروز آ ین قسمت سریال «شهرزاد» در شبکه نمایش خانگی توزیع شد و پس از سه سال این مجموعه پرطرفدار به اتمام رسید. اما با انتشار قسمت پایانی «شهرزاد» خبرگزاری فارس با انتشار خبری مدعی شد که حسن فتحی قرار است از رمان مشهور «بامداد خمار» اقتباسی را جلوی دوربین ببرد. ادامه مطلب...
حسن فتحی سریال «بامداد خمار» را می سازد؟امروز آ ین قسمت سریال «شهرزاد» در شبکه نمایش خانگی توزیع شد و پس از سه سال این مجموعه پرطرفدار به اتمام رسید. اما با انتشار قسمت پایانی «شهرزاد» خبرگزاری فارس با انتشار خبری مدعی شد که حسن فتحی قرار است از رمان مشهور «بامداد خمار» اقتباسی را جلوی دوربین ببرد. ادامه مطلب...
بس است هر چه زمین از بار کشید چگونه می شود از زندگی کنار کشید ؟ چقدر می شود آیا به روی این دیوار به جای پنجره نقاشی بهار کشید ؟ برای دور زدن در مدار بی پایان چقدر باید از این پای خسته کار کشید ؟ گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید حکایـت داستان تکه یخی ست که در برابر خورشید انتظار کشید چگونه می شود از مردم خمار نگفت ولی هزار رقم دیده خمار کشید ؟ اگر بهشت برای است چرا پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشید ؟ چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما برای تک تکشان نقشه فرار کشید ؟ خدا نخست سری زد به جبه منصور سپس به دست خودش جبه را به دار کشید خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید غزل ، قصیده اگر شد مقصر آن دستی است که طرح قصه ما را ادامه دار کشید ! غلامرضا طریقی
من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم قاصدک به چشم من قصه ی یک دردی برو میدونم برای من خبر نیاوردی برو توی هفت تا آسمون من یه ستاره ندارم ی که عشق منو به یاد بیاره ندارم ندارم دلی که یه لحظه به یادم بزنه ندارم هیچ یو که فک کنی یار منه قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم خیلی وقته اونی که براش میمردم دیگه نیست قاصدک ها رو به یادش می شمردم دیگه نیست خیلی وقته که دارم با تنهاییم سر می کنم همه ی قاصدکای شهرو پر پر می کنم قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم ماس دعا....تو این شبا محتاج دل های شمام
من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم قاصدک به چشم من قصه ی یک دردی برو میدونم برای من خبر نیاوردی برو توی هفت تا آسمون من یه ستاره ندارم ی که عشق منو به یاد بیاره ندارم ندارم دلی که یه لحظه به یادم بزنه ندارم هیچ یو که فک کنی یار منه قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم خیلی وقته اونی که براش میمردم دیگه نیست قاصدک ها رو به یادش می شمردم دیگه نیست خیلی وقته که دارم با تنهاییم سر می کنم همه ی قاصدکای شهرو پر پر می کنم قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم ماس دعا....تو این شبا محتاج دل های شمام
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفت که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت ش تی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و ت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
سعدی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفت که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت ش تی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و ت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی سعدی
یهو به خودت میای میبینی ی که همیشه بووود دیگه نیست...:)اون موقع میتونی حال الان منو تصور کنی ... البته شاید بتونی !دیر نیست... دور نیستاز کلافگی و دلتنگی تو خودت له میشی ...ترک عادت همیشه سختهاما بالا ه میتونی ..کم مونده تا تموم شم .....شبای مز ف و کشدار لعنتی ...
بیست و هشتمین سالروز رحلت (ره) تسلیت باد. همه عمر بر ندارم از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشتسی

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم چو می توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورتست که درد سر خمار کشم گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سع پیش خار کشم
 
همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
 

زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. صفحه رو باز و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.." _ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان برلب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده ای که در قدح غمگسار توست.."
بچه ها جمع شدن. عینکشو به چشم زد و گفت "شعر قشنگیه. علیرضا قربانی خیلی قشنگ خونده اینو." از دهنم پرید "بله خیلی خوب خونده.." نگران نگاهش . از بالای عینک نگاهم کرد. اون می دونست که من مشکلی تو خوندن شعر ندارم. اون می دونست چرا هرجلسه کتاب به دست می خزم کنارش. اون می دونست که من فقط، دلم میخواست سایه رو با صدای اون بشنوم.
_"هرسوی موج فتنه گرفته ست و زین میان آسایشی که هست مرا، درکنار توست سیری مباد سوخته ی تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد ای دیده، خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست"
اشاره کرد. " گوش کن.. این بهترین بیتشه. ای سایه، صبر کن که برآید به کام دل آن آرزو که در دل امیدوار توست"





خ. آخه از کجا می فهمیدی؟ آخه همیشه؟ آخه.. آخه من که دلم تنگه برای اون نگاهِ "هی من میدونم چی تو فکرته" و اخم هشدار.. خ. گفته بودی صبر. چشم.
بشنوید
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
چو مهمان اباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد
عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آرد
در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما "مولانا"

زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. صفحه رو باز و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.." _ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان برلب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده ای که در قدح غمگسار توست.."
بچه ها جمع شدن. عینکشو به چشم زد و گفت "شعر قشنگیه. علیرضا قربانی خیلی قشنگ خونده اینو." از دهنم پرید "بله خیلی خوب خونده.." نگران نگاهش . از بالای عینک نگاهم کرد. اون می دونست که من مشکلی تو خوندن شعر ندارم. اون می دونست چرا هرجلسه کتاب به دست می خزم کنارش. اون می دونست که من فقط، دلم میخواست سایه رو با صدای اون بشنوم.
_"هرسوی موج فتنه گرفته ست و زین میان آسایشی که هست مرا، درکنار توست سیری مباد سوخته ی تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد ای دیده، خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست"
اشاره کرد. " گوش کن.. این بهترین بیتشه. ای سایه، صبر کن که برآید به کام دل آن آرزو که در دل امیدوار توست"





خ. آخه از کجا می فهمیدی؟ آخه همیشه؟ آخه.. آخه من که دلم تنگه برای اون نگاهِ "هی من میدونم چی تو فکرته" و اخم هشدار و لبخند پشت سبیل.. خ. گفته بودی صبر. چشم.
بشنوید
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساختمعشـــوق و شــــراب  و می پرستــی  را ساخت
بی شک  قـــدحی  شـــــراب  نوشیـــد و از آنسرمست  شد  این  جهــــان  هستی  را ساختعمرخیام نیشابوری

همیشه ی خدا آرزو داشتم وقتی صبح ها از خونه می خوام بزنم بیرون و برم سرکار کرور کرور خواستگار پشت در خونمون غش کرده باشن. حالا کرور کرور هم نه لااقل یک نفر باشه که قلبش واسم بتپه و از سیریش بودنش چندشم بشه! ولی زهی خیال باطل. فقط یه ممد خمار بود که 18 سالگیم عاشقم شده بود و هر وقت من از محله رد می شدم دوستاش با مشت میزدن تو پهلوش. اونم چشماشو به سختی باز می کرد و نهایت عشقش رو با حلقه حلقه بیرون دادن دود سیگار به سمتم نشون می داد. بعد ها که ممد خمار اور دوز کرد و مرد و هیچ دیگه ای من رو نخواست، دلم تنگ تک تک دودهای حلقه ایش می شد. مخصوصا وقتایی که از بس زور میزد تا 3 تایی بیرون بده، میوفتاد تو جوب! ادامه مطلب
بی ساغرو پیمانه و دلدار نشاید پیمانه بباید زد و تردید نباید بر دلبر دیوانه بگوئید بیاید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید هنگام به کوی در میخانه گذار است می نوش جهان از قدح عشق خمار است بر دلبر دیوانه بگو رخ بنماید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ای مدعیانی که به دنبال خ د معشوق همین جاست کجایید بیایید ساقی گره از کار شما باز گشاید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید این تاج گرانمایه و هر تخت نپاید ای زاهد دیوانه بی ش که شاید دیوانه ای از چنگ تو تاجت برباید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
ناخواسته وارد بازی والدینش شد. هرگز فکر نمی کرد پدرو مادر که همواره مأمن عشق و محبت به ک ن خود هستند
  باز آی دلبرا که دلم بی قرار تست 
وین جان بر لب آمده در انتظار تست
 
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست 
جز باده ای که در قدح غمگسار تست
 
ساقی بدست باش که این مست می پرست 
چون خم ز پا نشست  و هنوزش خمار تست
 
هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان 
آسایشی که هست مرا در کنار تست
 
سیری مباد سوخته تشنه کام را 
تا جرعه نوش چشمه شیرین گوار تست
 
بی­چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار تست 
 
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار تست
 
ای سایه صبر کن که براید به کام دل 
آن آرزو که در دل امیدوار تست.      هوشنگ ابتهاج پ.ن:
a perfect relationship isn’t actually perfect at all, it consists of two people who never give up on each other despite any hurt or pain.  
زمانیکه از تو سیریم و بیزار، تو به ما حریصی؛ و وقتی ما به تو مشتاقیم، تو نسبت به ما بی اعتنا و خوددار.... خوب تا کردی با ما و خوب تا کردی کمر ما را دنیا...