سرخوشانه های من

ایضاً غم ایضاً دلتنگی ایضاً حالِ اب ایضاً بی ی پ ن : خیلی خیلی دلم میخواد بیام اینجا و سرخوشانه پست بذارم ، ولی فعلا چیزی نیست جز این ها !
اولی با یاس و دلخوری می گفت هیچ امیدی به آینده وجود ندارد.
دومی سرخوشانه اتفاق مبارکی را در آینده نه چندان دور پیش بینی می کرد.
من گفتم اوضاع نه خوب است نه بد؛ معجزه ای اتفاق نمی افتد. اما بدتر نشدن اوضاع هم خودش مایه امید است.
گفتند همیشه منطقی و واقع بین بودی.
تو تابستون ید دیوانه کننده است مخصوصا اگه تو روزه باسی و پشیزی هم حوصله ات سره جاش نباشه ولی مجبوری ک این توفیق نسبتا اجباری رو بپذیری برای جشن عقد دختر :) لباس ب ی دوست داشتنی ترین دختر داره میرع قاطی وس جماعت امیدوارم دنیایش با زوجش قشنگ تر از الانش بسه ایشالا با توکل به خدا میشه و البته دختر فهمیده و باشخصیت تر از این حرفاس و دنیا زن خوبی رو از اون میسازه:) انشاا... همه به موقش درگیر این اتفاق میمون و مبارک و خجسته سرخوشانه و کلی دردسرای جدیدتر ش بشن:) دیروز عصرو دوس داشتم یکی از خوش رو ترین مو پشت رول دیدم برام دست بلند کرد:) و همیشه به با معرفت بودنش غبطه خوردم و همیشه ب دل ب راه داره اعتقادراسخ دارم:) دل من تنها یه ک هیچ وخ بهم دروغ نمیگه
روزهای پرترافیکِ درسی .
"غر زدن ممنوع"
"شکرگزاری برای همه چیز":)
_از آ ین شبِ نوامبر تا یلدای ب_!
دسامبر هم آ ین گام های آرومش رو داره برمی داره ...
من شروعِ قشنگی برای دسامبر عزیزم داشتم . سرخوشانه به خونه ی دیانا رفتم و یه دریم کَچِرِ قدیمی رو که قبلا براش درست کرده بودم رو به همراه یه نامه ی کوچولو  برداشتیم و زدیم بیرون .
این یه ایده ی خیلی قشنگ بود .
نامه به دستخط دیانا نوشته شده بود و دریم کچربا دستهای من خلق شده بود بنابراین همه چیز دقیقا رنگ و بوی ماه و گلدون رو داشت ؛)
تو گرگ و میشِ آ ین شبِ نوامبر آویزونش کردیم رو یه درخت ! و آرزو کردیم که فردا ی پیداش کنه که به واژه ی "شانس" اعتقاد داشته باشه تا همیشه براش خوش شانسی بیاره .موقع برگشت از بالای پل نگاهش می پرهای قشنگش تو دامن باد می ید:) 
float allows an individual to be immersed almost fully in water امروزه که استرس، دلشوره و عدم آرامش به جزئی از زندگی مدرن ما تبدیل شده و متأسفانه راهی نیز برای فرار از این بلایا نیست، انسان برای درمان این امراض ناگزیر به اصل خود یعنی طبیعت پناه می برد. طبیعتی که هر چند از چندین و چند جزء تشکیل شده، اما «آب» و حس سرخوشانه غوطه ور شدن در آن جایگاه ویژه خود را در بین نان زمین دارد.

به ادامه مطلب بروید...
تو آنجا آفتاب را داری ولی اینجا آسمان ابری ست گهگاه بارانی می زند و ما سرخوشانه به زیر باران می دویم غافل از اینکه باران، پیر و باتجربه ست دلِ گرفته را خوب می شناسد بهتر از خودش... جای خالی ات را می بیند و می بارد برای تمام نبودن هایت می بارد و مرا دلتنگ تر می کند... می دانم.. باران بهانه ست وقتی تو اینجا نیستی تا دست روی صورتم بکشی و راهی برای باران باز کنی من نیز ابری ام...
به دانه های سرگردان و ان گل قاصد می مانند.. عاقبت به دست باد از جا کنده می شوند و آن وقت حیرت زده خیال می کنی رفت..گذشت.. تمام شد.اما پیدایشان می شود ، حتی وقتی نومیدانه انکار می کنی.. حتی وقتی از جایی می گذری که ردی از هیچ خاطره ای در آن نیست .یادهایت را باد سرخوشانه با خود می برد تا در دشتی که فردا از ان خواهی گذشت برویاند..قاصدک ها بی رحمانه تکثیر می شوند و در نهایت هیچ چیز فراموش نمی شود... هیچ چیز.
تمام شد.دویدن های دو ماه گذشته به سرانجامش رسید. من تصمیمی تقریبا از جنس تصمیم های قبلی ام گرفته ام: محتاطانه! بی آنکه ضرری متوجه ی غیر از خودم باشد. و چیزی ته وجودم فریاد می زند: داری اشتباه می کنی. اهمیت نده! خودخواه باش. حقت را بگیر. و من این صدا را با دلایلی که به نظر منطقی می آیند خفه می کنم: این تصمیم برای خودم هم هست. اصلا این تصمیم برای خودم است. اما می ترسم. چون قبلا از این تصمیم های پرتوجیه خیری ندیده ام. دارم اشتباه می کنم؟ سگ خورد! سگ همه اش را خورد این لقمه ی آ هم روش! این تصمیم من است. بگذار اشتباهِ "ترس از اشتباه" م. اصلا بگذار توی هر چی اشتباه بزرگ و کوچک است غوطه ور شوم. من دو راه داشتم. یکی به نظر بهتر از آن دیگری می آمد اگرچه آن دیگری وسوسه انگیز بود. من همینم. من هرگز تسلیم وسوسه ها نشده ام. وقتی دختر خیلی کوچکی بودم از سرسره میترسیدم. آن بالا می ایستادم و بچه ها را تماشا می که سقوط می کنند و سرخوشانه جیغ میزنند. من برمی گشتم از پله ها می آمدم پایین و می گفتم: من تابو بیشتر دوست دارم.
حال این روزهایم را بیشتر از همیشه دوست دارم. دوست دارم این روزها که حال دلم خوب است بیشتر از همیشه کش پیدا کند. دوست دارم بیشتر از همیشه به حال خوب این روزهایم فکر کنم. دوست دارم این روزها، که بیشتر کنار مامان و بابا باشم. کتاب بخوانم. ببینم. بروم بیرون. بروم ید. بروم سرخوشانه از این مغازه به آن مغازه. بروم تمام تمام شان را ج کنم و برگردم خانه. حتا بیشتر از همیشه آشپزی کنم. حتا اینکه به خودم برسم. به حال خوب این روزهایم که با هیچ چیز آن را عوض نمی کنم. دوست دارم، اول از همه، خودم را، به خاطر خطاهای گذشته ببخشم. و بعد از دیگران تقاضای بخشش م. مخصوصا مامان و بابا. همانطور که جناب حافظ فرموده است: image result for دارم امید عاطفتی از جناب دوست

مستند مادر و مامان ساخته ی های جین ریو به ماجرای زندگی زنی بیوه می پردازد که مسئولیت نگه داری از مادر و مادر شوهر بیمار خود را برعهده دارد. نگه داری از مادرشوهر گویا در کره ی جنوبی یک سنت محسوب می شود که زن نمی تواند از آن سرباز بزند. با ریتمی کُند اما با ثبت لحظاتی سرخوشانه و شاد در کنار صحنه های تلخ روزهای دشوار و ساده ی این سه زن را کنار هم نشان می دهد. زندگی آن ها مقابل دوربین- که جزوی از خانواده شده- جریان دارد و چیزی از ما پوشیده نمی ماند. مادر و مامان خود زندگی است؛ برخوردی نزدیک و بدون دست کاری در اص لحظاتش که تجربه ی زیستن چنین موقعیتی را برایمان ممکن می کند.
صبح امروز، علی لاریجانی لاریجانی در نطق پیش از دستور خود و در سالروز ۹ دی با اشاره به رویدادهای آن زمان و نقش مردم اظهار داشت: در دوره شکوهمند انقلاب ی با یک ارزی کلان، می توان دریافت که نقش در پیمودن صراط درست نظام به ویژه موضوعات استراتژیک بی بدیل بوده است، چه در زمان (قدس سره) و چه در زمان فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله (دامت برکاته) بنابراین افزایش توان ملی کشور و نقش آفرینی نظام در مسائل مهم منطقه ـ که اکثرا بی نظیر است ـ نتیجه راهبری بوده که البته سهم بی تدبیری های ت ها را در مسائل اقتصادی گاه در نظام های دموکراتیک بروز پیدا می کند، نمی توان نادیده گرفت.

به گزارش «تابناک»، قم با اشاره به رخدادهای سال ۸۸ ادامه داد: موضوع رخدادهای سال ۸۸ را باید در چنین متنی بررسی کرد که در حرکت نوین ـ که در تاریخ ی بدیع بود ـ و در سه دهه اخیر، ثمرات آن سبب ناامیدی دشمنان و قدرتمند شدن نظام ی شده را یکباره نادیده گرفت و صرفا به بهانه یک انتخابات، ماجراجویی به راه انداخت که به اعتبار یک نظام پرقدرت لطمه وارد کرد و به همین دلیل ، غرب و رژیم صهیونیستی با گفتار ها و رفتارهای سرخوشانه به موضع گیری و بل بله گویی، پرگویی و تحقیر ملت ما پرداختند.
وی تصریح کرد: این حرکت به نوعی ظرفیت سوزی سال ها تلاش ملت ما بود که با زبانگاه نافذ ی و ایستادگی ملت علاج شد.
نهنگ تاریک در بازار کتاب «نهنگ تاریک» نوشته سعید بردستانی ازسوی نشر پیدایش منتشر شد. این کتاب دومین اثر سعید بردستانی، نویسندة بندر دیّری است .اولین مجموعه داستان او به نام «هیچ»، سال 1385 توسط «نشر ققنوس» منتشر شد و توانست نظر اهالی ادبیات را جلب کند. این کتاب که در هفتمین دوره جایزه ادبی گلشیری نامزد شد، نام او را به عنوان یک نویسنده جوان و مستعد در حوزه ادبیات داستانی مطرح کرد. «نهنگ تاریک» تازه ترین اثر اوست که در قالب مجموعه داستان، به تازگی توسط «انتشارات پیدایش» منتشر شده است. این کتاب از ده داستان به نام های «پایان وضعیت»، «بی خواب ها»، «ایستاده می میریم»، «دویدن»، «برکت»، «ماهی مقدس موسی»، «آن بالایی»، «فرشتة دستشویی»، «تنبیه هیرو» و «داستان آپارتمانی» تشکیل شده که همگی با فضایی سوررئال، تجربة جدیدی را برای مخاطب رقم می زند. سعید بردستانی دربارة این کتاب می گوید: طنز عنصر پررنگ این مجموعه است. عنصری که هرچند با من بیگانه نبوده ، اما در مجموعة «هیچ» کمتر افتخار بروز داده بود. در واقع این بار آدم های ناب آمده اند که به جای فضای سنگین و تراژیک، ناخواسته نوعی فضای بی قیدانه و سرخوشانه بر داستان حاکم می کنند.
بهار آغاز ۹۳ اما سمج بود. این سال پر از ۳، با شروعش قصد داشت تا همان ابتدای کار، نشانم دهد که هنوز برای مقابله با اجتماع، جوان هستم. خاطرم هست که وسایل هایم را ریخته بودم توی کوله پشتی ام و شغلی که دیگر نداشتمش را ترک کرده بودم. از شرکت بیرون آمده بودم و بی هدف خیابان بهشتی را بالا و پایین کرده بودم. نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس بهشتی و نمی دانستم مرحله بعدی چیست. زمان به کندی گذشته بود و رفیق همیشگی ام آمده بود توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود . بهار اما نتوانسته بود من را مایوس کند. یک هفته بعد، پشت میز جدیدم در محل کار جدیدم نشسته بودم. تابستان روزهای داغ تابستان را پشت سر می گذاشتم و از روزی ده ساعت کار، هیچ پس اندازی برایم باقی نمانده بود. شهر آنقدری شلوغ و خسته بود که از شرق تا غرب تهران را درون ازدحام مترو ها کلافه شوم، هر روز. رویا هایم کمی جلو تر از من ایستاده بودند و برای گرفتنشان فقط باید گامی کوچک برمی داشتم، من اما آنقدری در مشغله های بی مورد عده ای حق نشناس غرق شده بودم که خسته و بی رمق به رویا هایم نگاه می و هر روزم را از غرب به شرق و از شرق به غرب گز می . تابستان کلافه بود. تابستان از پس لبخند ها و خنده ها و عشق ها و گپ های آ شب اما کلافه بود. تابستان مضطرب بود و می دانستم دارم دور می شوم، از مسیری که متعلق به قدم های من است دور می شوم. پاییز
پاییز را باید اشک ریخت. پاییز را باید عاشق بود. پاییز را باید توی پیاده روهای بی سروته ، بی سروته ؛ گز کرد. پاییز پادشاه فصل ها بود و من پادشاه زندگی ام. عشقی در حال مرگ، بی مروت.... شهر خسته بود. مثل من... من اما حالا آنقدری خسته بودم که بتوانم بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. روی پل عابر ایستادم و رو به شهر گفتم: «من، خودِ من، قصه گوی شهرم، چه ی می خواهد برای من قصه بسازد؟ هان؟» پاسخی نبود. فقط بی مروتی عده ای بود که باید نامشان را گذاشت... چندان مهم نیست. مهم منم! منم که ایستاده بودم توی کافه فرانسه و از شیشه اش به خیابان نگاه می و لیوان چای ام را توی دستم گرفته بودم. منی که همه چیز را کنار گذاشتم تا برسم به رویایم. منی که سیلی به گوش خودم زده بودم و یک پرش، دو پرش، سه پرش برداشتم و.... آره پسر... رویا توی دست من بود. منی که سرخوشانه خیابان وصال را می دویدم و سوز پاییز می رفت توی مو هایم. سرخوشانه وصال را بالا می رفتم و رویایم را توی مشتم گرفته بودم و خوشحالی ام را ی درک نمی کرد، من اما رویایم را سفت چسبیدم و دنیا تمام و کمال از آن من بود... از آن منی که در تنهایی شکوفا می شوم. زمستان
رفتن و رفتن و بازهم نماندن و باز هم رفقایی که همیشه رفیق بوده اند. من و دو سه چندی آدم که خستگی هایمان را توی خطوطمان پهن می کردیم و رویا هایمان را احترام می گذاشتیم. من و رفیقی که بنشیند و با عشق به دست های یخ زده ام لیوان چای بدهد. رفقایی که با اشک هایم اشک ریختند و با خنده هایم خندیدند. رفقایی که حالا قدرشان را بیشتر از قبل می دانم. زمستان امسال پر از شور و اشتیاق بود. زمستان امسال پر از دوستی بود و پر از کلمه. حالا رویا هایم را به تن می کنم و اجازه نمی دهم از تنم فاصله بگیرند. ۲۴۳ ع ی که شیفت دیلت شد، یک ساعتی محزونم کرد اما این قطاری که سوارش هستم دارد می رود.. باید رفت... باید رفت و نباید منتظر آدم هایی که مسیرشان را از تو جدا کرده اند ایستاد. نباید منتظر بی مروت ها ایستاد. بی مروت ها را باید شیفت دیلت کرد حتا به اندازهٔ ۲۴۳ ع .
۹۳ را دوست داشتم. به اندازهٔ تمام زی ایی هایی که دوستان قدیمی ام برایم کشیدند و برای بی معرفت هایی که همیشه بودند و هستند و خواهند بود. ۹۳ را دوست داشتم به اندازهٔ تنها بودنم، به اندازهٔ جهدینم به سمت رویا هایم، به اندازهٔ شب بیداری ها و غصه ها و شادی هایش. ۹۳ را دوست دارم بابت تیک خوردن اولین رویایم که شد. که باید بشود. ۹۳ را دوست داشتم. شماره تلفن هایی که باید از گوشی ام پاک می شد را پاک کرده ام، ع هایی که باید پاک می شد را پاک کرده ام، حتی یادگاری ها از آدم هایی که توخالی بودند را هم پاک کرده ام. حالا منم و این صفحهٔ سفید و ۹۴ یی که با عدد چهار آن کمی معذبم. اما از این ۴ مودب، ترسی ندارم. دوستتان دارم. شمایی که همیشه بودید و دلگرمم کردید را.
دوستتان دارم، شمایی که دوستم نداشتید، اما همیشه بودید!
دوستتان دارم، شمایی که همیشه غافلگیرم کردید را، شمایی که باعث شدید تا لبخندی بزرگ روی لب هایم بی افتد.
دوستتان دارم و برای همهٔ شما منحرف نشدن از مسیر رویا هایتان را آرزو می کنم.

مقدمه ی لارنس شاید تلاشی بود در جهت آف اسطوره ای امکان ساز در مورد شعر خود او، یا از منظری شکاکا نه تر، در جهت فراهم آوردن تبلیغی مؤثر برای اشعار خود او. این [مقدمه] به هیچ شکل مشخصی با شعر وی که در کنار آزمایش گری هایی پیرامون وزن، دربردارنده ی اشکال سنتی و ابرازاتی احساسی بود، همخوانی نداشت. دعوی های سرخوشانه ی او ممکن صرفا ً نامتعارف به نظربیایند، اما چنین نیستند. بعد از آن در همین قرن، ژولیا کریستوا که واژگان روانکاوی و زبان شناسی را به کار می گرفت، کارکردی به همین میزان قدرتنمد را برای وزن لحاظ کرد. وزن در آثار شاعران روسی ای همچون مایاکوفسکی و خلبینیکوف نمایانگر بازگشت سائق های لیبیدویی سرکوب شده به زبان بود، سویه ای از نمایش نامه ی نمادین که “قانون پدرانه” را در برابر مِیل قرار می دهد. جدیّت بلند مرتبه ی که از این قبیل دعوی ها در باره ی وزن و نیز از اظهارات بیانیه وار رساله های رو به فزون شعرشناسی برمی آمد، نقیضه سازی را به میان آورد. در “چهره باوری: یک بیانیه”، منتشرشده درسال ١٩۶١، فرانک اُهارا به وضوح از چنین بحث و فحصی به ستوه آمده بود. اُهارا ضمن ریشخند بوطیقاهای منظوم و بُرون – فکنانه ی ویلیام کارلوس ویلیامز و ارسون (که حاکی از وسواس ذهنی آنها در قبال وزن بود)، از تصوری سنتی در باره ی وزن که می گوید “وزن تزئین موضوع شعر است” ترجمانی در قالب یک اغوا گری بازانه به دست می دهد: “اگر می خواهید یک شروال ب ید، خواهان آن هستید که شرو ان به قدر کافی چسبان باشد تا هر ی با شما به تخت خواب بیاید” (ص. ٣۶٨). ادامه مطلب
به نام هستی‌بخش هستی
فرصت تجربه ناب و آزادانه طبیعت حق همه ک ن سرزمین‌مان است. به اعتبار مدارک متعدد علمی کودک تا سن ۱۲ سالگی نیاز به ارتباط مداوم، مستقیم، ملموس و واقعی با عناصر تشکیل دهنده طبیعت و بودن و بازی سرخوشانه با ک ن دیگر در محیط‌های طبیعی دارد. ما امضاکنندگان این متن خواستار آنیم که تجربه طبیعت در این سنین به مثابه نیاز پرورشی کودک و مقدم بر هر نوع آموزش، به عنوان حق طبیعی هر کودکی به رسمیت شناخته شود و به رسمیت شناختن آن در قوانین، مقررات و رویه‌های علمی نظام آموزش، سامان‌دهی و طراحی فضاهای شهری، مجموعه‌های مس ی و تجاری، مدارس و مهدکودک‌ها، رسانه‌ها و فضاهای فرهنگی و هر جای دیگری انعکاس مناسب خود را داشته و بتواند به تأمین این تجربه تا سر حد امکان کمک نماید. امضا بیانیه مدارس طبیعت ایران (کلیک کنید) ... (کامنت های این پست بسته ست. لطفا کامنت های قشنگتون رو در پست های قبلی بذارین :)
کمرم آزرده است. اگر شما نمی‌دانید «کمرم آزرده است» یعنی چه در زمره آدمهای خوشبختی هستید که من به آنها حسادت می‌کنم. البته شاخ غولی هم نش ته‌اید. همین که ی درد مزمن نداشته باشد به نظر من خوش به حالش است. امروز کله‌اش را آورد نزدیک من و گفت: « یا تو به حرف بدنت گوش می‌کنی. یا بدنت تو را وادار می‌کند که به حرفش گوش کنی.» نپرسیده می‌دانستم که آلردی جز گروه دومم. بدن پیروز و دردمندم نچ نچ می‌کرد. قبلتر گفته بود که باید هفته‌ای سه روز بروی است . کلمه‌ی «چطوری؟» درست قبل از اینکه بگیرمش دوید وسط اتاق. جمله فیلسوفانه‌اش را درست بعد از «چطوری» نسنجیده‌ی پا ‌ام گفت. بدنم اگر یک ماه دیگر تحملم می‌کرد بالا ه بیست روزی تعطیل می‌شدیم و در کوچه ما هم عروسی می‌شد و می‌شد لم داد و به جای رانندگیهای دیوانه‌وار در ترافیک، سرخوشانه به بط گذراند. تنبیه بی‌توجهی‌ام به بدنم این است که در این شلوغترین ایام باقیمانده‌ی سال بروم فیزیوتراپی و است و برای ید و آرایشگاه و خانه‌تکانی وا بمانم. از اتاقک نفرت انگیز گرم بیرون آمدم و گفتم وقت بعدی را بگذارد برای یکشنبه. قول دادم تا یکشنبه بروم است که می‌دانستم که نمی‌توانم که نمی‌شود. هایپر لوردوزم را که بر خلاف اسم شیکش اصلا پدیده جالبی نیست زدم زیر بغلم و راه افتادم که برسم به بقیه روزم. پشت ترافیک. پشت ابرهای خا تری. پشت بادکنکهای قرمز جا مانده از . پشت خوابهایی که وقتش را ندارم ببینم.  

مقدمه ی لارنس شاید تلاشی بود در جهت آف اسطوره ای امکان ساز در مورد شعر خود او، یا از منظری شکاکا نه تر، در جهت فراهم آوردن تبلیغی مؤثر برای اشعار خود او. این [مقدمه] به هیچ شکل مشخصی با شعر وی که در کنار آزمایش گری هایی پیرامون وزن، دربردارنده ی اشکال سنتی و ابرازاتی احساسی بود، همخوانی نداشت. دعوی های سرخوشانه ی او ممکن صرفا ً نامتعارف به نظربیایند، اما چنین نیستند. بعد از آن در همین قرن، ژولیا کریستوا که واژگان روانکاوی و زبان شناسی را به کار می گرفت، کارکردی به همین میزان قدرتنمد را برای وزن لحاظ کرد. وزن در آثار شاعران روسی ای همچون مایاکوفسکی و خلبینیکوف نمایانگر بازگشت سائق های لیبیدویی سرکوب شده به زبان بود، سویه ای از نمایش نامه ی نمادین که “قانون پدرانه” را در برابر مِیل قرار می دهد. جدیّت بلند مرتبه ی که از این قبیل دعوی ها در باره ی وزن و نیز از اظهارات بیانیه وار رساله های رو به فزون شعرشناسی برمی آمد، نقیضه سازی را به میان آورد. در “چهره باوری: یک بیانیه”، منتشرشده درسال ١٩۶١، فرانک اُهارا به وضوح از چنین بحث و فحصی به ستوه آمده بود. اُهارا ضمن ریشخند بوطیقاهای منظوم و بُرون – فکنانه ی ویلیام کارلوس ویلیامز و ارسون (که حاکی از وسواس ذهنی آنها در قبال وزن بود)، از تصوری سنتی در باره ی وزن که می گوید “وزن تزئین موضوع شعر است” ترجمانی در قالب یک اغوا گری بازانه به دست می دهد: “اگر می خواهید یک شروال ب ید، خواهان آن هستید که شرو ان به قدر کافی چسبان باشد تا هر ی با شما به تخت خواب بیاید” (ص. ٣۶٨). ادامه مطلب
چه نیازی به دانستن؟گروه فرهنگی: علی حق شناس٬ (رو مه نگار) در متنی نوشت: سحر قریشی در گفتگو با رضا رشیدپور در برنامه دید در شب تنها خودش نبود، او طیف وسیعی از جوانان ایرانی را نمایندگی می کرد که جهل را، ندانستن را، عدم آگاهی را مایه مباهات می دانند. آنها بسیارند. کتاب نمی خوانند. در شبکه های اجتماعی فقط به جوک و فان و سوژه های زنک روی خوش نشان می دهند. رو مه و مجله نمی ند مگر برای خواندن مصاحبه ستاره ای مثل سحرقریشی یا النازشاکردوست ...
تلوزیون هم برای آنها محدود می شود به کارتون یا و سریال هایی در حد ِ "سه خط موازی" یا سریال جومونگ و برنامه های جم تی وی و امثالهم.

برای رفتارشان همان برهان قاطعی را دارند که سحر قریشی در برابر رشیدپور گفت: «خبرهای بد اذیتم می کند، پس از هر چه خبر است دوری می کنم!»
آنها تمایل شدیدی دارند به زندگی سرخوشانه. لذت بردن از زندگی در بدوی ترین ح ممکن ایده آل آنهاست. زندگی در تعریف آنها فقط ب لذت است. پس، چه نیازی به آگاهی؟
چه نیازی به دانستن؟
اما تاسف آور، تفا آنهاست به جهل شان.
شرمنده نیستند. به صراحت از این جهل می گویند و از بی فایده بودن آگاهی.
عده شان هم کم نیست،
زیادند، خیلی زیاد.
به اطرافتان نگاه کنید.
آنها را می ی د. سحر قریشی آنها بود. و الحق که شایسته ای هم بود برای این جماعت.
جماعتی که برای شان مهم نیست که فرق ترکیه و عربستان را نمی دانند،
مهم نیست که نمی توانند نام یک نویسنده و کتابش را ببرند،
مهم نیست که سعدی و حافظ را از هم تمیز نمی دهند،
مهم نیست که از هیچ چیز خبر ندارند.
اما برای شان مهم است که مارک لباس شان پرادا باشد یا گوچی!
آنها در حال تکثیرند. روز به روز بیشتر می شوند.
آنها به زودی تمام جامعه را فرا خواهند گرفت. خیلی زود.
and if our good fortune never comes, here's to whatever comes. تمام شد.دویدن های دو ماه گذشته به سرانجامش رسید. من تصمیمی تقریبا از جنس تصمیم های قبلی ام گرفته ام: محتاطانه! بی آنکه ضرری متوجه ی غیر از خودم باشد. و چیزی ته وجودم فریاد می زند: داری اشتباه می کنی. اهمیت نده! خودخواه باش. حقت را بگیر. و من این صدا را با دلایلی که به نظر منطقی می آیند خفه می کنم: این تصمیم برای خودم هم هست. اصلا این تصمیم برای خودم است. اما می ترسم. چون قبلا از این تصمیم های پرتوجیه خیری ندیده ام. دارم اشتباه می کنم؟ سگ خورد! سگ همه اش را خورد این لقمه ی آ هم روش! این تصمیم من است. بگذار اشتباهِ "ترس از اشتباه" م. اصلا بگذار توی هر چی اشتباه بزرگ و کوچک است غوطه ور شوم. من دو راه داشتم. یکی به نظر بهتر از آن دیگری می آمد اگرچه آن دیگری وسوسه انگیز بود. من همینم. من هرگز تسلیم وسوسه ها نشده ام. وقتی دختر خیلی کوچکی بودم از سرسره میترسیدم. آن بالا می ایستادم و بچه ها را تماشا می که سقوط می کنند و سرخوشانه جیغ میزنند. من برمی گشتم از پله ها می آمدم پایین و می گفتم: من تابو بیشتر دوست دارم.

and if our good fortune never comes, here's to whatever comes. تمام شد.دویدن های دو ماه گذشته به سرانجامش رسید. من تصمیمی تقریبا از جنس تصمیم های قبلی ام گرفته ام: محتاطانه! بی آنکه ضرری متوجه ی غیر از خودم باشد. و چیزی ته وجودم فریاد می زند: داری اشتباه می کنی. اهمیت نده! خودخواه باش. حقت را بگیر. و من این صدا را با دلایلی که به نظر منطقی می آیند خفه می کنم: این تصمیم برای خودم هم هست. اصلا این تصمیم برای خودم است. اما می ترسم. چون قبلا از این تصمیم های پرتوجیه خیری ندیده ام. دارم اشتباه می کنم؟ سگ خورد! سگ همه اش را خورد این لقمه ی آ هم روش! این تصمیم من است. بگذار اشتباهِ "ترس از اشتباه" م. اصلا بگذار توی هر چی اشتباه بزرگ و کوچک است غوطه ور شوم. من دو راه داشتم. یکی به نظر بهتر از آن دیگری می آمد اگرچه آن دیگری وسوسه انگیز بود. من همینم. من هرگز تسلیم وسوسه ها نشده ام. وقتی دختر خیلی کوچکی بودم از سرسره میترسیدم. آن بالا می ایستادم و بچه ها را تماشا می که سقوط می کنند و سرخوشانه جیغ میزنند. من برمی گشتم از پله ها می آمدم پایین و می گفتم: من تابو بیشتر دوست دارم.

هیچ چیزی سر جای خودش نیست. من دیگه سوگلی بابام نیستم. اینو وقتی فهمیدم که شب قرار بود دیر برسم. بابا مثل همیشه نبود که بگه دو شبم شد، شد؛ فقط بیا. وقتی داداش علنا گفت گوشی می خواد و بابا هیچی نگفت. من دیگه شاگرد زرنگه نیستم. همون که یهو همه را غافلگیر می کرد من نیستم. حالا همه برام خط و نشون می کشند که کارم تموم نشده و بهتره به جای فکر به بعد کارمو تموم کنم. خوب خوبش مثل یک بچه که تاتی نباتی راه میره بهم هی میگه آفرین. م میگه زود باش. میرم مصاحبه میگن موتورت روشن شده؟ من دیگه رفیق نیستم. عارفه چند ماه دیگه بچه اش یک سالش میشه و من ازش بیخبرم. مژگان مرداد که بیاد تولدشه و من خبری ازش ندارم. افروز هم که فکر کنم دو ماه شده ازش بیخبرم. نا هم بیخیال من شده. اسم ها را از الهام هم اتاقی و قمر و سمیرا بگیر برو تا نسیم و زهرا و فائزه. من دیگه اون دختر محجوب سختگیر نیستم. با فلانی میریم ید بی هیچ فکری صاف میرم سر ید مایو. بی هیچ فکری پاچه شلوارمو یه کوچولو میکشم بالا و میگم جوراب شلواریمو ببین. خنده های سرخوشانه می کنم و میگم: عشققققم. بعد میام تو خونه میشینم و عصبانی میشم از حال خودم. ازش ناراحت میشم و نمیگم و نمیگم و نمیگم و آ ش میگم و هی بعدش باید بگم باشه، بخشیدم. باشه، ناراحت نشدم تا اینکه گند قضیه را در بیاریم و من حالم بد بشه چه از ناراحت شدن و چه از گفتن. حتی برا خودم خود نیستم. از خدا خبر ندارم. دلم نمی لرزه. می فهمید چی میگم؟ نوچ. نمی فهمید. نه ورزشم سر جاشه و نه ساعات خوش تنهاییم و ملکه شدن هایم و نه لذت غذا خورونم و گُل بازی و خُل بازیام. نه اینکه فکر کنید افسرده ام. نه. فقط هیچ چیزی سر جای خودش نیست.
ع کوهنوردی کلکچال
ع مربوط به بهمن 88 است، صبح زود از خوابگاه زدیم بیرون و سه تایی از گلاب دره مسیرمان را شروع کردیم. سپهر راه بلدمان بود، تا پناهگاه کلکچال رفتیم و از جمشیدیه برگشتیم پایین. آن فردِ سمتِ چپ تصویر منم، عکاس این ع هم سپهر است، از اولش هم معلوم بود که سپهر به درد زندگی در این مملکت نمی خورد. از همان سال 90 که برای ادامه تحصیل رفت کانادا، دیگر برنگشت. فکر نکنم دیگر گذارش هم به اینور کره خاکی بیفتد. آن فردِ وسط تصویر هم که سرخوشانه لباسش را بر سر دستانش میچرخاند، حسین عباسی است. من و حسین اولش هم اتاقی بودیم، ولی بعد از مدتی رابطه بینمان یک رفاقت عمیق بود و هست. این روزها شاید خیلی همدیگر را نبینیم، اما گمان نکنم چیزی غیر از مرگ یکی از ما این رفاقت قلبی را پایان دهد. الان که فکر میکنم، آن سالها خیلی خودم را جدی گرفته بودم. بعدها فهمیدم خبری نیست و بود و نبود من فرقی به حال این دنیا نخواهد کرد. بهمن 88، فکر می به همه اه م تا آن لحظه رسیده ام و سرخوش از این داستان وقت زیادی را فقط "می گذراندم". آن سالها، رونق زیادی داشت و برای من هم مکانی برای اتلاف بخش زیادی از عمرم بود. البته این کوه رفتنها از آن معدود کارهای مفید آن سالهاست که از انجامش واقعا راضی ام. فکر کنم ع های زیر سرخوشی آن روزها را بهتر نمایش دهد:
من، سپهر طهماسبی و حسین عباسی دهانه یک غار کوچک در مسیر گلابدره به پناهگاه کلکچال
پناهگاه کلکچال غذاخوری پناهگاه کلکچال، نیمروی داغ و رفقای ایاغ
بخشی از یک نامه محرمانه! من، یک پنجشنبه لعنتی در زندگی‌ام دارم... یک پنجشنبه سرخوشانه‌ی دوران نوجوانی که درست زمان پخش صدای اذان ظهر از بلندگوهای دبیرستان، همان زمان که گوشه‌ی سمت چپ نیمکت آ ردیف وسط کلاس هندسه شسته بود دخترک، زندگی، چیزی از وجودش را کند و برای همیشه با خود برد... و او ماند و یک حفره بزرگ جایی حوالی روح‌اش که دیگر هرگز... هرگز... با هیچ‌چیز دیگری پر نشد... آدم‌ها اما «عادت» می‌کنند... خیلی ساده‌تر از آن‌ که در باورشان هم بگنجد، به طرز بی‌رحمانه‌ای تنها «عادت» می‌کنند... به درد... به اینکه با حفره‌ای بزرگ در جانشان به زندگی ادامه بدهند... من فکر می‌کنم آدم‌ها گاهی ناچار به «کورتاژ» می‌شوند... انگار جزوی از تقدیرشان باشد... کاری با خیلی چیزهای دیگر هم ندارد... آدم‌ها گاهی ناچارند عواطفشان را در یک سانحه با درد و خون‌ریزی زیاد «سقط» کنند... بعدتر، آن‌ها می‌مانند و چهره‌ای رنگ‌پریده و ضعیف از خون‌ریزی که باز هم خودشان را در آینه «نگاه» می‌کنند... شاید مورایانه‌ای که در روح ما جا مانده و دارد مانند خوره از درون پوک می‌کند تمام استخوان‌بندی‌های عاطفیمان را همین باشد که تقریبا همیشه جریان‌های بیرونی، سریع‌تر از احساساتمان دارد خلاف جریان آرمان‌گرایی‌های ذاتی‌مان ما را ناچار به سقط می‌کند... من، هیچ‌‌گاه با درد بیگانه نبوده‌ام... چرایش را نمی‌دانم... اما این احساس با من به دنیا آمده باشد انگار... غم به من رخوت عجیبی می‌دهد و من از آن لذت مازوخیسم‌وار ترسناکی می‌برم! آن روز که لابه‌لای اشک‌هایم لبخند می‌زدم اما حالا غریبی بود... احساس می‌ یک عده قلچماق که زورشان حتما خیلی از من بیشتر است در یک کوچه‌ی خلوت تاریک، تنهایی سر راهم سبز شده‌اند و تا توان داشته‌اند مرا کتک زده‌اند و بعد هم به حال خود رها شده‌ام... «کتک خورده» بودم و تمام حالم را هم با همین دو کلمه می‌توانستم بیان کنم. مشامم از بوی غریبی پر شده بود و دهانم طعم خون می‌داد و  آرزو می‌ که ای کاش بتوانم توی یکی از جوب‌های خیابان انقلاب، تا جان دارم خون بالا بیاورم و بعد هم همان‌جا بیفتم و تمام... من اما همیشه تأخیر داشته‌ام! من هیچ‌گاه نتوانستم زمان‌بندی روحم را با حوادث زندگی‌ام تنظیم کنم... من همیشه وقتی «آخ» گفته‌ام که خیلی دیر شده بود... دلم می‌خواهد این را به عقب برگردانم... خون ریخته شده بر آسف آن کوچه خلوت تاریک را پاک کنم و از جایم بلند شوم... برگردم به جایی که «خانه ما» بود... روی همان مبل‌ها، پشت به قایقی که مال من بود بنشینم و رها از همه چیز و همه جا شربت گل سرخم را سر بکشم... کاش می‌توانستم.. کاش! من اما یک پنجشنه و یک شنبه لعنتی در زندگی‌ام دارم... *. یدالله رویایی
افتادن در عمق تنهایی و دست و پا زدن در آن . کامل بودن همه چیز و بی نقص بودن وجوه زندگی آن گرد است که انسان ها بعد از دست ی به خواست های مادی شان در آن می افتند . این خواست های مادی وما حد اعلای آن نیست . همین که احساس بی نیازی نسبی داشته باشی و برای رسیدن ه رویاهای اجتماعی و فرهنگی و معنوی ات چیز دیگری از جنس پول امکانات نیاز نداشته باشی . این حد از بی نیازی منظورم است . مثلا برای یک نویسنده یا محقق همین که خانه ای داشته باشد دور از جمعیت آدم ها و یا میز تحریری راحت و صندلی راحت تر و یک لپ تاپ تر و تمیز و سکوت و سکوت و یخچالی که مایحتاج زندگی سرخوشانه را توی خودش جا داده باشد و یک قهوه ساز کوچک . خیلی کوچک. وقتی نویسنده ای و و چنین شرایطی داری اما هنوز نمی توانی بنویسی و تمرکز کنی و دایما دور خودت بپیچی و غصه بخوری و بی خو و بی اشتهایی بکشی یعنی دچار سندرم کامل بودن همه چیز شده ای. در یکی دوسال گذشته ام عمیقا دچار این سندرم بوده ام . همه امکانات ام عالی بود . نه دغدغه ی خاص ، نه مشکل مادی یا خانوادگی یا اجتماعی خاص نه بیماری جسمی و امراض روحی شناخته شده ..هیچ کدام . همه یچیز بریا این که بتوانم خودم را در کارم بالا بکشم بیش از حد نیاز فراهم بود . اما من نبودم . هرروز می ایستادم جلوی آینه و صدبار می گفتم : آخه لعنتی تو چه مرگته ؟ چه مرگته ؟و مسلم است که هیچ وقت جو نگرفتم .گرداب کامل بودن همه چیز احتمالا فقط با کامل نبودن همه چیز خواهد ش ت . یک رنجش ، یک دغدغه ، یک ناراحتی و یک خدشه به این حباب شیشیه ای غیر واقعی می تواند دوباره زندگی را شیرین کند . افتادن در مسیر حل مشکلات واقعی انسان را از مشکلات پوچ و ناراحتی های واهی می رهاند . و این حقیتا لذت بخش است . انسان همانطور که برای ادامه زندگی نیاز به دلایل ولقعی دارد بریا بهتر زندگی هم نیاز به مشکلات حقیقی دارد. اما حیوانات شبگرد . چیزی که مرا مدهوش این کرد . همین مسئله بود. همذات پنداری دیوانه کنندهی با شخصیت اول زن داشتم . او هم دقیقا دچار مشکل کامل بودن همه چیز بود . غم کامل بودن بر تمام وجود و زندگی اش سیطره داشت و هم چون خوره روحش را می جوید. در جایی از برادش به او می گوید ، دنیای ما خیلی خوبه ما مشکلات واقغی نداریم . باهاش کنار بیا و گرنه مجبور می شی بری به خارج از این دنیا و با دردهای حقیقی روبه رو بشی . این را دوست دارم و مواجهه ای که زن با درد های حقیقی دارد. انتخ که اگرچه در انتهای او را د می کند ، اما رهایش می کند . آزادش می کند و روحش را آرام تر می کند .
اینها می‌نشیند درس می‌خواند آن هم برای نمره اول شدن، کتاب می‌خواند و موسیقی گوش می‌دهد. به امور خانه رسیدگی می‌کند. این همه نیرو از کجا می‌آید؟! از تربیت درست؟ از فکر سالم؟ از تنی که بیماری را نمی‌شناسد؟! برای من معماست. بعد از همه‌ی اینها، اینکه این چنین می‌خندد و خوش‌بین است نسبت به آدم‌ها. اصلاً نمی‌گذارد خیال بد توی ذهنش رخنه کند ید روغن اطین . مثل فولاد است. امروز داشتم کتاب «جز از کل» را می‌خواندم. خیلی تلخ بود. قبلب: ایا روغن اطین واقعیت دارد، تاثیر روغن اطین، ید اطین، ید روغن اطین، ید روغن اطین از داروخانه، ید روغن اطین از عطاری، ید روغن اطین اصل، ید روغن اطین تارگت، ید روغن اطین تقدیس، خواص روغن اطین، رنگ روغن اطین اصل، رنگ وشکل روغن اطین اصل، روش استفاده از روغن اطین، روش استفاده روغن اطین، روغن اطین، روغن اطین آرترینا، روغن اطین اصل، روغن اطین اصل تارگت، روغن اطین اصل چگونه است، روغن اطین انیس، روغن اطین برای چاقی صورت، روغن اطین تارگت، روغن اطین چیست، روغن اطین در اصفهان، روغن اطین هندی، روغن زالو، روغن زالو اطین، روغن زالو یا اطین، طرز استفاده از روغن اطین، طرز استفاده روغن اطین، طرز تهیه روغن اطین، طریقه استفاده روغن اطین، ع اطین، عوارض استفاده از روغن اطین، عوارض روغن اطین، فواید روغن اطین، قیمت روغن اطین، قیمت روغن اطین در داروخانه، کی از روغن اطین استفاده کرده؟، محصولات دارویی تقدیس، مرکز فروش روغن اطین، مشخصات روغن اطین اصل، مضرات روغن اطین، نحوه استفاده روغن اطین، نمایندگی فروش روغن اطین، نمایندگی فروش روغن اطین در شیراز،ست. » بعد هم خندیده بود. من فکر می‌ حتماً کتاب جالب و خنده‌دار و سرخوشانه‌ای ست و با اشتیاق شروع به خواندنش. بعد از پنجاه صفحه دیگر نک
قاسم جعفری ۲ سینمایی می سازد 3661821_369 درحالی که پیش تولید «پیچ تند» به کارگردانی قاسم جعفری برای شروع برداری در روزهای نخست آبان ماه آغاز شده، این کارگردان آ هفته راهی کانادا شد تا مقدمات تولید جدیدش را فراهم کند. درحالی که پیش تولید سینمایی «پیچ تند» به کارگردانی قاسم جعفری برای شروع برداری در روزهای نخست آبان ماه آغاز شده، این کارگردان آ هفته راهی کانادا شد تا مقدمات تولید یازدهمین ش را هم با عنوان «ملودی شرقی» در این کشور فراهم کند. سفری که نشان می دهد جعفری پس از مدتی غیبت قصد دارد با توپ پر و دو با داستان هایی از جنس کارهای پرمخاطبش به بدنه تولید سینمای ایران بازگردد. دهمین : پیچ تند
دهمین قاسم جعفری با نامه ای از خودش و خسرو نقیبی داستان گروهی جوان است که به جاده می زنند تا روزهایی سرخوشانه را از سر بگذرانند غافل از این که سرنوشت دیگری در انتظارشان است. تاکنون حضور اشکان خطیبی، پریناز ایزدیار، شهرزاد جعفری، پردیس احمدیه و جمشید هاشم پور در این قطعی شده و قرار است به این جمع چند چهره جوان دیگر برای ایفای نقش های مکمل اضافه شوند. مدیر برداری کار تازه جعفری، مرتضی غفوری خواهد بود تا این جاده ای را که موضوعش حول موسیقی و جوانان می گذرد مقابل دوربین ببرد. پیش تر جعفری با حال وهوای مشابه «پیچ تند» دو سینمایی «گرگ و میش» و «بازنده» را کار کرده بود و خلاصه داستان می تواند یادآور موفق ترین سریال او یعنی «خط قرمز» هم باشد. با تکمیل گروه فنی و تیم جلوی دوربین، برداری «پیچ تند» ابتدای آبان ماه آغاز خواهد شد. یازدهمین : ملودی شرقی
دیگر جعفری که بلافاصله پس از اتمام برداری «پیچ تند» در کانادا مقابل دوربین خواهد رفت، درباره ایرانیان مهاجر است اما محورش را یک داستان عاشقانه پیش خواهد برد. «ملودی شرقی» همانند آ ین به نمایش درآمده جعفری یعنی «پروانگی» انگلیسی زبان خواهد بود و برداری آن ژانویه ۲۰۱۶ در ونکوور کانادا آغاز می شود. سفر کارگردان هم در مرحله پیش تولید قبلی، برای بازبینی لوکیشن ها و انتخاب عوامل غیرایرانی انجام شده است. از ایران تنها فرهاد صبا به عنوان مدیر برداری و یکی از چهره های سرشناس سینمای ایران به عنوان بازیگر اصلی مرد، او را در «ملودی شرقی» همراهی خواهند کرد و سایر عوامل همه از کانادا انتخاب خواهند شد. «ملودی شرقی» محصول vortex cinema inc. خواهد بود. آ ین قاسم جعفری «عین شین قاف» این روزها در نوبت اکران پاییز سینماهای کشور است.
در همه ی تقویمها روزهایی هست که همیشه در یادمان خواهند ماند. روزهای ملی، روزهایی که تعطیل می شوند و اینگونه در یادها می مانند.روزهایی که خاطره های خوب ماندگارمان را در آنها جشن می گیریم و یا ناخودآگاه روزهای بدی که هر سال در تاریخ مشخصی دلگیرمان می کنند. نام بعضی از این روزها به جز تاریخ عددی اشان، سبب می شوند تا در ذهنمان جا بگیرند. مثل روز ، روز دانشجو، روز طبیعت و ... .گاهی در تاریخ مشخصی دلمان می خواهد حتماً کاری کنیم یا تاثیری بگذاریم. مثلاً روز زمین پاک یا روز هوای پاک. در این روزها حتی اگر شده تظاهر می کنیم به طبیعت و محیط زیست علاقه داریم و در حفظش می کوشیم. امروز ۱۲ ژوئن و روز جهانی مبارزه با کار ک ن است. دقت کنید روز مبارزه با کارِ کودک نه کودکِ کار! بسیاری از ما با دیدن ک ن کار، رو ترش می کنیم و راهمان را کج کرده، می گذریم. خیلی ها ممکن است در دلشان تاسف بخورند و شاید هم خدا را شکر کنند که در اطرافشان کودکِ مبتلا به کار ندارند! اما خوب می شد حتی به بهانه ی یک روز که در تقویم برای این بچه ها نام گذاری شده، هر به قدر سهمی از مهری که باید در حق انسان بورزد، به این بچه ها توجه کند. به کارشان. به علاقمندی هایشان. به رنجی که می کشند و به آرزوهایشان. حتماً می دانید بسیاری از این ک ن حسرت درس خواندن و مدرسه رفتن را دارند. از این بچه های زحمتکش، مهر و محبت پدر و مادر نیز دریغ شده. بارها دیده ام وقتی دست فرزندانم را گرفته ام و با هم در حاشیه ی پارک سرخوشانه می خندیم، یکی از این بچه ها از کنارمان عبور کرده و در جا طعم شیرینی همبازی شدن با بچه هایم را به زهر تلخی تبدیل کرده و رد پای نگاهش تا ساعتها بعد که به خانه برسم توی ذهنم مانده است. بسیاری از انجمنها و کمپین های حمایتی از معضلات اجتماعی را می شناسم که در فعالیتهای خیر خواهانه اشان زمانی را برای ک ن کار اختصاص داده اند. از برگزاری کلاسهای آموزشی تا راه اندازی خیریه هایی به نفع این بچه ها. چه خوب است اگر کلاس های تدریس زبان انگلیسی برگزار می کنیم، با هماهنگی این انجمنها، تعدادی از صندلی های کلاس را به این بچه ها اختصاص دهیم. اگر در اطرافمان کودکی را می شناسیم که مجبور است بدون حمایت این موسسات، کار کند و برای خانواده اش نان ببرد! از مهر و محبت دریغ نکنیم و بدانیم همان وقت که فرزند ما در کلاسهای استعدادی شرکت می کند، گنجینه هایی از استعداد در کوچه های شهرمان مشغول به کار هستند و جای آنها در کنار فرزند ما در کلاسهای پرورش هنر و خلاقیت خالی است. بیایید حداقل سالی یک روز را به بچه های آسیب دیده ی کار بی شیم سهم آنها را از های رایج ک ن در ایران، به آنها هدیه کنیم. فقط دلسوزی نکنیم بلکه هر به سهم خود قدمی بردارد اگر دانشجو هستی می توانی تدریس خصوصی انجام دهی مانند تدریس خصوصی فیزیک، تدریس خصوصی شیمی، تدریس خصوصی زبان انگلیسی یا تدریس خصوصی زبان آلمانی فرقی ندارد به این انجمن ها بریم و اعلام آمادگی برای کمک کنیم.
در همه ی تقویمها روزهایی هست که همیشه در یادمان خواهند ماند. روزهای ملی، روزهایی که تعطیل می شوند و اینگونه در یادها می مانند.روزهایی که خاطره های خوب ماندگارمان را در آنها جشن می گیریم و یا ناخودآگاه روزهای بدی که هر سال در تاریخ مشخصی دلگیرمان می کنند. نام بعضی از این روزها به جز تاریخ عددی اشان، سبب می شوند تا در ذهنمان جا بگیرند. مثل روز ، روز دانشجو، روز طبیعت و ...  .گاهی در تاریخ مشخصی دلمان می خواهد حتماً کاری کنیم یا تاثیری بگذاریم. مثلاً روز زمین پاک یا روز هوای پاک. در این روزها حتی اگر شده تظاهر می کنیم به طبیعت و محیط زیست علاقه داریم و در حفظش می کوشیم.امروز ۱۲ ژوئن و روز جهانی مبارزه با کار ک ن است. دقت کنید روز مبارزه با کارِ کودک نه کودکِ کار!بسیاری از ما با دیدن ک ن کار، رو ترش می کنیم و راهمان را کج کرده، می گذریم. خیلی ها ممکن است در دلشان تاسف بخورند و شاید هم خدا را شکر کنند که در اطرافشان کودکِ مبتلا به کار ندارند! اما خوب می شد حتی به بهانه ی یک روز که در تقویم برای این بچه ها نام گذاری شده، هر به قدر سهمی از مهری که باید در حق انسان بورزد، به این بچه ها توجه کند. به کارشان. به علاقمندی هایشان. به رنجی که می کشند و به آرزوهایشان. حتماً می دانید بسیاری از این ک ن حسرت درس خواندن و مدرسه رفتن را دارند. از این بچه های زحمتکش، مهر و محبت پدر و مادر نیز دریغ شده. بارها دیده ام وقتی دست فرزندانم را گرفته ام و با هم در حاشیه ی پارک سرخوشانه می خندیم، یکی از این بچه ها از کنارمان عبور کرده و در جا طعم شیرینی همبازی شدن با بچه هایم را به زهر تلخی تبدیل کرده و رد پای نگاهش تا ساعتها بعد که به خانه برسم توی ذهنم مانده است.بسیاری از انجمنها و کمپین های حمایتی از معضلات اجتماعی را می شناسم که در فعالیتهای خیر خواهانه اشان زمانی را برای ک ن کار اختصاص داده اند. از برگزاری کلاسهای آموزشی تا راه اندازی خیریه هایی به نفع این بچه ها. چه خوب است اگر کلاس های تدریس زبان انگلیسی برگزار می کنیم، با هماهنگی این انجمنها، تعدادی از صندلی های کلاس را به این بچه ها اختصاص دهیم.  اگر در اطرافمان کودکی را می شناسیم که مجبور است بدون حمایت این موسسات، کار کند و برای خانواده اش نان ببرد! از مهر و محبت دریغ نکنیم و بدانیم همان وقت که فرزند ما در کلاسهای استعدادی شرکت می کند، گنجینه هایی از استعداد در کوچه های شهرمان مشغول به کار هستند و جای آنها در کنار فرزند ما در کلاسهای پرورش هنر و خلاقیت خالی است.   بیایید حداقل سالی یک روز را به بچه های آسیب دیده ی کار بی شیم  سهم آنها را از های رایج ک ن در ایران، به آنها هدیه کنیم. فقط دلسوزی نکنیم بلکه هر به سهم خود قدمی بردارد اگر دانشجو هستی می توانی تدریس خصوصی انجام دهی مانند تدریس خصوصی فیزیک، تدریس خصوصی شیمی، تدریس خصوصی زبان انگلیسی یا تدریس خصوصی زبان آلمانی فرقی ندارد به این انجمن ها بریم و اعلام آمادگی برای کمک کنیم.
«طرز تهیه ی نیمرو بدون ش تن تخم مرغ!» سال 1981: پیرمردی حدوداً شصت ساله مشغول گفتگو با خبرنگار ایتالیایی رو مه ی های- تایمز است. او که در این روز ها همه ی فکرش درگیر تمام کتاب «ساندویچ ژامبون با نان چاودار» است، با خونسردی به پرسش های آن خبرنگار پاسخ می دهد. در میانه ی گفتگو، پیرمرد در حالی که تهِ بطری پنجمش را در می آورد، اندکی صدایش را بالا می برد و با اعتراض می گوید: «من نه می خواهم دنیا را نجات بدهم، نه می خواهم آن را بهتر کنم. تنها چیزی که می خواهم زندگی در آن است و حرف زدن درباره ی ماجراهای آن». رو مه نگار نگاهی به میکروفن آویزان شده از ژاکت مشکی او می اندازد و با نگرانی روی صندلی اش جابجا می شود.  «هوای بی سُرنگ» پیرامون همین دیدگاه «چار بوکوفسکی» شکل گرفت: زندگی و حرف زدن درباره ی آن، تماشای پوچی سرخوشانه ی زندگی و حقیقت را سرودن؛ بدون تزویر، پوشی و تلاش برای واژگونی آن. حالا که تا این اندازه خوش اقبال بوده ام که موفق شوم شاعر بمانم و از گرسنگی، بی توجهی و تمس نمیرم، می خواهم روح گوشه گیر و تم را کنار بگذارم و کمی از مشاهداتم بگویم. هنگامی که برای نخستین بار کتابم را با دست هایم لمس ، شگفت زده شدم؛ که چگونه توانستم بر نومیدی ای که سالیان سال برای کشتن انگیزه ام دست و پا می زد پیروز گردم؟ که چطور توانستم بدون پشتیبانی جریان غالب فرهنگی و اجتماعی که می خواست از من کارمندی سر به راه بسازد، دست به این کار بزنم؟ آری، جز با «ادبیات» ممکن نبود. «ماریو بارگاس یوسا» در یادداشتی این گونه می نویسد: «باید به جوامع خود یادآوری کنیم چه انتظاری داریم. باید به آن ها بگوییم که ادبیات آتش است؛ ادبیات یعنی سازش ناپذیری و شورش. آن که راضی باشد نمی تواند بنویسد، هر که سازش کند نمی تواند مرتکب بلند پروازی ابداع کلامی شود». در هنگام سرودن خیلی از شعرها دغدغه های روزمره مرا نابود می کرد. مجبور بودم (و هستم!) مانند بسیاری از شاعران سرزمینم، دست به هزاران کار نامرتبط با علاقه ام بزنم تا بتوانم روزگار بگذرانم. همه ی سازوکار موجود بسیج شده بود تا دلسردی را به روحم تزریق کند. چیزی که نجاتم می داد همان آموزه ی «یوسا» بود: سازش ناپذیری. نباید می گذاشتم مشکلات از من موجودی حقیر و تسلیم شده بسازد که به دغدغه هایش خیانت می کند. این طور شد که این کتاب به دنیا آمد! «هوای بی سُرنگ» چیزی بیش از مجموعه شعرهای این شاعر جوان است؛ چنانکه به اعتقاد من، هوای گرفته ای است که هم نسل های من در آن نفس می کشند؛ نسلی که هم ا یژن موردنیاز را دارد تا زنده بماند، و هم سُرنگِ هوا را دارد تا راحت بشود. اما شاید به قول بوکوفسکی: «زندگی با ی که دوست نداری ولی مجبوری با او باشی بدتر از مرگ است؛ هشت ساعت کار در جائی که از آن نفرت داری، بدتر از مرگ است.» آری، «هوای بی سُرنگ» دعوت به زندگی و اعتراضی گزنده به مرگی ست که با آن زندگی می کنیم، بی آن که از آن بترسیم یا به آن آگاه باشیم.    شعرهای این کتاب دستاورد عرق ریزان عاطفی و تجربه های تازه‏ ام در قالب های کلاسیک است. شایسته است از راهنمایی ها و امیدبخشی های مستقیم و غیرمستقیم بزرگوارانی چون سید مهدی ، فاطمه اختصاری، علی کریمی کلایه، محمد حسینی مقدم و دیگر دوستان و اساتید خوبم سپاسگزاری کنم. امیدوارم با نقد ها و حمایت های شما مخاطبان گرامی، راه خیزش و پیشرفت برای من و دیگر شاعران مستقل هموار گردد و برای همه‏ی هنرمندان و شیفتگان ادبیات، فرصت های رشد و رویش بیشتری را شاهد باشیم. آرش سیفی اردیبهشت 94
نمیخواستم بنویسم، میدانی؟ یک وقتهایی هست که حوصله ات به هیچ چیز نیست.. حتی زندگی در خانه ات، وقتی نوشتن زندگی ات باشد و خانه ات.. اینجا.. تیر آ را راموس زد.. بله.. همین سرجیو راموسِ سرخوشِ رئال.. وقتی بی حوصله از همه ی پست های لعنتی میگذری و میرسی به او.. و پست جشن قهرمانیِ چند سالِ پیشِ تیم ملی اسپانیا.. به لطف نیمه شب، براحتی پخش میشود و بعد همین راموس با همان سرخوشی همیشگی اش بالا و پایین میرود و برخلاف همه ی قرمزهای اسپانیا، یک تی سفید پوشیده با ع آنتونیو پوئرتا.. همان تی ی که در همه ی قهرمانی ها و جشنها و خوشحالیهای اسپانیا پوشید؛ که آنتونیو را توی همه ی جشن ها شریک کرد و باهم سرخوشانه بالا و پایین پ د. آنتونیو همان بازیکن 23ساله ی سویاست که سال 2007 با ایست قلبی تمام کرد.. این همان ضربه ی آ بود، که باهمه ی بی حوصلگی بیایم و بنویسم.. از رفتن.. از اینکه امروز روی نرده ی پاساژِ دکمه فروشی نشسته بودم که مامان دعوایم کرد که مگر این ع های سقوط و اینها را ندیده ام که اینجور مینشینم، بهش گفتم که آهنیه، کشید و بلندم کرد و گفت آهن سی سال پیشه! خوب مثل اینکه باید قبول می آهن سی سال پیش از آهنیت خودش فاصله گرفته.. بعد نگاه به ارتفاع.. یک طبقه بیشتر نبود.. فکر اگر سقوط می ، زنده میماندم؟.. فکر اگر سقوط می آن لحظه به چه فکر می .. بعد فکر اصلا انتظار سقوط دارم..؟ نه.. نداشتم.. حتی به تَهِ تَهِ مخیله ام هم فکر سقوط نمیرسید.. بعدترش به نتیجه ی تلخ که نه، وحشتناکی رسیدم.. همان نتیجه ی همیشه تکراری که ساده از کنارش میگذریم: "آدما فک میکنن اتفاق فقد واسه مردمه" روی ارتفاع که می ایستیم انتظار نداریم که لیز بخوریم و سقوط کنیم.. به پناه جاده که میرویم انتظار نداریم تصادف کنیم.. روی وسیله ی شهربازی که مینشینیم، انتظار نداریم پرت شویم.. شب که میخو م، انتظار نداریم ایست قلبی کنیم.. کبریت که میزنیم، انتظار نداریم بسوزیم.. شنا که میکنیم انتظار نداریم غرق شویم.. از کنار بیمارستان که میگذریم، انتظار نداریم روزی به بیماری ای گرفتار شویم که علاجش مرگ باشد.. راحت باشیم باهم، انتظار مردن نداریم.. انتظارِ بهمین راحتی تمام شدن.. فکر میکنیم باید هزار کنش و واکنش اتفاق بیفتد تا نوبت ما برسد؛ همه مان هم بعد می آییم ژست میگیریم و دم از حقانیت و شترِ دم درهرخانه خوابِ مرگ میزنیم.. بعد نگاه و دیدم اینروزها آنقدرررررر مردن ساده شده که باید بترسی.. باید نگاه کنی و بترسی.. که هیچ مرگ و هیچ اتفاقی منتظر نمیماند تا تو کارهایت را تمام کنی و بنشینی و خستگی درکنی و بعد از سر بی حوصلگی صداکنی آهای.. آقای مرگ.. بایک فکر ناگهانی اسمش را سرچ توی اینستاگرام و توی دلم آرزو که نباشد.. نبود.. اسمی را که توی همه ی شبکه ها روی خودش گذاشته بود را سرچ .. توی سرچ فقد یک اسم بالا آمد.. زدم.. ع ش با همان خنده ی همیشگی نشست گوشه ی چپ.. طبق عادت گزینه ی فالو را فشار دادم و ریکوئست فرستاده شد.. بعد.. بعد این حقیقت تلخ عین پتک فرود آمد.. ضربه زد.. ضربه زد.. ضربه زد.. لِه کرد و رفت.. "هیچ آنطرف نبود که بخواهد تیک لعنتی را بزند و ا پت کند".. نگاه به عدد 82بالای پست ها.. موقع نوشتن کدام یکی شان، حتی یک لحظه فکرش را میکرد که یک روز یک نفر نامش را سرچ کند و بعد او، 9ماه باشد که در این دنیای لعنتی نباشد.... +اینها را اضافه کنید به پست های لعنتیِ این یک روز.. به خبر مرگ جوان 32ساله.. به خبر مرگ جوان.. به دوباره ها.. به دوباره ها.. به دوباره ها.. به به خاک رفتن یک جوان دیگر با یک عالمه آرزو.. راستی؟ هنوز فکر میکنید اتفاف برای مردم است..؟    ب زیر یکی از همان پست های لعنتی کامنتی خواندم که نوشته بود "خدا خوبارو زود میبره پیش خودش..".. بعد فکر کرده بودم خوشبحال خوبها.. خوشبحال آدمهایی که لحظه ی مرگ توی چشمهایشان جسارت است..، و اگر چیزی از دست میدهند، چیزی به دست می آورند... بعد فکر کرده بودم که اگر بمیرم، اگر الان، سقوط کنم و بمیرم، همه چیزم را از دست داده ام.. و این، اعتراف تلخی بود.. نرده را رها و وارد مغازه ی دکمه فروشی شدم و ذهنم مثل فنر برگشت سرجایش: "بیخیال.. اتفاق فقد واسه مردم میفته..."   +سیدعلی طباطبایی.. روحت شاد.......... وآرزوی صبر برای خونوادت...