دوست

می رسد بر گوش جان آوای دوست جان فزاید بانگ روح افزای دوست ره نماید سوی بستان وفا می برد تا جنت المأوای دوست ای خوش آن دلداده بی پا و سر کو ببازد جان و سر بر پای دوست برده ام از یاد، یاد خویشتن گشته ام تا سر خوش از صهبای دوست ما و من را نیست ره زی درگهش رأی ما فانی است اندر رأی دوست در فضای جان کند پروازها هر که او شد واله و شیدای دوست ار نگاهی می برد از دل قرار جان فدای نرگس شهلای دوست ای خوش آن که از خود رست و گشت غرقه اندر بحر ناپیدای دوست عندلیب عشق را خوش نغمه هاست بر گل رخساره زیبای دوست ندارد همچو او جانانه ای نیست « زرّین» در جهان همتای دوست زرّین تاج ثابت
هنوز از دوری ات بیمارم ای دوست گـرفتار تنی تبـدارم ای دوست پریده از غمت خواب از دو چشمم سرِ شب تا سحر بیدارم ای دوست رخ زرد و پر از گردِ ملال است ذلیل و ناتوان و زارم ای دوست به خود گفتم رسی امروز و فردا به فریاد دل غمبارم ای دوست برای لحظه ای طاقت ندارم که دست از دامنت بردارم ای دوست به سر وقتم اگر فردا نیائی غم عشقت کند بر دارم ای دوست سکوت عمق شبها را ش ته صدای ضجه های تارم ای دوست نلرزان ای عسل خشت دلم را بسانِ ارگ بم آوارم ای دوست
قیصر امین پور ، من از عهد آدم تو را دوست دارم


من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همـــآواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم
(قیصر امین پور)


دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
دارم ! ببین ... چه خیر و چه شر، دوست دارمت!
بی استخاره های پدر دوست دارمت
سوگند می خورم به اوستا، به یَشت ها
آتش به جان و خون به جگر دوست دارمت
احرام بسته ام حَجَرُ الاَبیَضِ تو را
قدر تمام عمر بشر دوست دارمت
من... این منی که می روم از خود برای تو
من... این منی که بی ته و سر دوست دارمت
- این شعر بی ملاحظه عاشقانه را
بی نقد هارمونیک اثر دوست دارمت
مثل قطار، موقع و تخته نرد
مثل تمام طول سفر دوست دارمت
دیگر رسیده است به اینجام ...! گوش کن!!!
من این منِ مز ف دوست دارمت!
لعنت به هندی تلویزیون و من...
لعنت به هر «ندارم» و هر « دوست دارمت»
امید نقوی
اگر تو خود را دوست داری، دیگران را نیز مانند خودت دوست داری . تا وقتی که دیگری را کمتر از خودت دوست داری در دوست داشتن خودت هم موفقیت واقعی ب نکرده ای، ولی اگر خودت و همه را به یک اندازه دوست بداری، آنگاه همگی را به منزله یک شخص دوست خواهی داشت و آن هم خداست هم انسان. بنابراین ی درستکار و بزرگ است، که ضمن دوست داشتن خود، همه را به تساوی دوست بدارد.
مرا ببخش ای دوست هزارباره ب خطا ، مرا ببخش ای دوست به زندگی و به دنیا، مرا ببخش ای دوست که می کشم من رسوا، خج از رخ یار به آن جلال،تو یارا ،مرا ببخش ای دوست جلال و جلوه ی جانانه هست پر زشُکوه به آن شُکوه، تو زیبا، مرا ببخش ای دوست تو سروری به جهان ای مرا هماره شگرف نگار عشقی و کویا ،مرا ببخش ای دوست سپهر عشق تو هردم مراست روزن عقل کنم هر آن چو تمنّا ،مرا ببخش ای دوست تویی تمام شعوری و من فتاده به جهل منم به جهل غم افزا، مرا ببخش ای دوست تویی تویی، تو شکیبا ،تو لنگر تسکین مراست اشک به هر جا، مرا ببخش ای دوست مسیر حادثه ها شد مرا مسیر گناهان مراست خطا ،خدایا ، مرا ببخش ای دوست شده است (فاتح) اگر در نشیمنی تاریک به نور طلعت اعلا ، مراببخش ای دوست
مرا ببخش ای دوست هزارباره ب خطا ، مرا ببخش ای دوست به زندگی و به دنیا، مرا ببخش ای دوست که می کشم من رسوا، خج از رخ یار به آن جلال،تو یارا ،مرا ببخش ای دوست جلال و جلوه ی جانانه هست پر زشُکوه به آن شُکوه، تو زیبا، مرا ببخش ای دوست تو سروری به جهان ای مرا هماره شگرف نگار عشقی و کویا ،مرا ببخش ای دوست سپهر عشق تو هردم مراست روزن عقل کنم هر آن چو تمنّا ،مرا ببخش ای دوست تویی تمام شعوری و من فتاده به جهل منم به جهل غم افزا، مرا ببخش ای دوست تویی تویی، تو شکیبا ،تو لنگر تسکین مراست اشک به هر جا، مرا ببخش ای دوست مسیر حادثه ها شد مرا مسیر گناهان مراست خطا ،خدایا ، مرا ببخش ای دوست شده است (فاتح) اگر در نشیمنی تاریک به نور طلعت اعلا ، مراببخش ای دوست
من برای بازگشت به هیجان زده ام؛ چون:
۱. من هامو دوست دارم.
۲. دوست هامو دوست دارم.
۳. فضای مو دوست دارم.
۴. کتابخونه مو دوست دارم.
۵. وقت آزادمو تو دوست دارم.
۶. فکر کنم رشته امو دوست دارم.
کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

عزیز دار محبت که خارزار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

بیا که پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

شهریار
توی این دنیا اگر من یکی رو دوست دارم اون یکی دیگه رو دوست داره که اون یکی منو دوست داره اما من اون یکی رو دوست ندارم این ح همینجوری دست به دست می چرخه و باعث میشه که تنوع در زندگی باشه بعضی وقتها ادم میگه اونو من دوست دارم خیلی زیاد پس چرا اون منو نمیخواد و اونی رو  میخواد که اون  منو  میخواد  ولی من از اون خوشم نمیاد  عجیبه یعنی به  شکل  دماغ ادمها  بستگی  داره  این  همه  انتخاب چهره ها و دوست داشتن ها یا  حتی  دوست نداشتنها  فقط و  فقط  به خاطر  شکل  و  نوع  بینی  هست اوه عجب کشفی....
من شاعری در این هوا را دوست دارم بانوی من وصف شما را دوست دارم با چشم های آبی ات کردی دچارم مانند ماهی ها شنا را دوست دارم لبهای تو یک سیب ممنوعست اما من آدمیزادم خطا را دوست دارم موبند سبزت را به مویت بسته ام چون از گیسوان تو شفا را دوست دارم کارم به صحرا می کشد مانند مجنون من آ این ماجرا را دوست دارم زمستان1392
من شاعری در این هوا را دوست دارم بانوی من وصف شما را دوست دارم با چشم های آبی ات کردی دچارم مانند ماهی ها شنا را دوست دارم لبهای تو یک سیب ممنوعست اما من آدمیزادم خطا را دوست دارم موبند سبزت را به مویت بسته ام چون از گیسوان تو شفا را دوست دارم کارم به جنگل می کشد مانند مجنون من آ این ماجرا را دوست دارم زمستان1392
اصلا آدم باید یه دوست خوب داشته باشه، که یه وقتایی از ماجرایی حرصش گرفته بره پیشش و هی تند تند تند براش حرف بزنه بعد آ ش بخنده بگه آخیش حرصم گرفته بود، بعد دوست جانش هم بخنده بگه الان بهتری؟ :) بله + برایتان چندین تا از این دوست جان ها آرزو میکنم و امیدوارم شماهم از همین دوست جان ها برای دوست جان هایتان باشید :))
خیلی وقته دلم می خواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم
از تو چشمای من بخون که من تورو دارم
فقط تو رو دارم
بی تو کم میارم
نیبنم غم و اشک تو چشمات
نبینم داره می لرزه دستات
نبینم ترسو توی نفسهات
ببین دوست دارم
منم مثله تو با خودم تنهام
منم خستم از تموم دنیام
منم سخت می گذره همه شبهام
ببین دوست دارم
دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی
با من به دردای این دنیا می خندی
آروم می شم بگی از غمات دل کندی
بیا به هم بگیم دوست دارم
دوست دارم من اون چشمای قشنگتو
دارم واست می خونم این آهنگتو
هر چی می خوای بگو از دل تنگتو
بیا به هم بگیم دوست دارم...
آره دوست دارم...
لاله سرخ بی سرم برنفس هوای دوست عشق چه سان کند مرادر ره روحزای دوست در عطش ندیدنش سوختنم چه حکمت است من که نبوده ام ی تاکه شوم فدای دوست قبله هردوعالمم گشته وفا ومحنتش آه که درسپیده دم نوحه زنم برای دوست بردر هرکه رفته ام راند مرابه جور خویش جزدر آنکه بوده است عاشق رای ورآی دوست
من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از ش تنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم....
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گنا ار ،من گناه را با تو دوست دارم...
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارم....
هم خون من یا تشنه خون منی، ای دوست
آیینه ای یا فکر افسون منی، ای دوست

از ما چه می ماند به جز نام شریف عشق؟
لیلا منم، آیا تو مجنون منی، ای دوست

شاید همین یک لحظه در آغوش هم باشیم
امروز و فردا نه... هم اکنون منی، ای دوست

از آسمان، چیزی نخواهم خواست وقتی توـ
خورشید گرم و ماه گردون منی، ای دوست

سنگ صبور و مرهم زخم توام، آری!
خاک کویر و دشت گلگون منی، ای دوست

سهراب مُرد و نوشدارویی نیاوردی!
تا آ تاریخ، مدیون منی ای دوست...
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
ک ن را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم ... دوست دارم...! ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻨﺎﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮﺳﺖ . . .
ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ !
این شعر از پل الووار ترجمه احمد شاملو هستش که الان همسرم برایم ارسال د به احترام ایشون و به خاطر اینکه این شعر رو خیلی دوسش داره در این پست منتشر می کنم.

تو را به جای همه انی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه انی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه انی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی انی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی انی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام انی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...
" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو
من ایران را دوست دارم و هر که ایران را دوست اشته باشد هم دوست دارم. وقتی اخباری می شنوم که نشان از عدم دوستی ما نسبت به خودمان هست ولو عمدی نباشد ناراحت می شوم. من این نوع کار ها را به خود زنی تعبیر می کنم.
من ایران را دوست دارم و هر که ایران را دوست اشته باشد هم دوست دارم. وقتی اخباری می شنوم که نشان از عدم دوستی ما نسبت به خودمان هست ولو عمدی نباشد ناراحت می شوم. من این نوع کار ها را به خود زنی تعبیر می…
تو را به جای همه انی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه انی که دوست نداشته ام دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم...
تو را به خاطربوی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به جای همه انی که ندیده ام دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی انی که نخواهم دید دوست می دارم
تو را به جای همه ی انی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام انی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

احمد شاملو
وارد اتاق شد.شیرینی به دست.با ح ی ک نه گفتم بیا یکم گاز بزنم.گفتش:نه مال خودمه به ی نمیدم.تهدیدش گفتم اگه ندی دیگه ازت ع نمیگیرم.دیگه هم دوست ندارم!با ح ی لج در اور گفت:نیتا منو دوست داله.تولو دوست نداله.نیتا منو دوست داله.تولو دوست نداله.یکم نگاه کرد دید چیزی نگفتم اومد جلو دستاشو باز کرد باشه یکم گاز بزن.گاز زدم.گفتش:لبات لنگی شده.بلق میزنه.-:اره؟راست میگی؟تو دوسش داری؟گفتش: آله.من دوست دالم.و اینگونه شد من شدم دخترعموی ۳ ساله مان. ی که حض کرده بود از رنگ رژلبمان.
دوست یعنی...
ی که وقتی هست آروم باشی وقتی نیس چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی...
اون جمله های ساده وبی منظور ی که میگی و خی راحته که ازش هیچ سوءتعبیری نمیشه
دوست یعنی...
وقت اضافه;یعنی همیشه عزیزی حتی تو وقت اضافه
دوست یعنی...
تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش
دوست یعنی...
یه راه دو طرفه یه قدم من یه قدم تو;امابدونه شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی...
من از بودنت مفت وسر بلندم نه سر به زیرو شرمنده
دوست یعنی "ت:-*و
جان» شد از آن دشمن و «دل» شد از آن دوست نفرین به جان دشمن و نفرین به جان دوست فرسود «رایگان» همه ی عمر و دم نزد این گرده در تحمل بار «گران» دوست ما خورده ایم و همه کام برده اند هر به قدر ظرفیت اش از دهان دوست! از او نشان نبود و وبالی نداشتیم! لعنت به آن که داد نشان از نشان دوست هر روزمان به طعنه و زخم زبان گذشت گاه از زبان دشمن و گاه از زبان دوست غیر از زیان چه بود؟ به ما هرچه می رسید از «دوستان دشمن» و از «دشمنان دوست»   #حسین_زحمتکش
آرزو میکنم هیچوقت هیچوقت شاهد شنیدن دروووغ دوستتون نباشید چون درلحظاتی بعد.. میفهمی داره به تو دروغ میگه.. آه.. خدایا دنبال یک دوست جدیدم از این دوست صمیمی هم ش ت خوردم.. دوست صمیمی هم برای آدم خوب نیست سعی کنید دوست دسته جمعی داشته باشید..یعنی منظورم اینکه باچندنفر دوست باشید.. البته هم جنس خودتونا دوست غیر هم جنس یکی اش که اوج ضرره دیگه چه برسه به چندتاش..اینطوری اون خ هم که میتونه دوست واقعی تون بمونه ازش دور میشید ودر پایان زندگی هیچی ندارید،حتی خدارا..