حکایت سرخ

مجموعه: شهر حکایت
 
حکایت کوتاه,داستان و حکایت
حکایت آموزنده از مولانا
 
دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد.

به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند.

مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغ بود.

مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که همه آدم ها مثل جوجه مرغ اند و جزئی از دریای وحدانیت. به همین علت گرچه اسیر دنیای مادی که مرغ خانگی تمثیلی از آن است شده اند اما سرانجام باید راه شان را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کنند.
 رایگان   حکایت دریا بطور مجانی بهمن فرمان آرا,  کامل  سینمایی ایرانی حکایت دریا بطور مجانی با ,    جدید حکایت دریا کم حجم کیفیت بالا عالی بطور مجانی بدون تگ آرم تبلیغاتی و بدون ید اشتراک ویژه
  دل دیوانه
ادامه مطلب...
بازنویسی حکایت شخصی نزد طبیب رفت حکایت شخصی نزد طبیب رفت بازنویسی حکایت حکایت ادامه مطلب
بازنویسی حکایت صفحه 36 هفتم
بازنویسی حکایت هفتم
بازنویسی حکایت صفحه 36 مهارت های نوشتاری هفتم
بازنویسی حکایت صفحه 36 نوشتاری هشتم
جواب صفحه 36 مهارت های نوشتاری هشتم
حکایت صفحه 36 هشتم
بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد
بازنویسی حکایت کلاس هفتم ادامه مطلب
این روزها که درگیر مجتمع تفریحی چادرملو در زمینهای مزروعی سابق میلشبار شده‌ایم، خبرهای فراوانی از تغییرات در فرمانداری اردکان می‌رسد؛ نمی‌دانم شنیده‌ها چقدر واقعیت دارد؟!
اما به نظر می‌رسد که حکایت ما، حکایت درگیر شدن جامعه به تلگرام است؛ تا از تلخی و درد افزایش نرخ دلار غافل شود!
و چه تدبیر موفقی؟!
شاید ما هم در این شهر، از این تدبیر موفق به طور کامل رودست خوردیم و کار تمام شد!
https://t.me/poorroostaee
حکایت غریبی است، عرفه، دعای عرفه، گویی کلمات مبعوث شده اند تا از لبان حجت خدا، نگاه خلق را به سوی خالق بکشانند و چه شکوهی دارد این دعا و چه پرشکوه است لب هایی که در عرفات، عرفه می خواند و چندی بعد، بر سر نی، قرآن خواهد خواند و باز همین لب ها خواهد بود و چوب خیزران... حکایت غریبی است، قربان، این دهمین روز، این عاشورای اسماعیل که به «فدیه» عید می شود و ماهی بعد، باز عاشوراست، عاشورای حسین علیه السلام. عاشورا «قربان» می شود در شکوه شهادت، در عبور خونی که از زمین می جوشد و تا آسمان می وشد... حکایت غریبی است عرفه، قربان و حدیثی که باید انسان را به قرب حق پرواز دهد، مبارک است این لحظات، مبارک است عید. مبارک است خطی که به عید بر تقویم می رود تا انسان در شکوه بندگی به جشن برخیزد... اسان - مورخ شنبه 1393/07/12 شماره انتشار 18801/صفحه اول/ع نوشت

مجموعه: شهر حکایت





 حکایت از باب دوم گلستان سعدی
حکایت اول
یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته‌اند؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.


هر که را جامه پارسا بینى
پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانى که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چکار حکایت های گلیتان سعدی
حکایت دوم
درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می‌گفت: یا غفور و یا رحیم تو دانى که از ظلوم و جهول چه آید؟
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت. من بنده امید آورده‌ام نه طاعت بدریوزه آمده‌ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله.

بر در کعبه سائلى دیدم
که همى گفت و مى‌گرستى خوش

می‌نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش



مجموعه: شهر حکایت
 
داستانهای آموزنده
دوستی موش و قورباغه
 

موشی و قورباغه‌ای در کنار جوی آبی باهم زندگی می‌ د. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم می‌خواهد که بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت کنیم، ولی حیف که تو بیشتر زندگی‌ات را توی آب می‌گذرانی و من نمی‌توانم با تو به داخل آب بیایم.
 
قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول کرد که نخی پیدا کنند و یک سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی که بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بکشند و همدیگر را با خبر کنند. روزی موش به کنار جوی آمد تا نخ را بکشد و قورباغه را برای دیدار دعوت کند، ناگهان کلاغی از بالا در یک چشم به هم زدن او را از زمین بلند کرد و به آسمان برد.
 
قورباغه هم با نخی که به پایش بسته شده بود از آب بیرون کشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود. وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب می‌پرسیدند عجب کلاغ حیله‌گری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!! قورباغه که میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد می‌زد این است سزای دوستی با مردم نا اهل
 
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس ... آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ... می تواند آب ها را بخشکاند ... می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ... آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد: حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی!بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!
#سووشون#سیمین_دانشور
اندر حکایت صحابه و قتال آنها با یکدیگر ...+تصویر
ادامه مطلب...
  ضمن تقدیر و تشکر ویژه از کلیه برادران و خواهران محترم شرکت کننده در جشنواره قصه گویی«حکایت خورشید» ویژه ایام نورانی دهه کرامت رضوی که با هدف ترویج آموزه های قرآنی و سیره رضوی برگزار گردید، بدینوسیله اسامی برگزیدگان جشنواره به شرح ذیل اعلام می گردد:
لبنک اسامی برندگان
سریال داستان ما | بازیگران و خلاصه داستان سریال حکایت ما bizim hikaye
سریال های ترکی در شبکه های ای این روزها با توجه به ضعف سریال های داخلی طرفداران زیادی پیدا کرده اند که متاسفانه اکثر این ها محتوی مناسبی برای فرهنگ ما ندارند. امروز برای شما ع بازیگران سریال داستان ما به همراه خلاصه داستان سریال حکایت ما bizim hikaye را قرار داده ایم.
خلاصه داستان سریال داستان ما , بازیگران سریال داستان ما , سریال حکایت ما bizim hikaye
سریال bizim hikaye از آن دسته سریال های ترکی می باشد که در موضوعی کمدی و درام دارد. این از شبکه فا تی وی کشور ترکیه پخش می شود و کارگردانی آن نیز بر عهده serdar gözelekli می باشد.
خلاصه داستان سریال داستان ما , بازیگران سریال داستان ما , سریال حکایت ما bizim hikaye
خلاصه داستان سریال داستان ما
در قسمت فقیر نشین شهر، خانواده ای زندگی میکنند و با مشکلاتی مجادله میکنند، داستان با فیلیز شروع میشود، دختر بزرگ خانواده که به نوعی مادر خانواده به حساب می آید. فیلیز چهار برادر و یک خواهر کوچک تر از خود دارد که مادرشان آنها را ترک کرده. فیلیز علارغم پدر بی خیالش بدون هیچ شکایتی به زندگی خود ادامه میدهد، خواهر و برداران فیلیز هم مانند او یاد گرفتند که برای خودشان چاره شی کنند، فیلیز تمام عمرش را صرف خانوادش کرده که ناگهان پسری خوشتیپ و ثروتمند به اسم باریش وارد زندگی او میشود که و رابطه ی این دو از همان ابتدا با مشکلاتی روبرو می شود.

 
خلاصه داستان سریال داستان ما , بازیگران سریال داستان ما , سریال حکایت ما bizim hikaye
 
سریال حکایت ما
در این دنیا، همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس ... آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند ... می تواند آب ها را بخشکاند ... می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد ... آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد: حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی!بدن آدمیزاد شکننده است، اما هیچ نیرویی در این دنیا، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد!
#سووشون#سیمین_دانشور
کتاب حکایت های مثنوی در چاپ ششم کتاب حکایت های مثنوی ید اینترنتی کتاب کتاب حکایت های مثنوی را که سال 1388 نوشته بودم و سال 1390 نخستین بار به چاپ رسید، هم اکنون به چاپ ششم رسیده است. چاپ اول تا سوم این اثر را انتشارات فرهنگ رسا و دنیای علم از سال 1390 تا سال 1392 منتشر کرده بود و از سال 1392 به بعد انتشارات آرایان این اثر را منتشر می کند که در بهمن ماه سال جاری این کتاب به چاپ سوم رسیده است و با احتساب سه چاپ قبلی این اثر، هم اکنون چاپ ششم آن در دسترس علاقمندان است. آدرس اطلاعات این اثر در سایت خانه کتاب قایل دسترسی است.
 
سرگرمی،داستان و حکایت
حکایت جالب
 







پادشاهی دچار حادثه خطیری شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد. مبلغی پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولی را به یکی از غلامان داد تا آن را در تامین مخارج زندگی پارسایان به مصرف برساند. آن غلام که دمندی هوشیار بود هر روز به جستجو برای یافتن زاهد می پرداخت و شب نزد شاه آمده و کیسه پول را نزدش می نهاد و می گفت: (هرچه جستجو زاهد و پارسایی نیافتم.)


شاه گفت: (این چه حرفی است که می زنی، طبق اطاعی که دارم چهارصد زاهد و پارسا در کشور وجود دارد.)


غلام هوشیار گفت: (اعلیحضرتا! آنکه پارسا است، پول ما را نمی پذیرد، و آن که می پذیرد پارسا نیست.)


شاه خندید و به ه نانش گفت: (به همان اندازه که من به پارسایان حق پرست ارادت دارم، این غلام گستاخ با آنها دشمنی دارد، ولی حق با غلام است.)


(که آن که در بند پول است زاهد نیست.)




زاهد که درم گرفت و دینار             زاهدتر از او یکی به دست آر






منبع: alh anain.org
مجموعه: شهر حکایت
 
حکایت های سعدی,حکایت گلستان سعدی
حکایت های گلستان سعدی
 
یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آ آن شب گفت:

ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد شه و از غم نیست

فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه، در هوای سرد خو ده بود، صدای شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:

ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست       گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست

شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت: (ای فقیر! دامنت را بگشا.)

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم!

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید، بلکه در اندک زمانی همه آن را ج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال، اسراف و زیاده روی کرد.)

ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند: (از تندی و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.)
 
حرامش بود نعمت پادشاه               که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نی ز پیش        به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
 
شاه گفت: این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه ط برادران ها.(62)
 
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد           زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ

یکی از ان خیرخواه به شاه گفت: (چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک) داده شود، تا آنها ج ، راه اسراف را نداشته باشند، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.)
 

به روی خود در طماع باز نتوان کرد               چو باز شد، به درشتی فراز نتوان کرد 
نبیند که تشنگان حجاز                                              به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین                                       مردم و مرغ و مور گرد آیند

(به این ترتیب باید گفت: (اندازه نگه دار که اندازه ن ت) ولی در ماجرای فوق، نه شاه در نفاق و در خشونت، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه، مورد سرزنش هستند.)
مجموعه: شهر حکایت
 
حکایت کوتاه,داستان و حکایت
حکایت آموزنده از مولانا
 
دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد.

به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند.

مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغ بود.

مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که همه آدم ها مثل جوجه مرغ اند و جزئی از دریای وحدانیت. به همین علت گرچه اسیر دنیای مادی که مرغ خانگی تمثیلی از آن است شده اند اما سرانجام باید راه شان را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کنند.
 
مجموعه: شهر حکایت
 
حکایت مولانا,حکایت مثنوی,حکایت مثنوی مولانا
حکایتی از مثنوی معنوی
 
چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترک, رومی و ایرانی, مردی به آنها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» ب یم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می‌خواهم, ترک گفت: بهتر است «اُزوُم» ب یم. رومی گفت: دعوا نکنید! استافیل می‌ یم, آنها به توافق نرسیدند. هر چند همة آنها یک میوه، یعنی انگور می‌خواستند.
 
از نادانی مشت بر هم می‌زدند. زیرا راز و معنای نام‌ها را نمی‌دانستند. هر کدام به زبان خود انگور می‌خواست. اگر یک مرد دانای زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتی می‌داد و می‌گفت من با این یک دینار خواستة همه ی شما را می‌ م، یک دینار هر چهار خواستة شما را بر آورده می‌کند. شما دل به من بسپارید، خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معنای نام‌ها را می‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقیقت یک چیز است.
در ادامه برخی از این حکایت های عبید زاکانی را برای شما آماده کرده ایم. با ما همراه باشید و اولین حکایت کوتاه و جالب از عبید زاکانی را مطالعه کنید. ادامه مطلب
در ادامه برخی از این حکایت های عبید زاکانی را برای شما آماده کرده ایم. با ما همراه باشید و اولین حکایت کوتاه و جالب از عبید زاکانی را مطالعه کنید. ادامه مطلب
در ادامه برخی از این حکایت های عبید زاکانی را برای شما آماده کرده ایم. با ما همراه باشید و اولین حکایت کوتاه و جالب از عبید زاکانی را مطالعه کنید. ادامه مطلب
رسول خدا(ص):هرکه ازحلال شرم کندخدا وی رابه حرام مبتلا کند. رسول خدا(ص):حکایت مؤمن چون خوشه است که بادآن راتکان دهد، نوبتی بایستدونوبت دیگربیفتد وحکایت کافرچون درخت صنوبراست که پیوسته بپاباشدتاازریشه برآید. رسول خدا(ص):حکایت منافق چون بزحیران ، میان دوگله است. رسول خدا(ص):حکایت امت من چون باران است که نداننداول آن بهتراست یاآ ش. 96/11/8
من و انکار این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
دوش از این غصه ن م که رفیقی می گفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد
حکایت این روز های نمایشگاه کتاب و بن های دانشجویی، حکایت کتاب هایی است که کمیت و کیفیت آن از رابطه مع و نه چندان معقولی تبعیت می کند.
در آ ین روز بهمن ماه 1395، خبری در فضای مجازی انتشار یافت که حکایت از نامزدی حمید بقایی معاون رئیس جمهور در تهای نهم و دهم خبر می داد. این خبر حکایت از فعال شدن قطب سوم در انتخابات داشته و تا حدودی می تواند وضعیت کنونی رقابت های را دگرگون سازد.
رضا بوستانی در رو مه دنیای اقتصاد نوشت: اغلب شاخص های کلان حکایت از تغییر وضعیت اقتصاد دارند. تورم نقطه به نقطه بهمن ماه حکایت از رشد دورقمی قیمت ها طی یک سال اخیر دارد.
قبل از هر چیز این حکایت خیلی معروف رو که تبدیل به یک لطیفه فراگیر ادامه مطلب
دو زن با کودکی به محکمه رفتند که من مادر این کودکم وقتی قاضی حکم بر دو نیم کودک داد مادر واقعی معلوم شد
این حکایت را شنیده اید
این حکایتِ علی (ع) است با کودتاچیان پس از پر کشیدن
جفاست حکایت تو را حکایت صد گز بخوانیم
تفاوت تو از زمین تا آسمان است
مشهر که آزاد شد
اسراییل شش روز جولان را بمباران کرد
این به ظاهر هم وطن ها کاسه لیسان دست پرورده همان جلاد اند
تو بتاز مرد
بتاز شیرمرد
در مصاف سگهای هار
تنها گلوله چاره ساز است


#نواده روح الله، سید حسن نصرالله
حکایت چینی ها و خودروسازی ایران در همایش چهارم صنعت خودرو، حکایت ضرب المثل معروف «نو که بیاد به بازار، کهنه میشه دل آزار است».