تنها برای تو می نویسم

یه گوشه ی دنج، ...شده محل قرار من با خدا ... می نویسم براش ... که تنها او شنواست ... از کران و بی دلان، ملولم ... و از خود ملول تر ... تنها اوست پناهم ... که آشیانه و پناهگاهم فرو ریخت ... تا نشانم دهد ... پنهان شدن از او پناه یافتن نیست ... تنها ندیدن اوست در پنهان شدن ... حالم را خبر داری ... درمانم باش ... که تاب عقوبتم نیست ...
غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه .... بازم تنها شدم.. بازم نشستم توی اتاق دارم وبلاگ نویسی می کنم... بازم دارم غم توی دلم رو روی سیاهه ی دلتگی هام می نویسم... می تونستم تنها نباشم .. اما گویا این قانون طبیعت هستش که همه ی آدمها محکوم به تنهایی هستند... واقعا هم همینطوره... وقتی هم که تو نخوای تنها باشی و بتونی که نباشی، یکی هست که مجبورت می کنه تنها بمونی... کاش مال من نیز بود...
روحت هم خبر ندارد چرا نمی نویسم. حتی حدس هم نمی زنی. من نمی نویسم، چون می دانم کمتر از ده روز دیگر برای جان به در بردن باید قلم بفرسایم.نمی نویسم چون ده ها متن بی سر و ته در ذهنم با جمله "دوست داشتن شجاعت می خواهد." به هم وصله و پینه شده اند. نمی نویسم چون می دانم ده روز دیگر مانند سربازی از جنگ بازگشته می توانم از دلاوری هایم بگویم. جای زخم هایم را نشان دهم و افتخار کنم به زنده ماندنم. من نمی نویسم، چون تجربه این روزهای پیشاپائیزی مهم تر است..
روحت هم خبر ندارد چرا نمی نویسم. حتی حدس هم نمی زنی. من نمی نویسم، چون می دانم کمتر از ده روز دیگر برای جان به در بردن باید قلم بفرسایم.نمی نویسم چون ده ها متن بی سر و ته در ذهنم با جمله "دوست داشتن شجاعت می خواهد." به هم وصله و پینه شده اند. نمی نویسم چون می دانم ده روز دیگر مانند سربازی از جنگ بازگشته می توانم از دلاوری هایم بگویم. جای زخم هایم را نشان دهم و افتخار کنم به زنده ماندنم. من نمی نویسم، چون تجربه این روزهای پیشاپائیزی مهم تر است..
یه گوشه ی دنج، ...شده محل قرار من با خدا ... می نویسم برای او.. که تنها او شنواست ... از کران و بی دلان، ملولم ... و ز خود ملول تر ... تنها اوست پناهم ... که آشیانه و پناهم فرو ریخت ... تا نشان دهدم... پنهان شدن از او، پناه یافتن نیست ... تنها، ندیدن اوست، در پنهان شدن ... باخبر از حال بندگان و خبیر ... که اسمه دواء و ذکره الشفاست ... و من که، تاب عقوبتم نیست ...
چه نویسم : هرچه نویسم پنداری دلم خوش نیستو بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آنست که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است یا نا نبشتنش. ای یار .ای دوست نه هرچه درست است و صواب بود رواست که بگویم..... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود.و چیزهائی نویسم بی خودکه چون وا خود آیم بر آن پشیمان شوم و رنجور. ای یار و ای دوست می ترسم....و جای ترس هم دارد....از مکر سر نوشت .حقابه حرمت عشق و دوستی که اینها که می نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت ؟ و حقا نمیدانم که این نبشتنم طاعت است یا معصیت ؟کاشکی به یک بارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی.چون در حرکت و س چیزهائی نویسم رنجور شوم از آن بغایتو چون در معاملت راه خداوندی چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید .چون احوال عاقلان نویسم نشاید.هرچه نویسم هم نشاید . اگر هیچ ننویسم هم نشاید . اگر گویم نشاید.اگر خاموش هم گردم نشاید . واگر این وا گویم نشاید و اگر آن وا نگویم نشایدو.... واگر خاموش شوم و هیچ نگویم هم نشاید. و .........
تنها دستگاه ام آر آی بروجرد جهت ارتقاء، مدتی است که بیماران را پذیرش نمی کند و بیماران زیادی برای انجام ام آر آی سرگردان و روانه سایر استانها و ای دیگر شده اند.
 
ادامه مطلب
* براى به بخش آهنگ بروید... ترانه سرا ، آهنگ و تنظیم: مجتبى عمید متن آهنگ *یادگارى* یادگارى مى نویسم، واسه دستایى که سرده، با اینکه اینو مى دونم، اون دیگه برنمى گرده، اى خدا برس به دادم، تنهایى واسه ى مرده، ولى من قبول ندارم، تنهایى یه دنیا درده خاطراتش مونده اینجا، تو اتاقى سوت و کوره، مى دونستى فاصله ى من،تا تو الان خیلى دوره، ولى من امید دارم،ته تاریکى یه نوره، من تورو از دست نمى دم، اما تو مى گى مگه زوره، یادگارى مى نویسم ،واسه اون صورته زیبا، واسه اون که وقتى رفتش،من موندم بى و تنها، اون منو گذاشتو رفتش،ولى من گله ندارم، ولى من مى تونم اونو،فقط به خدا بسپارم، عطره اون پیچیده اینجا،توى سرماى خیابون، من این راهو ادامه مى دم،تاوقتى برسم به اون، الان من امید دارم،ته تاریکى یه نوره، من تورو از دست نمى دم،اما تو میگى که زوره * براى به بخش آهنگ بروید...
وقتی اینجا نمی نویسم، یا به اصطلاح نوشتنم نمی آید یا جاهای دیگری سرگرم هستم. از سال قبل یک کتاب که سال ها قصد چاپش را داشتم، چاپ شد. بعد یک مقاله در حیطه تخصص شغلی ام منتشر شد و امسال هم یک ستون مطلب در رو مه ای، راجع به آینده ی اینترنت و شغلی که در آن هستم. طراحی و نگهداری و تغذیه وبسایت دفتر کارمان و از همه مهمتر خواندن کتاب های داستان از نویسندگان مشهور و کار روی داستان های خودم و تهیه پایان نامه فوق لیسانس ی برای یک دوست و قس علیهذا از اموری بود که به آن مشغول بودم. حالا مسائل دیگر مثل تکمیل وبلاگ علمی ام و درج مطالب آن در این سایت و آن سایت هم شاید زیاد مهم نباشد. راستش را بخواهید تا چند نوشته از مطالب وبلاگ هایم سر و سامان نگیرد و چاپ نشود، دستم به نوشتن مستمر در آن ها نمی رود. قصه ی ما به سر رسید، الآن هم با عینک دوربینم می نویسم چون عینک مطالعه ام جایی جا مانده است و سرما هم خورده ام و کار هم دارم. پس، بگذار بروم.
چرا چیزی می نویسم؟ اصلا چرا باید چیزی بنویسم؟ نوشتن مثل گاز زدن پیتزای داغ، مثل جلد توپ پلاستیکی و مثل ریاضی درس دادن در زندگی من اتفاق افتاد. من نوشتم. با مخاطب های کم. همان هایی که اینجا هستید. متن های بی معنا، شعرهای پر سوز و گداز، رفتن ها ماندن ها. حالا از من چه چیزی باقی مانده است؟ چرا همینگوی، سالینجر یا جرج اورول نیستم؟ حالا چه ی مرا بیشتر دوست دارد؟ یت ما چیست؟ قبول کنید که سیاره ی خسته کننده ای داریم که هر روز خطرناک تر می شود. ولی مگر ما برای نجات یافتن به اینجا آمده ایم؟ نه. ما آمده ایم تا در نهایت بمیریم! تمام پس چرا چیزی می نویسم؟ شاید چون راه دیگری بلد نیستم. مردی تنها در جزیره ای تنها که هر روز روی شنهای ساحل کلمه ی "کمک" را می نویسد و هر بار یک موج عظیم آن را پاک می کند. اما مرد چکار کند؟ وقتی راه فراری ندارد چکار کند؟ به آب بزند و بگریزد؟ تا کجا؟ تا شکم ماهی ها؟
تنها فایده ی به آ خط رسیدن این است که می توانی گنده ی کنی، قلمبه بنویسی،  هر چیز و هر در اطرافت را به س ه بگیری، همه ی این ها برای این است که برایت مهم نیست! اینکه چیزی برایت مهم نیست به تو اعتماد به نفس می دهد. هر چقدر خودت کوچک باشی،  بقیه را هم خیلی خیلی کوچک می بینی.خوب نیستم.این روزها اصلا حالم خوب نیست. و از چیزی که بیشتر از همه بیزارم همدردی بقیه است.این ها را اینجا می نویسم به روال همیشه،  چون عادت کرده ام به تف بعضی از افکارم! نمی نویسم که ی بخواند، که ی احیانا حواسش به زندگی من پرت شود، یا که مهربانی ی گل کند.
تا تبسم می کنی من شهد و شکر می نویسمتا که لب وا می کنی قند مکرر می نویسمتا نگاهم می کنی خورشید رخشان می سرایمتا نگاهت می کنم ماه منور می نویسمتا بدانی در دیار عشق تو عاشق ترینمبا تو بودن را از اول تا به آ می نویسمدر بهار مهربانی با خط سبز جوانی نام دل را در کنار نام دلبر می نویسمتا بدانی دوستت دارم به هر جایی که هستیاز برایت نامه بر بال کبوتر می نویسمبا زلال باور دنیای سرسبز خی آیه های عشق بر دیوان و دفتر می نویسمتا بماند یادگاری از برایم تا همیشه نام نیکت را نه با جوهر که با زر می نویسمبا عبور از کوچه باغ خاطرات کودکی ها یادگاری بر درختان صنوبر می نویسمتا فراز آرام گیرد این دل زیبا پرستمروی قلب مهربانی نام مادر می نویسمسروده جناب فراز (از کتاب فریاد سکوت)
امشب تو از من دوری و من بی تو تنها؛ از آسمان بی کبوتر می نویسماین نامه را با موج چشم بیقرارم؛ با جوهر دریای احمر می نویسم تاریکی مطلق در اینجا حکمفرماست؛ خورشید یک از پیش بازنده است با توسوداگران خورشید را تاراج د؛ از یک نابرابر می نویسم هر شب برایت یک غزل باید بگویم ؛ از تو غزل گفتن شده مشق شب منبا شور و شوق عاشقانه مشق خود را ؛ از خط اول تا به آ می نویسم دار و ندارم نذر چشمان قشنگت؛ اینبار هم بر قاب ع ت خیره هستمچشمان تو آیینه ی تکبیر هستند؛ در زیرشان الله اکبر می نویسم حتی خدا گفته است لا اکره فی الدین؛دین منی هر چند میگویند کفر استنام و تو و توحید ابراهمی ام را؛ بر تک تک بت های آزر می نویسم وقتی که قرآن خدا تحریف میشد؛ گفتند:های از عشق ننویسی گناه استاز تن جدا سازند اگر دست مرا هم؛ با دست دیگر بار دیگر می نویسم من را به جرم عاشقی خواهند سوزاند؛ اما تو باشی از جهنم می گریزمنام تو را بر سر در باغ خدایان ؛ بر سنگ چین حوض کوثر می نویسم چشمان تو پیغمبران با کتاب اند؛ در عمق شان تورات یا انجیل ه استواژه به واژه ؛ سوره سوره ؛ بیت در بیت؛ با چشم تو قرآن دیگر می نویسم...
1 ساعت و 8 دقیقه میگذرد که مصرانه می خواهم بخوابم
اما
1 ساعت و 8 دقیقه میگذرد از جای پای تان از قلبم میگذرد
___همچنان، می نویسم، از تو ، به تو____
 
 
+ بین الطلوعین
+ حضرت طلوع ، دعا کنید ، برای طلوع طلوع کنیم
+ والفجر
+ یک نفر مانده از این قوم که بر می گردد
کهنه صرافان دنیا، از تصرف می خورند
از عد می نویسند، از تخلّف می خورند
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفر? چرب تعارف می خورند
عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم کی نان تصوّف می خورند
یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند
آ این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند! علیرضا قزوه
بنام خدا 
سال پیش ، پریوش با یه آدم خوب نامزد شد ، هرگز فکر نمی از نامزد داشتنش خوشحال بشم ! هرگز !!! اما خوشحال شدم ، خیلی زیاد ! چرا که می دونستم حالا دیگه تنها نیست ! دیگه تنها نیست و پناهی برای غصه هاش خواهد داشت، پناهی که تنها مال خودشه و ی که قدرش رو میدونه ! حتی الآن که می نویسم هم براش خوشحالم اگرچه دلتنگی باعث شد باز بیام اینجا ... اما از صمیم قلب خوشحالم براش ! و حتی دیگه دعا برای داشتنش تو بهشت هم نمی کنم ، چرا که نامزدشو دوست داره و مطمئنا دوست داره زندگی ابدی رو در کنار اون باشه ! 
نمی دونم چقدر زنده هستم ، اما اگه زنده باشم ، باز هم اینجا خواهم نوشت ... 
اما نه از پریوش ...نه از دلتنگی ...نه از غم ...ان شاء الله 
نه این که اهل جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهی همین طوری، به قول خودش برای خنده، ویرش می گرفت و بعضی از بچه های ناآشنا را دست به سر می کرد. ظاهراً یک بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد. وقتی صدای اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمی آیی برویم ؟ پاسخ می دهد: «نه، همین جا می خوانم» آن بنده خدا هم از فضایل جماعت و در مسجد برایش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان الصلوه تنها...» تنها، حتی نگفته دوتایی، سه تایی و او که فکر نمی کرد قضیه شوخی باشد، یک مکثی کرد، به جای این که ترجمه صحیح را به او بگوید، گفت: «گفته، «تن ها» یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری» و بعد هر دو با خنده برای اقامهی به حسینیه رفتند. فرهنگ جبهه(شوخی طبعی ها)، ج2، ص164
وبلاگ دنیا تردید هم به پایان عمر خود رسید.نزدیک به 5 سال در این وبلاگ نوشتم و چه دل نوشته هایی با هم داشتیم.ببخشید من کامنت هایتان را منع ن اما همه آنها را خواندم و در وبلاگ ها و هایتان پاسخ محبتتان را دادم.قطعا و تویتر من را دارید.البته به زودی یک وبلاگ دیگر می نویسم. و در به شما خبر می دهم.به امید روز های خوش برای همه دوستان.همین.
یه بزبزی ساده آواره میون جاده تنها فقط پیاده ... صبح تا غروب گریه می کرد شب که تا صبح ناله می کرد یه روز خانوم هاپویه همون هاپو مهربونه اومد بشه مادرش رفیق و شفیق و یاورش برای بزی آب اورد یه گوشت درسته اورد انگار تمام دنیا اب شد رو سر بزی ما بز بزی که گوشت نمی خورد سر و منقار و گوش نمی خورد تنها تر از همیشه بزی نشست تو بیشه کاش که بزی تنها نبود تک و تنها میون صحرا نبود کاش که برای این بزی یه بزبزی آواز میخوند شعرای ناب مجلسی از اون قصیده ها میخوند تا که دلش نگیره تنها تو خونه نمیره وقتی بزی نشسته بود یه کمی هم پرش ته بود از میون بیشه صدا اومد یه بز بزی اواز می خوند اواز با هم بودن گذشتن و دل سپردن حالا دیگه بزی تنها نبود شب تا غروب صبح تا کمرکشون اسمون شام و ناهار خواب و بیدار زنده بودش به بودنش به اون ترانه خوندنش وقتی به اصل مطلب می رسی به قافیه کم می رسی

جون بزی نیاد روزی نیاد روزی بدون بزی

همون صدای آوازش که بود براش شام شبش

اما یه روز از خواب پرید بزی دیگه آواز نشنید

صدای هو هو می یومد باد می یومد تق و تق وتق در می زدش درو با لنگر می زدش

ماه پیشونی بلند شو الان که وقت خواب نیست گرم شده وقت لحاف نیست بزی دیگه نا نداشت مگه نمی دونستی شما صدای آواز تا نداشت

الان دیگه نبودش اون که باید می خوندش

جونم بگه براتون
از اول قصه هم بز اوازخون نداشتیم
همین بزی بازیگوش
می شد خودش صدتا گوش قصه ما به سر رسید بزی به دوستاش نرسید من و شعر برای کودک!! چهارمین روز از نهمین ماه سال 94

1 تنها ی که در معرکه ی جنگ به شهادت رسید .
2 تنها ی که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید) یاد شده با اینکه همه ی ائمه ی ما شهید شده اند .
3تنها ی که در زمان حیات خود پدر دو شهید شد ( علی اکبر ع و علی اصغر ع ) .
4 تنها ی که اربعین و زیارت اربعین دارد .
5تنها ی که قبر مطهرش بیش از ده بار توسط ظالمان اب شد تا اثری از آن باقی نمانَد
6 تنها ی که بدون غسل و کفن دفن شد .
7 تنها ی که سر مبارکش از بدن جدا شد .
8 تنها ی که تشنه لب با هزاران زخم تیر و نیزه و شمشیر و سنگ بربدن به شهادت رسید .
9 تنها ی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند .
10 تنها ی که پدر و مادر و 9 نسلش معصوم بودند.

1 تنها ی که در معرکه ی جنگ به شهادت رسید .
2 تنها ی که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید) یاد شده با اینکه همه ی ائمه ی ما شهید شده اند .
3تنها ی که در زمان حیات خود پدر دو شهید شد ( علی اکبر ع و علی اصغر ع ) .
4 تنها ی که اربعین و زیارت اربعین دارد .
5تنها ی که قبر مطهرش بیش از ده بار توسط ظالمان اب شد تا اثری از آن باقی نمانَد
6 تنها ی که بدون غسل و کفن دفن شد .
7 تنها ی که سر مبارکش از بدن جدا شد .
8 تنها ی که تشنه لب با هزاران زخم تیر و نیزه و شمشیر و سنگ بربدن به شهادت رسید .
9 تنها ی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند .
10 تنها ی که پدر و مادر و 9 نسلش معصوم بودند.
سلام مهربانم بیشتر از دو ماهه که ازت بی خبرم فقط دل خوشم به اینکه می خونی حرفام رو ..... دلم خوشه به اینکه گفتی آن نمیشی تا مزاحم نداشته باشی.... فقط یک جواب کوتاه.... و من بتز هم بی درنگ و تامل می نویسم برای تو.... برای تو ،تویی که برای من همه چیزی .... تمام هستی من برای تو..... باز می نویسم برایت ... می نویسم تا خسته شوی و جوابم را بدهی..... مهمان آرزو های شبانه ام مهمان قلب سرخ و درخشانم مهمان کوچه 93 مهمان فرزانگان من مهمان آ ین برف، آ ین نوشته هایمان، آ ین قول هایمان، آ ین دیدارمان.... مهمان مهمان کوچکم.... برگرد...............
58666403508782785840.jpg تنها به خاطر با آنها نبرد می کنیم هنگامی که حضرت علی(ع) در جنگ صفین سرگرم نبرد بود و در میان هر دو صف کارزار، پیوسته به آسمان نگاه می کرد تا ببیند کی ظهر شده تا ظهر را بخواند. عبدالله بن عباس عرض کرد: یا المؤمنین! این چه کاری است؟ فرمود: آفتاب را می نگرم تا اگر وقت رسیده، بگزاریم. ابن عباس گفت: آیا اینجا وقت است با این سرگرمی جنگ! حضرت فرمود: ما برای چه با این گروه می جنگیم؟ مگر نه اینکه برای است! تنها به خاطر با آنها نبرد می کنیم و می خواهیم ب ا شود.
یک بار تصادف اون موقع هفت سالم بود نتونستم برم مدرسه باید چند ماهی برای بهبود حالم توی بیمارستان می موندم پدر و مادرم نوبتی مراقبم بودن ی که پدر مراقب بود برام قصه های خوب برای بچه های خوب رو می خوند باعث می شد حوصله ام سر نره تنها بودم قصه ها تنهایی مو پر می اون موقع فهمیدم ادم برای شنیدن قصه های بقیه صبوره ازشون درس می گیره باهاشون همدردی می کنه قصه ها باعث می شن ادم ها بهم نزدیک بشن بیشتر همدیگه رو بشناسن این شد که من شدم نویسنده ی قصه ی زندگی ادما و عاشق این کارم تصورش هم نمی اون تصادف باعث بشه مسیر زندگی ایم عوض بشه افتخار می کنم که یه داستان نویس و رمان نویسم این تغییر بزرگترین مهبت خدا به منه
در این جا داستان های کوتاهم را می نویسم http://trustinyourdreams.blog.ir/

راستش اینکه از حاج خانم نمی نویسم فقط به خاطر اینه که خسته شدم... درست نیست که ایشون راست راست بگرده و من رو تو زمان بارداریم انقدر ازار بده که بستری شم و دو هفته نتونم از جام جنب بخورم! این وسط تنها و تنها من اذیت شدم! حالا درسته که زینب الان با حاج خانم اوکی نیست و ایشونم خیلی ناراحته از این موضوع و فکر می کنه اگه من یه هفته برم خونه اونا بمونم زینب اوکی میشه! و منم نسبت به این موضوع نه خوشحالم نه ناراحت!، اما هیچ وقت فراموش نمی کنم اون حرف که تو ماه ا بارداریم! بهم گفت تو داری زینب رو با ما بد می کنی!!!!!! :)))) مشاور بهم گفت سعی کن یه جا که می شینی، خوبیای حاج خانومو بگی منم از اون روز که این کار رو ، زوم شدم تو رفتاراش رو کارهای خوبش و خوشحالم از این موضوع با این کار روحیه م بهتر شده! و راضی ترم :)
زه زه عزیزم! سلام. با دست های لرزان از هیجان برایت می نویسم. برایت از خورشید می نویسم. امروز وقتی قرار شد راه بیفتیم باورم نمی شد. ادامه مطلب
تنها ترین زمین، مقتدای شهر

 
تنها ترین زمین، مقتدای شهر
تنها ترین زمین، مقتدای شهر
تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟

وقتی ی برای تو تب هم نمی کند
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد
گم می شود صدای تو در خنده های شهر
ادامه مطلب...
دیروز بر خیابان های کناری رودخانه ی این شهر غریب نرم نرمان، بدون موسیقی می گذشتم و تنها فکرم این بود که اگر قسمت دنیا برای من این است که واژه ها را کنار غم بنویسم خوب اشکالی ندارد می نویسم اما خوب می دانم که من نویسنده نیستم پس کم و بیش باید روی هوا بنویسم. شاید هم شیرازه ی زندگی من تو بودی که اگر می بودی سطر سطرش کنار هم می نشست.
دیروز بر خیابان های کناری رودخانه ی این شهر غریب نرم نرمان، بدون موسیقی می گذشتم و تنها فکرم این بود که اگر قسمت دنیا برای من این است که واژه ها را کنار غم بنویسم خوب اشکالی ندارد می نویسم اما خوب می دانم که من نویسنده نیستم پس کم و بیش باید روی هوا بنویسم. شاید هم شیرازه ی زندگی من تو بودی که اگر می بودی سطر سطرش کنار هم می نشست.
دیروز بر خیابان های کناری رودخانه ی این شهر غریب نرم نرمان، بدون موسیقی می گذشتم و تنها فکرم این بود که اگر قسمت دنیا برای من این است که واژه ها را کنار غم بنویسم خوب اشکالی ندارد می نویسم اما خوب می دانم که من نویسنده نیستم پس کم و بیش باید روی هوا بنویسم. شاید هم شیرازه ی زندگی من تو بودی که اگر می بودی سطر سطرش کنار هم می نشست.