اومدم با یه خبر خوب راجع به خودم

تایپ می کنم تایپ می کنم تایپ می کنم. یهو به خودم میام و میگم قول دادم راجع به اون و اون و این موضوع و اون موضوع حرف که نزنم هیچ فراموشی جایگزین کنم و فقط به خودم بها بدم خودم خودم خودم خودم. دستمو میذارم رو بک سپیس و لذت خوشایند دیلیت . چندوقت پیش نوشته بودم دلم دوست جدید نمی خواد چون می خوام وقتمو صرف اونایی که هستن م نه آدم های تازه،چه جو زده میشه آدم چه زر و ور ها که نمی زنه، الان کدومشون در دسترس ام بودن چنین نطقی ؟! نریـــــــــــــــــــنم.
با یه آدمی آشنا شدم که به نظر خیلی خفن می آد. ولی این که خیلی در مورد خودش حرف می زنه، من رو به شک می ندازه. برای این که بفهمم واقعن خفن هست یا نیست، از بعضی از آدمایی که بهتر می شناختنش راجع بهش پرسیدم. حالا مهم نیست که نتیجه ش چی شد. ولی الآن که به کارم نگاه می کنم از دست خودم ناراحت می شم. به جای این که خودم برای طرف وقت بذارم و بشناسمش، شروع از بقیّه در موردش پرسیدم. مثل این می مونه که یه سوال خوب پیدا کرده باشم و بعد از چند دقیقه فکر روش، برم از توی پاسخ نامه جوابش رو بخونم. :( [از این جا به بعد مطلب با خودم حرف زدم، اگر ی خوند، خواهشن نظرش راجع بهم عوض نشه!] ادامه مطلب
ساعت چهار میان ترم دارم از یه درس فلسفه ای طور که قاعدتا اطلاعات خاصی هم در این زمینه ندارم! پریروز برای ب دعوت شدم به مهمونی. اولش گفتم نه نمیام امتحان دارم :((( بعد گفت فاطمه بیا دیگه همش دو ساعته بعد میری خونه میخونی. میدونستم که از دو ساعت بیشتر میشه و برم خونه نمیخونم ولی گفتم باشه ایشالا میام. از تا ی گرفتیم شیش نفری :)) رفتیم مهمونی تا ده شب! بعد اومدم خونه گفتم میخوابم پنج صبح بیدار میشم میخونم. پنج صبح هم خو دم تا هفت. هفت رفتم توی کتابخونه دو ساعت درس خوندم سر میز خوابم برد به خودم اومدم ساعت ده شده بود! دیدم اینطوری نمیشه پاشدم اومدم خونه یک ساعت و نیم توی راه بودم تا رسیدم! الان جزوه مو باز و بازم حس خوندنش نمیاد! ضمن اینکه برای خودم متاسفم میخوام اعلام کنم تا به حال این همه برای انجام ندادن کاری جون نکنده بودم!! :)))
سرام علکم من اومدم بعد از ی عالمه مدت ! ولی با ی تفاوت ک دیگ دنیای دخدرانه تمام و الان شدم خانوم خونه و روشن کننده ی چراغ ی خونه !! دیگ از این ب بعد کاراهای هنری خودم قرار میدم راسی ارشد هم مجاز شدم .... تی هم مجاز شدم و 100 تا انتخاب و همه تهران و قم زدم تا همسرم واسه رفت و امد کمکم کنه ! دیگ هم سرکار نمیرم و کارهای هنری و خونگی میکنم ... انشاالله که از این ب بعد همه چی رو ب راه باشه !!!
متن آهنگ جدید اشکمهر به نام بازی رو بلد شدی

ترانه و موزیک: آرش ap, تنظیم: مسعود جهانی

ashkmehr – bazi ro balad shodi

اشکمهر بازی رو بلد شدی

متن آهنگ بازی رو بلد شدی اشکمهر

کاش از اول میشدی برام مث یه تکیه گاه کاش میشد بودی و کاش میشد به قلبت تکیه داد
داشت یه روزی این دلم دوست دوست داشت عاشقی بودم که شوخی برنمیداشت
بازی رو بلد شدی خوب رد شدی خوب همه فهمیدن
پشت تو راه اومدم رفتی که رفتی ولی ترسیدم
بازی رو بلد شدی خوب رد شدی خوب همه فهمیدن
پشت تو راه اومدم رفتی که رفتی ولی ترسیدم
آهنگ جدید اشکمهر بازی رو بلد شدی با

بازی رو بلد شدی تو من که باختم من خودم واسه تو این بازی رو ساختم
رفتی و رفتی که رفتی که رفتی آ شم من میباختم
بازی رو بلد شدی خوب رد شدی خوب همه فهمیدن
پشت تو راه اومدم رفتی که رفتی ولی ترسیدم
بازی رو بلد شدی خوب رد شدی خوب همه فهمیدن
پشت تو راه اومدم رفتی که رفتی ولی ترسیدم

دارم زندگی خوابگاهی رو تجربه میکنم که در نوع خودش تجربه جالبیه، ولی خب سختی های خودشو هم داره و سختی غیر قابل هضمش برای من همینه که وقتی دسترسی به نتی ندارم به اون صورت که بتونم از این سختی و از این تجربه های جدید و اتفاقات جالب بنویسم. الان برا دومین بار تو این یک هفته اومدم کافی نت و با این تایمای شکاری که من میام هیشکی هم برا چت نیست دو کلوم بشه اختلاط کرد. یک ماه و نیم اوضاع همینه. بودن کنار آدمایی که فقط همین یکبار میبینیشون و شاید اصلا هم مهم نیست راجع به تو فکر میکنن، میتونی هرکار دوست داری کنی چون هیچ آشنایی در این محدوده نیس، و از طرفی بوجود اومدن تموم دو راهی های زندگی اجتماعیت تو همین یه فسقل جا، همه چیو جالبتر هم میکنه. انگار تو گوشت یه چیزی همش زنگ میزنه: فقط خودتی و خودت! خودت باش فرد! ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بگم: من وقتایی که دلم نوشتن میخواد مینویسم برا خودم از اتفاقا، ع اینا هم میگیرم، ویوهای قشنگی داره اینجا (ملایر برای ترم تابستونی اومدم). امیدوارم یه دفعه بشه بیارمشون بذارم تو بلاگ :)
همیشه از خودم می پرسیدم چرا من تو این شهر دنیا اومدم؟ و مطمئنم که روزی از این شهر می رم...
- بالا ه فهمیدم چرا به دنیا اومدم.
+ چرا؟
- دنبال تو اومدم دیگه. ایدیت.
از سایت متنفر شدم به خاطر پاک شدن تمام خاطرات سال93 ای که داشتم لعنتی حالا رو گرفت بگذریم. پنجشنبه هفته پیش ظهر اومدم دفتر پیشت با هم خوش گذروندیم و عصر از پیشت اومدم تو هم شب رفتی باغ منم شنبه پ... شدم دیگه ندیدمت تو هم تحویلم نگرفتی یا شاید من حساس شده بودم دلم میخواست نازم رو بکشی که نشد پنجشنبه صبح گفتی داری میری باغ میای؟ گفتم ماشین ندارم تو هم رفتی گفتم میام صبح ساعت 7بیدار شدم و به خودم رسیدم اما ماشین نبود بعدشم فهمیدم ابه تا نیمه راه اومدم آما گفتم ریسک نکنم برگردم و ازت کلی عذرخواهی که نشد بیام. شنبه صبح اومدم پیشت بعد از 10 روز کلی نفست کشیدم و شدیدا با هم خوش گذروندیم نهار مرغ سرخ شده و ترشه تره آماده تو خوردی و منم کلی هلو کوچولو خوردم بعدش تلفن شد و باید زود میرفتم تهران کارمون نصفه موند امروز عصر گفتی معلومه حس سیری اما برای اینکه ثابت کرده باشم من ازت سیر نمیشم اومدم و ادامه داستان دیروز رو شروع کردیم تا جایی که بیهوش شدم و گفتی عالی بود


کیف کولیم رو انداخت رو دوشم و از پشت درخت اومدم بیرون. بچه ها اونطرف خیابون منتظر علامت من بودن ... اومدم کنار خیابون و دو تا انگشت شست و سبابه م رو توی دهنم و با قدرت تموم سوت زدم. کامیار اولین ی بود که از پشت درختای اونطرف خیابون سرک کشید و اومد بیرون ... نفر بعدی نازیلا بود و بعدی سیامک ... اشاره ای به سمت کافی شاپ و خودم خیز گرفتم سمت کافی شاپ ... بچه ها پشت سرم یکی پس از دیگری وارد شدن ... باقی در ادامه مطلب.
توی آپارتمانی که بغل ساختمون شرکته، به تازگی یه همسایه ی جدید اومده که شده سوژه ی دخترای شرکت! یه آقای خوش تیپ که یا خلبانه یا مهماندار ( با توجه به لباس فرمش و کلاهش ) و اکثر صبحها ماشین هواپیمایی ماهان میاد دنبالش و میبردش...
خلاصه که دخترا بدجوری حواسشون به ایشونه :).
دیروز صبح که اومدم شرکت، ماشینو که پارک می ، ایشون جلوی در منتظر بودن. از ماشین که پیاده شدم، گفتن شما مال همین شرکت هستید؟ گفتم بله.گفت چه شرکتیه؟ براش توضیح دادم که یکی از ساختمونهای شرکت ( ) هست و خدمات شرکت هم ( ) هست. گفت ماشینای پرسنل شرکت باعث شده جای پارک پیدا نشه...گفتم جای پارک که معضل همیشگیه همه جا....
وقتی داشتم باهاش صحبت می یکی از دوستام رد شد و رفت داخل شرکت و در ری از ثانیه، خبر این مکالمه، به خانوما مخابره شد!
خلاصه که اومدم شرکت ریختن سرم که چی میگفت؟
گفتم راجع به یکیتون که ازم خواست نگم بهش، داشت تحقیق می کرد، برای امر خیر!!!! :)) ادامه مطلب چند تا ع ه، دوست داشتید ببینید :)
الف عزیزم؛ اومدم چند دسشوییِ پیش از خوابمو نگه دارم و از شدتِ فشار, نامه ای سو ک بنویسم برایت که جنگ است و آسمان زرد است و ... حالا میبینم میخندی!
آره اومدم نامه ای بنویسم که چه میدونم, بخندی. سارا
این روزها که مثل برق و باد میگذرند پر از اتفاق اند. من اما هنوز فرصت ن درست و حس برسیشون کنم. همه چیز اون قدر داره سریع اتفاق میافته که نمیتونم بفهمم دقیقا چی داره پیش میاد. مدتهاست که تو مرحله حساس کنونی ام. تو این مدت نه فرصت خوش حال باشم که مثلا دفاع و پی اچ دی رو گرفتم و یا اومدم برای کار جدید و نه فرصت ناراحت بشم. کل زندگیم زیر و رو شده. دیگه هیچ چیزی شبیه ۳ هفته قبل نیست. حتی خودم. البته اگه هنوز خودی مونده باشه. ۱ ماهه دیگه دارم میرم یه قاره دیگه رو هم کشف کنم. استرالیا! خوب با این که زمستونه اونجا و من از سرما فراری که اومدم کالیفرنیا اما این سفر ممکنه بتونه حالم رو کمی بهتر کنه. بهش امیدوارم. باز اما تمام ترسم از اینه که روزی که برگردم هنوز همه چیز به هم ریخته باشه. هنوز خودم خسته باشم و هنوز نتونسته باشم خودم رو جمع کنم. باید خودم رو دوباره پیدا کنم. این جوری احساس میکنم دارم زندگیم رو با دور تند از بین میبرم. کاش این مرحله حساس کنونی زودتر تموم شه.   تا زود گلی کوچک خسته
بسم الله مهربون :)
امروز نرفتم . صبح اهل منزل غر زدن که نمیشه این همه به درسای ت بی توجه باشی . ولی خب من در کمال آرامش فقط صبحانه م رو خوردم و بعدشم اومدم بالا . من راه خودم رو انتخاب . گرچه حق با اوناست ولی نمیخوام بحث کنم که آرامشم بهم بریزه . ولی خب ظاهرا نشد :| خالم مستقیما بهم زنگ زده میگه پرواز امشب حتما بیایی ها . حالا اصلا سابقه نداشته وقتایی که مهمونیم م مستقیما زنگ بزنه و بگه بیایی :| قشنگ معلوم بود تلفنی که با اهل منزل حرف زده بهش گفتن من نمیام . بعدش اومدم پایین ، انقد غر زدم که سرِ خودم درد گرفت ! خب یعنی چی واقعا ؟ من این همه دارم از زندگیم میزنم ، از م میگذرم ، این همه غیبت میکنم که به برنامه های خودم برسم بعد اینجوری ابش میکنن . البته این دفعه نوبت اهل منزل بود که سکوت کنن و فقط گوش بدن d; ولی خب در نهایت اعلام قطعا و صد در صد و بدونِ هیچ شکی آ ین مهمونی ایه که میام و قطعا دفعه ای دیگه هرکی زنگ بزنه یه نععععع میگم و تموم :| :)
+ :)
امروز پر از حس هیچی بودماز صوب اومدم آفیسولی سر جمع یک ساعتشم مفید نبود.شاید مال تنهایی باشه. همکارم مریض شده بیچارهشایدم چون خیلی وخته باید یه دعوای رءیس کارمندی میکردیم و نکردیم.به خودم فشار نیاوردماین هفته برنامه اینه که اومدنمون مرتب بشه
حس غذا خوردنم نبود، بعد الان گشنمه
شوما ناهار چی خوردین؟
دست خودم نیست
وقتی که دوری بد میشه حالم
تا برنگردی راحت نمیشه فکر و خیالم
چی دارم از تو جز خاطراتت که مونده پیشم
این خاطراتم از من بگیری دیونه میشم ♫♫♫♫♫♫ تا اومدم باتو رویا ببافم
دیدم فقط من تو دنیات اضافم
تو با همه خوبی اما نه با من
دست خودم نیست که اینقد کلافم ♫♫♫♫♫♫ تا اومدم باتو رویا ببافم
دیدم فقط من تو دنیات اضافم
تو با همه خوبی اما نه با من
دست خودم نیست که اینقد کلافم برای اهنگ به ادامه مطلب بروید....
اولش مسدود... بعدش کامنت دونی تو میبندی و تهشم... تهشم به کل وبلاگتو سفید میکنی؟ اول صبح اومدم و حرفای ی که عاشقشم آزارم داد و گند زد به صبحم...میدونی صبحت با گریه شروع شه ینی چی؟ ینی ی روز به یاد موندنی...
به جان خودم اون وبلاگ رو زدم به خاطر خالی خودم...نمیخواستم بخونیدش چون نمیخوام حال بَدَم رو ببینین
غلط بانو...نذار ظهرمم با گریه شروع شه...

مگه این ماجده چقدر تحمل غم را دارد... :(((

سلام...من میثم ام...نیاز به توضیح بیشتر نیست...فقط میخواستم چند تا گله کنم از مردم از ر های دیگه البته در حد گله نیستم ولی از نسلی ام که از دم بازنده بودن...نیومدم سخنرانی کنم...اومدم گله کنم...اومدم بگم که چرا حالا که وقتشه دهن هممون باز بشه خفه خون گرفتیم؟...اومدم گله کنم از خودم که تا الآن دهنم بسته بود....حصین جان توهم مثل من پایین شهری و درد کشیده ای پس چرا تی؟...صادق...یاس...علی...شما ها همتون کوه محکم ایرانید...بی شماها یرانی نیست...ولی چرا تید؟چرا هیچکدوممون حرفی نزدیم از سرب داغی که داره جون بچه هارو تو فلسطین میگیره...آخه سکوت تا کی؟؟؟من منتظر یه قهرمانم...هیچکدومتون پا پیش نمیزارین؟یاس تو حرفت از ما رسا تره...بگو از درد بچه ها...بگو از زجه ها...بگو از آسمونی که ستاره هاش موشک و بمبه....حصین...نمیخوای هیچی بگی مرد؟تا کی آخه؟ما مشکل داریم اما اونا به ما نیاز دارن...به جامعه ی ایران...ما صدامون از موشکهای اسراییل هم م ب تره.....برادرای من ازتون خواهش میکنم صداتونو بلند کنین...من کوچکترین فرد جامعه ی ایران...میسم....
سلام دوستان من اومدم اینجا راجع به اشتباهم باهاتون صحبت کنم.. میگم اشتباه.. چون میدونم کارم درست نبوده.. و خودم این بدی رو در حق خودم ... نمیدونم اسم رابطه ای رو که داشتم چی بذارم... من با یکی از آشنایان نزدیک یه رابطه ای رو شروع ... که اول حدودا 3 ماهه... دوم اینکه تو این مدت هیچ حرف عاشقانه ای بین مون رد و بدل نشده... و سوم اینکه مجموعا دو بار همو دیدیم... و هیچی تماسی بین مون نبود... و ارتباط تلفنی هم در حد احوالپرسی.فقط در حد یه شناخت کوتاه مدت... اما من واقعا پشیمونم.. قصد اونم بد نبوده... مطمئنم.. چون از حد و مرزی که بین مون بود هیچوقت رد نشد.. در کل رابطه مون از حد خویشاوندی فراتر نرفت... حالا چند تا سوال دارم... بچه ها به نظرتون من خیلی تو این رابطه پیش رفتم !؟
الان چه جور میتونم جبران کنم!؟
آقایون لطفا بهم بگید الان منطقی ترین و بهترین برخورد یه دختر چی میتونه باشه... که هم اعتماد به نفسشو از دست نده... هم بتونه یه جوری بفهمونه که قصدش فقط شناخت بوده نه هیچ چیز دیگه ... با توجه به اینکه از آشنایان هست...
گاهی اوقات که بحث حق رأی می شه، می گم جدا از این که بهمون حق نظر دادن می دن یا نه، خودمونم باید ببینیم به خودمون حق نظر دادن می تونیم بدیم یا نه.
مثلاً حتی اگه فردا بگه بیاید راجع به فلان چیز سالن تربیت بدنی نظر بدید، من به هیچ عنوان نباید به خودم اجازه ی اظهار نظر بدم چون آ ین ایفای نقشم تو اون سالن به پاس درس تربیت بدنی مربوط می شه و آ ین سودی که به اونجا رسوندم هم فکر کنم همون موقعا بود که یه لیوانو از رو زمینش انداختم سطل :d

امیدوارم تا وقتی طبق قانون حق رأی دارم، خودم هم بتونم به خودم اجازه بدم که راجع به کشور اظهار نظر کنم؛ و سعی می کنم همیشه رفتاری داشته باشم که بتونم تو این مورد به خودم حق رأی بدم.

خب بعد این رأیِ ساعت ۹ صبحی، یحتمل اگه دوستام چیزی نگن یا اینستا سر نزنم، تا شب خبردار نشم کی چقدر رأی آورده! ترجیح می دم برم سراغ چیزایی که نه آقای می تونه بهمون بده نه آقای رئیسی، و نه هیچ رئیس جمهور دیگه ای تو دنیا:
یه ذره مفیدتر بودن، یه ذره فهم و دانش بیشتر، و شاید کمی رشد و پیشرفت...

پی نوشت
کل کلاس رأی گیری به اثر انگشت آبیشه. چرا استامپ این حوزه ای که رفتم قرمز بود؟؟ :/ خب تو ع خوب نمیفته!!
گاهی اوقات که بحث حق رأی می شه، می گم جدا از این که بهمون حق نظر دادن می دن یا نه، خودمونم باید ببینیم به خودمون حق نظر دادن می تونیم بدیم یا نه.
مثلاً حتی اگه فردا بگه بیاید راجع به فلان چیز سالن تربیت بدنی نظر بدید، من به هیچ عنوان نباید به خودم اجازه ی اظهار نظر بدم چون آ ین ایفای نقشم تو اون سالن به پاس درس تربیت بدنی مربوط می شه و آ ین سودی که به اونجا رسوندم هم فکر کنم همون موقعا بود که یه لیوانو از رو زمینش انداختم سطل d:

امیدوارم تا وقتی طبق قانون حق رأی دارم، خودم هم بتونم به خودم اجازه بدم که راجع به کشور اظهار نظر کنم؛ و سعی می کنم همیشه رفتاری داشته باشم که بتونم تو این مورد به خودم حق رأی بدم.

خب بعد این رأیِ ساعت ۹ صبحی، یحتمل اگه دوستام چیزی نگن یا اینستا سر نزنم، تا شب خبردار نشم کی چقدر رأی آورده! ترجیح می دم برم سراغ چیزایی که نه آقای می تونه بهمون بده نه آقای رئیسی، و نه هیچ رئیس جمهور دیگه ای تو دنیا:
یه ذره مفیدتر بودن، یه ذره فهم و دانش بیشتر، و شاید کمی رشد و پیشرفت...

پی نوشت
کل کلاس رأی گیری به اثر انگشت آبیشه. چرا استامپ این حوزه ای که رفتم قرمز بود؟؟ :/ خب تو ع خوب نمیفته!!
در یکی از ملاقات های عمومی آقا، جمعیت فشرده ای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش می دادن. من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل ایستاده بودم. اون روز، بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که کلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش. تا سخنرانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت: «میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم. عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی....چیه؟! می خوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل این که ما از یه جد هستیم»!! صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی می زد. کم کم، داشت از کوره در می رفت که شنیدم آقا گفتن: «اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد. خودم رو کنار کِشیدم. پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد، انگار که پشت حریف قَدَری رو به خاک رسونده باشه، با عجله، راه افتاد به سمت آقا. پشت سرش با فاصله کمی حرکت . هنوز دو سه قدم برنداشته بود که پاش به پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد. اومدم از زمین اومدم اززمین بلندش کنم که برگشت وجلو حضرت آقاوجمعیت محکم کوبید توی گوشم وگفت به من پشتپامزنی سیلیش مثل برق220ولت خشکم کرد توی شوک بودم که آقا روبروی خودم دیدم.به خودم که اومدم آقا دست گذاشت پشت سرم وجای سیلی پیرمرد رو روی صورتم بوسیدوگفت سو تفاهم شده.به خاطرجدش فاطمه زهراببخش دردسیلی همون موقع رفع شد. بعدازسالها هنوز جای بوسه گرم آقارو روی صورتم حس میکنم
زندگی برای من شده کشتن لحظه ها در انتظار لحظه ای که همه چی توش عالی باشه حسم نسبت به خودم به زندگی، به وجود داشتنم

کاش میشد به روزی که بدنیا اومدم میرفتم و خودمو خلاص می بعد من و خودم باهم محو میشدیم

کاش میشد محو میشدم از زندگی طوری که هیچ اثری ازم نمونه
جسمم
خاطره هام تو ذهن دیگران
وسایلم
زنده بودنم
حس م
دیدن
شنیدنم
به نیستی مطلق رفتن... بریم.
آرسن ونگر، سرمربی آرسنال از صحبت راجع به اعتراضات به عملکرد اخیر تیمش خسته شده و در آ ین مصاحبه خود از این حرف زدن راجع به این موضوع طفره رفت.
آرسن ونگر، سرمربی آرسنال از صحبت راجع به اعتراضات به عملکرد اخیر تیمش خسته شده و در آ ین مصاحبه خود از حرف زدن راجع به این موضوع طفره رفت.
ببین کوثر اون آدم دعای بدی برات نکرد فقط تو دوسش نداشتی خودم جان.
ببین کوثر اون آدم دعای بدی برات نکرد فقط تو دوسش نداشتی خودم جان.
امروز بعد صحبت با حسن اسکندری ( یکی از دوستام ) اومدم و نشستم پشت میزم . اولین مطلبی که باز شد روی صفحه اینترنتم ، این صفحه بود لبخند زندگی . آخه این صفحه رو هوم پیچ از بس انرژی داره اونم از نوع مثبت . مطلب اولش این بود : من توی این سایت عضو شدم و عضو باقی می مونم.
اگر یه روزی با یکی از بچه ها مشکل پیدا کنم…و تلاشم برای حل اون مشکل بی نتیجه باشه….قطعاً "رفتن" رو به عنوان راه حل انتخاب نمی کنم!!من آدم ها رو "مجموعه ای" از رفتارها میدونم ،یعنی برای تصمیم گیری راجع به رابطه ام با یک شخص خاص،"کل گذشته ای" که با اون شخص داشتم رو در نظرمیگیرم و بر اساس یک رفتار خاص راجع به رابطه ام با اون فرد تصمیم نمی گیرم. به همین دلیل من به طرفم فرصت میدم،بعد سعی میکنم دوستانه و محترمانه مشکل رو حل کنم و باز هم سعی میکنم..و باز هم سعی میکنم… اما اگر مشکل حل شدنی نبود باز هم قطعاً سایت رو ترک نخواهم کرد که…خودم رو از داشتن دوستهای خوب دیگه ام محروم کنم..من می مونم ..میدونید به نظر من ارزش هر رابطه ای به عمریه که پاش صرف میکنی *یه لحظه به حرف های یک ساعته خودم با حسین باز فکر و مرور تو ذهنم اون حرفا رو !! نتیجه ای که گرفتم این بود که این مطلب رو سرلوحه کار خودم قرار بدم . باید پذیرفت به قول هاوارد وب داور انگلیسی من خدا نیستم من هم مرتکب اشتباه میشم . قبول دارم تو رابطم با بعضی دوستام و اطرافیانم اشتباه . پس تمام قامت از همه اونا معذرت خواهی می کنم . معذرت می خوام همه انی که روزی داشتمتون اما حالا .....
آخه خدایا گیرایی خودم مهم نیس :)) گیرایی سیستم عصبی م دیگه چرا اینجوریِ؟ من روز دوازدهم با مچ دستم اومدم رو زمین چرا از سه روز بعد دردش شروع شد؟ :| چرا بیشتر میشه هر روز؟ :/
بعد از مدت ها اومدم با یه پست جدید و کمی متفاوتنَگین چرا طرز حرف زدن لیز و افکارش عوض شده. به عبارتی قلمم عوض شده، ولی این خواسته ی خودم بوده. که افکار لیزا تغییری داشته باشه و تا آ فصل چهار می بینیم که کاملا فاصله می گیره از چیزی که الان هست.