از حال من مپرس که بسیار خسته ام

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار ش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر، کاین می لعل دل و دین می برد از دست بدان سان که مپرس گفت وگوهاست در این راه که جان بگدازد هر ی عربده ای، این که مبین، آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود... ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتّان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خونِ که ش تی؟ گفتا حافظ این قصّه دراز است، به قرآن که مپرس
دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان زوشده ام بی سروسامان که مپرس
به امید وفا ترک دل ودین مکنادکه چنانم من از ین کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار ش در پی نیستزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلدل ودین میبرد از دست بد انسان که مپرس
گفت وگوهاست دراین راه که جان بگدازدهر ی عربده ای این که مبین آن که مپرس
پارسایی وسلامت هوسم بود ولیشیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که ش تی گفتاحافظ این قصه دراز ست به قران که مپرس
حافظ
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گ خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
مپرس از من کــــه در دام بلایم به درد و خنده ی غــــم مبتلایم ی غیر از خدایم هیچ نشنید صدای گــــــریه را در های هایم




دل به نازت بسته ام بازم مپرس

آه غمنا ت دلم بازم مپرس

تو که میدانی عاشق روی توأم

دل آزارم مکن از خمِ ابرو مپرس

دل بدریا داده ام تا بینم آن روی ترا

اینهمه از رنج دریا و امواجش مپرس

روزگاران را ببادت میدهم تا یابم آن کوی ترا

گر باد طوفانزا برَد جان مرا ، جانم مپرس


شاهرخ 94/03/20 ساعت2:20 بامداد










و حافظ و فالش حال مرا اینگونه حکایت مى کنند...: درد عشقى کشیده ام که مپرس زهر هجرى چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبرى برگزیده ام که مپرس . پ.ن١: طلبیده واژه ى زیباتریست... پ.ن٢: وقتى دوباره ح خوب مى شود! همان حالى که مدتها منتظرش بودى برمى گردد! . ٤مهر٩٦ فرداست!...
دارم از زلف  سیاهش گله  چندان  که  مپرس
که چنان زوشدهام بی سروسامان که مپرس
  به  امید  وفا  ترک  دل  و  دین   مکناد
که چنانم من از این کرده  پشیمان که مپرس
 پر تب ارم مپرس از معبد توفیق من بیشتر غسل از فشار دامن تر میکنم حضرت بیدل به کوشش احمد محمود امپراطور

پر تب ارم مپرس از معبد توفیق من

بیشتر غسل از فشار دامن تر میکنم

حضرت بیدل

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
عطش آلوده دردم مپرس از من رهایی را اسیر اشک شبگردم مپرس از من رهایی را از آن روزی که در دام نگاه خسته افتادم ببین با خود چها مپرس از من رهایی را من از هم لهجگان صبح بیداری خورشیدم مبین اینک چنین سردم مپرس از من رهایی را وجودم سبزسرخ از خیل مردان غزل پیما دریغا کی چنین زردم من مپرس از من رهایی را تمام شهر می دانند من همسایه با شوقم عطش باشد همآوردم مپرس از من رهایی را مرا اصل و تبار از خیل دریا زادگان باشد مخواه از اصل برگردم مپرس از من رهایی را غمم ،اندوه شبگیرم ، به امیدی که می دانی عطش آلوده دردم مپرس از من رهایی را
شبیه موج که بر ص ه میخورد ناگاه
رسیده ایم من و دل به آ این راه

تمام عمر کنار هم بودیم
ولی چه دیر شدیم از نیاز هم آگاه

حکایت من ودل قصه ی همان برکه ست
که غیر ع نصیبی نمیبرد از ماه

مکر منیژه گذر میکند از این وادی؟
که باز ناله ی بیژن بلند شد از چاه

مپرس از تن افسرده غیر درد مپرس
مخواه از دل دیوانه غیر عشق مخواه

در آرزوی تو بودم تمام عمر اما
اجل نشست کنارم به جای تو ناگاه
حسین حاجی هاشمی
شبیه موج که بر ص ه میخورد ناگاه
رسیده ایم من و دل به آ این راه

تمام عمر کنار هم بودیم
ولی چه دیر شدیم از نیاز هم آگاه

حکایت من ودل قصه ی همان برکه ست
که غیر ع نصیبی نمیبرد از ماه

مکر منیژه گذر میکند از این وادی؟
که باز ناله ی بیژن بلند شد از چاه

مپرس از تن افسرده غیر درد مپرس
مخواه از دل دیوانه غیر عشق مخواه

در آرزوی تو بودم تمام عمر اما
اجل نشست کنارم به جای تو ناگاه
حسین حاجی هاشمی
خسته چت.چت خسته.چت روم خسته.چتروم خسته.خسته چت خسته.چت خسته چت.چت روم خسته چت.وبلاگ خسته چت.سایت خست
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و ا زیک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و ا زیک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس گله ئی و ا زیک گله بیگانه شدی آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
از زندگی، از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود... از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام... تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید... از حال من مپرس که بسیار خسته ام
اختصاصی از نیک فایل فایل پاو وینت جلسه دهم رنج هایی کشیده ام که مپرس . با و پر سرعت .
 فایل پاو وینت جلسه دهم رنج هایی کشیده ام که مپرس .
 فایل پاو وینت جلسه دهم رنج هایی کشیده ام که مپرس . پاو وینت جلسه  دهم رنج هایی کشیده ام که مپرس
فرمت فایل: پاو وینت
تعداد اسلاید: 9




یادآوری
&  شیوه های یافتن کتاب در کتاب خانه:با توجه به نام کتاب می توان کتاب مورد نظر خود را در کتاب خانه جست و جو کرد. (رجوع به فهرست عناوین)
کمک گرفتن از فهرست پدید آورندگان.(نویسندگان)
جست و جوی کتاب بر اساس فهرست موضوعی.(موضوع کتاب)
با
فایل پاو وینت جلسه دهم رنج هایی کشیده ام که مپرس .
واسه بعضیا این فایل یه فایل خسته کننده ی صوتی خسته کننده ست...واسه یه عده ولی جواب همه ی اشکا و سوالاشونه....

اینجا لطفا
related image
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس « ... عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او گر تو چو مرغی بیا ب ر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس ... » مولوی
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس « ... عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او گر تو چو مرغی بیا ب ر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس ... » مولوی
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس « ... عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او گر تو چو مرغی بیا ب ر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس ... » مولوی
از زندگی، از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام تنها و دل گرفته بی زار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام
اشعار حسینی کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاک وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش
تکیه گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می وزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می خندد و می خواند و می د و مست
می رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

نازپرداز همه ناز فروشان زمین
ساقی اما، ز همه تشنه لبان تشنه ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش
دستگیر همه خسته دلان بی دستیش

کیست این سروقدِ تشنه لبِ مشک به دوش ؟
این که بی اوست چراغ شب مستان خاموش

این که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است
کیست این شب همه شب ماه شب چارده است ؟

گره وا از آن زلف سیه، لازم نیست
شک ندارم که به جز ماه بنی هاشم نیست

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس .. | سعید بیابانکی |
ی که این طرف خط نشسته مجنون است - الو! سلام عزیزم! صدات محزون است... مپرس از من آواره ی خیابان ها ز دست من دل این شهر همچنان خون است مپرس! مضحکه مردمان این شهرم که عقلشان همگی از حساب بیرون است یکی به خنده می گوید: روانی است این مرد! یکی دگر به تاسف: دچار افیون است مپرس حال مرا زندگی خود را باش تو نیز خسته غم و غصه هات افزون است فقط همین که بدانی که زنده ام کافی است چه لازم است بگویم که حال من چون است؟ نمی شود که بگویم که دوستت دارم نمی توانم لیلی! خلاف قانون است سید محمد ضیاء قاسمی
نمیتونم با هیچ حرف بزنم خسته ام خسته نا امید نیستم اما له شدم، خسته ام
این روزا نمی فهمم چی درسته چی غلط. حرف می زنم، پشیمون می شم. حرف نمی زنم، پشیمون می شم. اعتراض می کنم، پشیمون می شم. نمی کنم، پشیمون می شم. مهربونم، پشیمون می شم. تندی می کنم، پشیمون می شم. سعی می کنم خودم باشم، پشیمون می شم. سعی می کنم ظاهرسازی کنم، پشیمون می شم. سردرگمم. دلتنگم. تنهام. دیگه بسه... خوش گذشت خدا جان. بریم دیگه خونه هامون.


::احتمالاٌ موقّت ::عنوان
به امید وفا ترک دل و دین نکناد / که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

پی نوشت: حافظ چرا انقدر سریع می فهمه من چه مرگمه؟ یه نیت خاص و این اومد: "دِینی که بر گردنت می باشد ادا کن و حق مردم را به جا بیاور!" [حلالم کنید آقای عین.] یه نیت دیگه در باب همین پست: "گاهی آنقدر بی طاقت می شوید که می خواهید غیر از شر کار دیگری انجام ندهید!" خودم نمی‎تونستم انقد قشنگ بگم چه حسّی دارم.
الله الله از شما، حضرت حافظ!
مولایم اے عشق بے نشان
به خدا خسته ام بیا
چون موسم خزان
به خدا خسته ام بیا
آ بیا بگو به چه اسمے بخوانمت یا صاحب ا مان به خدا خسته ام بیا

سلام مهربانم
 باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدی، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ی دل، اگر خدارا خو
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکیست

این بی دان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنی خودت خدا را بینی
درکش نکنی، کعبه و بتخانه یکیست...

باران
در آ روز نمی دانم چه احساسی دارم. خوشحال. خوب. بزرگ شده. بی شعور. بی شعور؟ حجم بزرگی از گرما جمع شده توی موهایم و سرم را می سوزاند. خسته از محکوم شدن. خسته از موفق نشدن. خسته از جویدن. خسته از نرسیدن. خسته از بودن. خسته از نبودن. و درمجموع خسته. صحنه سازی می کنند. دلم می سوزد. همین. واقعا همین. بعد از همه ی این ها خوبم. کتاب های تازه ام را دوست دارم. یاد ها را دوست دارم. باید حالمان خوب باشد.