آقا شایان نی نی مرد مامان

توی این هفته هرروز ی ساعت خاص از خونه میزنم بیرون و فقط دور میزنم با ماشین... یکی دو ساعت ، عکاسی ، آهنگ گوش دادن و ... سرشب: بابا: نگفتی با کی میری؟ کجا میری؟ توضیح میدم قانع نمیشه و میره! رو به مامان :بم شک دارین؟:)) مامان: نه تو که هرچی بشه به خودم میگی من: مامان؟:)) مامان: خب وقتشه دیگه ! من:مامان:|
اپیزود دوم! روزبعد: مامان: کجا میری؟ من: با شیلا ناهار میرم بیرون ! کجا میرم آخه؟ مامان : از گلوش پایین نره:)))
+اهنگ شیلا شیلا با من قهر نکن رو شنیدین؟ منم شیلا رو در حد همون اهنگ میشناسم:|
+عنوان بی ربط اما قشنگ ،از بزرگ علوی
هنگام رکوع و سجود بود ، سرمان خم در مقابل الله ، صدای کودکی از آنطرف به گوش می رسید : « مامان ، مامان ، مامان ، مامان ، مامان و ... » رکوع و سجود به پایان رسید و رکعت بعد آغاز شد و هنوز کودک صدا می زد : « مامان ، مامان ، مامان ، مامان ، مامان و ... » اما جو از مادر نمی شنید ، آری دست کودک از دست مادر جدا شده بود ، ناگهان کودک به خود آمد و به رها شدن خود پی برد. صدای گریه و شیون کودک سکوت جماعت را ش ت ، و این بار با صدای بلند و گریه کنان و ترسان و لرزان فریاد می زد : « مامان » اما اینبار تفاوت داشت و او دست مادر را دید و مادری که او را در آغوش کشید و کودک آرام گرفت و ت شد. به یاد دست رها شده ی خود افتادم ، دستم از دست خدا رها شده ، و این سوال ذهنم را مشغول ساخت ، پس چرا من به دنبال خدا ناله و ضجه و فریاد نمی زنم؟ چرا صدا نمی زنم : « خدا ، خدا ، خدا و ...» من دستم از دست صاحبم هم رها شده ، پس باید با تمام وجود فریاد بزنم : « آقا ، آقا ، مولا ، مولا ، مولای من صاحب ا مان » اما ص از من به گوش نمی رسد. می دانم صاحب دارم و برای رسیدن به صاحب خود دریغ از یک یا صاحب ا مان و یک یا الله. معرفت من از معرفت یک کودک دسال کمتر است.
مامان : نه تنها دوستت دارم، بلکه عاشقت هستم پسر : چه سخت!! مامان : نه تنها دوستت دارم، عاشقت هم هستم مامان : حالا خوبه؟ دیگه سخت نیست؟ پسر : آره حالا خوبه مامان : خوب اینم معنی همون قبلی رو میده پسر (با یک لحن متفکرانه) : خب آره اینجوری آسونتر از اونه ولی بازم برای بچه ها سخته !!!!
دخترک 4 سال و نه ماهه ی من مامان بیا ببین پام کپک زده!!!! نه دخترم پات کبود شده مامان بیا ببین پام پوسیده!!!! نه مامان نپوسیده فقط یکم پوسته پوسته شده!!! مامان ع مو برا نفرستاند!!!(نفرست) و حرف های دوست داشتنی تر: از اومدم بیرون بیا موهامو سفشار کن که میخام برم کلاس سفره ارایی بهشون تزهیین سالاد اولویه یاد بدم پ.ن: هزاران پی نوشت داشتم برای خیلی چیزها ولی فقط میگویم شرمنده ی همه ی دوستان بابت همه ی محبتهایشان

من: مامان، جیگره؟ مامان: جیگر؟ نه! من: مامانِ جیگرخوار مامان: به به! ماشاءالله! دختر بزرگ ! من: خو ی که جیگر بخوره میشه جیگرخوار دیگهههه! اصن بدین من بخورم بشم تسنیم جیگرخوار! مامان: آفرین! آفرین! دستت درد نکنه! من: مامان جیگرتخمرغه؟ مامان: نخیر! من: مامان یه تخمرغم توش بزنین خیلی خوشمزه میشه مامان: هه! جیگر نیس که! و من رفتم نگاه و ضایع شدم! صورت مسئله بالکل پاک شد :)
تلویزیون سه نفر رو داره نشون میده که یه جور خنده داری ورزش می کنن بعد دمی برگشته به مس ه به مامان میگه مامان به نظرت اینا با خودشون چند چندن؟ مامانم یه نگاه می کنه می شماره میگه امممممممممم مگه سه نفر نیستن؟
مامان :مامان جون خواب ت.ب رو دیده بود من که لم دادم و دارم نارنگی می خورم: یه دفعه پا شدم عه حالا چجوری بوده مامان : فرشته شده بوده و با یه فرشته ام ازدواج کرده بوده من : چشام هنوزم دارن میخندن انقد که خوشحالم خیلی خوشحال خوشبخت بشی :)
دلم میخواهد مثل بچگی هایم ورق هایم بزنم زیر بغلم و بگویم " مامان انشامو بخونم؟ " مامان هم خوب است حتی مثل همان وقتها زل زده به صفحه ی تلوزیون یا کتاب آشپزی یا در حال خورد سبزی ها بگوید "بخون" و من هم هرچیزی که نوشته ام را بخوانم . و مامان حتی ظاهری گوش بدهد . و حتی خوب است بعدش که من پرسیدم " قشنگ بود مامان ؟ پاکنویس کنم یا واستم بابا بیاد ؟ " مامان جواب ندهد چون حواسش نیست . بگوید " چی ؟ " من بگویم " قشنگ بود؟ " بگوید " آره برو بنویسش علومتم بخون " و من هم ورق هایم را جمع کنم و دلم را به یک " آره " ی مامان خوش کنم ! + چقدر دلم میخواهد انی که دوستشان دارم فقط بگویند خوب بود . قشنگ بود . تلاشت عالیست . اصلا نمیخواهم برایم ادای سروش صحت را در بیاورند . مثل بیژن بیرنگ حالم را بگیرند . فقط میخواهم بگویند " همین که بی خیال نوشتن نمیشی خوب است . "

مامان به علت سن بالا وقتی که خیلی کار میکنه و خستگیش به نقطه اوج میرسه، فشار خونش دچار جزر و مد میشه و بالا و پایین میره، در چنین وضعیتی، مامان کمی عصبی میشه و برای نجات از این وضعیت باید یک غذای تپل بخوره و یه کمی هم بیشتر از حد معمول بخوابه.تو یکی از این همین روزهای خاص، تو آشپزخونه مشغول خوردن نهار بودم و مامان خسته از کار روزانه و عدم تعادل در فشار خون، قصد کرده بود قرصهایش را بخورد و بخوابد، لیوان رو گرفت تا از یخچال آب بگیرد اما از قضای روزگار، یخچال روی یخ ساز تنطیم بود، مامان لیوان را که به شاسی یخچال فشار داد، یخ ها شروع به ریزش د، مامان که اصلا منتظر چنین ضایعه ای نبود و لیوانش را پر یخ می دید، در نهایت عصبانیت و غافلگیری با چنان ص سر یخچال بیچاره داد زد که "کی به تو گفته یخ بدی" .مامان که اینو گفت، جسارتا من نمی دونستم با دهن پر چه جوری بخندم، مامان که خنده های منو دید تازه فهمید چی گفته و به چی گفته.من تنها فکری که اون زمان به ذهنم رسید این بود که مامان اون موقع اینقدر که عصبانی بود، اگر قدرتشو داشت حتما یخچالو بلند می کرد و از پنجره پرت میکرد بیرون.
یه پسر که وقتی ناراحتی بیاد پیشت و بهت بگه: "مامان بیا بوست کنم که دیگه ناحااَت نباشی." یه پسر که وقتی یه ذره صداتو دلخور می کنی بگه: "مامان چرا ناحااَتی؟" یه پسر که وقتی یه لباس جدید می پوشی بگه: "واااااااای چه اَشنگه." یه پسر که وقتی آرایش می کنی بگه: "مامان چه خوشگل شدی."
یه پسر که وقتی ناراحتی بیاد پیشت و بهت بگه: "مامان بیا بوست کنم که دیگه ناحااَت نباشی." یه پسر که وقتی یه ذره صداتو دلخور می کنی بگه: "مامان چرا ناحااَتی؟" یه پسر که وقتی یه لباس جدید می پوشی بگه: "واااااااای چه اَشنگه." یه پسر که وقتی آرایش می کنی بگه: "مامان چه خوشگل شدی."
متن جدید به خاطر تابستان { از آرمان }


مامان ؛ متن جدید به خاطر تابستان کی میاد ؟
اگه هوا گرم بود ، ستاره ها هم اومدن بیرون ؛
بریم تووی حیاط ، کنارِ حوض بخو م ؟
مامان ؛ چرا وقتی باد میاد درختا می لرزن ؟
یعنی گنجشکا روی درخت می شینن ؟!
مامان ؛ تابستون بریم دریا؟ آخه تلوزیون می گفت
اونجا یه عااالمه ماهی داره . . .
اصلاً مامان چرا وقتی بارون میاد دیگه صدای قناریمون نمیاد ؟!
یعنی اون موقع می ره تووی لونش ؟!
مامان ؛ بهار خیلی خوبه ،
ولی من تابستونو دوست دارم ؛ مامان تابستون چند روزه ؟
آخه می خوام با المیرا عروسک بازی کنم ، آخه میدونی مامان اون عروسکاشو بهم میده
بابا ؛ امسال برام یدونه عروسک می ی ؟ ؛ اون یکی عروسکم دستش افتاده گم شده
دیگه نمی تونه لباساشو بپوشه . . .
مامان ؛کی میریم خونه ی خودمون؟!
یعنی اونجاهم حیاط داره ، میتونم به باغچه هاش آب بدم ؟!
مامان ؛ اگه بریم اونجا دیه نمی تونم دوستامو ببینم ؟!
نه مامان من نمیام ؛ می خوام همینجا بمونم . . .
راستی مامان فردا می خوام برم مدرسه
می خوام تا دیر نشده خانوم معلم مونو ببینم
آخه اون میگه شاید یه روزی ، دیگه همدیگرو نبینیم
راست میگه مامان ؟! . . .


نویسنده : آرمان
آسمان می غرد. دلم می ریزد.
پناه می برم به دست های مامان.
اندازه ی همه ی این بیست و یک سالِ زنده بودنم.
هلن: موری میدونی صدر نشین گروه مرگ شدیم؟
گوین:مامان ، این همون آبی نیست که بابا بزرگ قبل از سلاخی ا بهشون میداد؟
من: چرا.دقیقا همونه!
هلن: از هر دوتون متنفرم منفی باف های مز ف.کاش پسر بودین.اه !

خوب تربیتش نه؟ ب تا پاسی از صبح کلی از این چیزا به خوردش دادم.امروز رفت به مامان گفت وای ....قراره بشیم. :)))
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
هلن: موری میدونی صدر نشین گروه مرگ شدیم؟
گوین:مامان ، این همون آبی نیست که بابا بزرگ قبل از سلاخی ا بهشون میداد؟
من: چرا.دقیقا همونه!
هلن: از هر دوتون متنفرم منفی باف های مز ف.کاش پسر بودین.اه !

خوب تربیتش نه؟ ب تا پاسی از صبح کلی از این چیزا به خوردش دادم.امروز رفت به مامان گفت وای ....قراره بشیم. :)))
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
هلن: موری میدونی صدر نشین گروه مرگ شدیم؟
گوین:مامان ، این همون آبی نیست که بابا بزرگ قبل از سلاخی ا بهشون میداد؟
من: چرا.دقیقا همونه!
هلن: از هر دوتون متنفرم منفی باف های مز ف.کاش پسر بودین.اه !

خوب تربیتش نه؟ ب تا پاسی از صبح کلی از این چیزا به خوردش دادم.امروز رفت به مامان گفت وای ....قراره بشیم. :)))
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
هلن: موری میدونی صدر نشین گروه مرگ شدیم؟
گوین:مامان ، این همون آبی نیست که بابا بزرگ قبل از سلاخی ا بهشون میداد؟
من: چرا.دقیقا همونه!
هلن: از هر دوتون متنفرم منفی باف های مز ف.کاش پسر بودین.اه !

خوب تربیتش نه؟ ب تا پاسی از صبح کلی از این چیزا به خوردش دادم.امروز رفت به مامان گفت وای ....قراره بشیم. :)))
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
مامان ها ما را دوست دارند و از ما مراقبت می کنند ولی کاری که بلد نیستند به خاطر سپردن اسم افراد معروف است.
دیروز مامان و بابا رفتن بیرون با هم و مامان گوشی ش رو جا گذاشت. زن عمو «ر» زنگ زد به مامانم، من برداشتم گفتم مامان رفته بیرون گوشی شو نبرده. با یه حال مغلوب و صدای گرفته ای گفت اومد بگو بهم زنگ بزنه. با این که نگران شده بودم اما هیچی نپرسیدم و گفتم: «چشم. می گم تماس بگیرن باهاتون.» مامان اینا که اومدن قضیه رو گفتم بهشون. مامان زنگ زد به زن عمو «ر». وقتی قطع کرد گفت: برادر زن عموم فوت کرده. خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم می مردی یه کلوم ازش بپرسی چی شده و بعدش هم دردی کنی؟ مامان و بابا ظهر رفتن مسجد و باز مامان گوشی شو نبرد! :| دوباره زن عمو «ر» زنگ زد و دوباره گفتم مامان گوشی شو جا گذاشته!! ولی باز هم دریغ از یه کلمه هم دردی و تسلیت! و قطع !!! اعصابم از خودم به هم ریخته بود. مدام به خودم می گفتم: «خب جونت بالا بیاد! بگو تسلیت می گم. غم آ تون باشه. هر چی خاک اون مرحومه بقای عمر شما باشه. چرا لال می شی خب تو این شرایط؟!» -_- مامان و بابا برگشتن. ولی تا شب دیگه حرفی راجع به داداش زن عمو زده نشد. شب نمی دونم چی شد که بحث به اینجا رسید که از مامان پرسیدم کدوم داداش زن عمو «ر» فوت کرده؟ تو خونه بوده یا بیمارستان؟ پیر بوده یا جوون؟ (در این حد اطلاعاتم از فامیل بالاست!) مامان خندید گفت: «داداش زن عمو «ر» نبوده که! داداش زن عمو «الف» بوده!» و من با خودم فکر که خدا رو شکر که هیچی نگفتم واقعاً! چه سوتی عظیمی از بیخ گوشم گذشته!! :دی + شادی همه ی اموات، من حیث المجموع، الفااااتحه!
دختر ناز مامان الان زنگ زدم خونه مامانی و شما خودت گوشی رو برداشتی. سلام کردی کفتمی خوبی گفتی خوبم و گفتم چه خبر گفتی سلامتی. بعدشم مامانی پرسید که کیه گفتی مامان. الهی مامان فدات شه نمی دونی چقد ذوقت . راستش از کلی وقت پیش که یه بار پشت تلفن صدام رو شنیده بودی و گریه کرده بودی دیگه خیلی وقت بود که جرات نی تلفنی باهات صحبت کنم تا این دفعه. ایشالا که همیشه سالم باشی دختر گل مامان راستی پست هایی که حذف شده بود برگشت خدا رو شکر
مامان باباها یه جوری خوبن که همشون برای بچه ها، بهترین مامان بابای دنیان، هرجور که باشن. یعنی تو هر خانواده ای نگاه می کنی میبینی یه بهترین مامان بابای دنیا وجود داره! اون ی که برای ما نفرت انگیزه، میبینی بهترین مامان بابای دنیای بچه شه! و این خیلی جالبه که برای بقیه شاید بد باشن اما برای بچه شون نهایت تلاش رو می کنن برای بهترین بودن و اکثرا تلاششون موفقیت آمیزه. خیلی هم خوب.
مامان باباها یه جوری خوبن که همشون برای بچه ها، بهترین مامان بابای دنیان، هرجور که باشن. یعنی تو هر خانواده ای نگاه می کنی میبینی یه جفت بهترین مامان بابای دنیا وجود داره! اون ی که برای ما نفرت انگیزه، میبینی بهترین مامان بابای دنیای بچه شه! و این خیلی جالبه که برای بقیه شاید بد باشن اما برای بچه شون نهایت تلاش رو می کنن برای بهترین بودن و اکثرا تلاششون موفقیت آمیزه. خیلی هم خوب.
افسانه هم رفت... امروز زنگ زد به مامان برای خداحافظی... اومدم برم اتاق مامان بگم بگه برای منم دعا کنه... اما پشیمون شدم.... نخواستم نقطه ضعف بدم دست خواهر و بقیه !!! آ ش مامان خودش گفت واسه دخترمم دعا کن دلش میخواد طلبیده شه، بره .... عجیب بود برام این حرف.... کاش می طلبیدی حضرت.... این روزا به حد جون دادن داره برام می گذره... دلم برای مامان می سوزه گناه داره فشار روشه ولی عصبی هم هستم و نمی تونم وقت بذارم... حالم خوش نیست اصلا... کاش اربعین زودتر بگذره.... کاش زودتر بمیرم... کاش همین یه آزمایش ساده م ، خبر خوبی توش نباشه. کاش بمیرم زودتر. کاش...
افسانه هم رفت... امروز زنگ زد به مامان برای خداحافظی... اومدم برم اتاق مامان بگم بگه برای منم دعا کنه... اما پشیمون شدم.... نخواستم نقطه ضعف بدم دست خواهر و بقیه !!! آ ش مامان خودش گفت واسه دخترمم دعا کن دلش میخواد طلبیده شه، بره .... عجیب بود برام این حرف.... کاش می طلبیدی حضرت.... این روزا به حد جون دادن داره برام می گذره... دلم برای مامان می سوزه گناه داره فشار روشه ولی عصبی هم هستم و نمی تونم وقت بذارم... حالم خوش نیست اصلا... کاش اربعین زودتر بگذره.... کاش زودتر بمیرم... کاش همین یه آزمایش ساده م ، خبر خوبی توش نباشه. کاش بمیرم زودتر. کاش...
قشنگ این 96 طوری شروع شد که ینی زر زیادی بزنی بدترشو سرت میارما! روابط داغونه ینی،فقط رابطه من و پاندا بهتر شد ازونور رابطه ها بچه ها و مامان اب و ابتر شد.ریزه ریزه قضیه پاندا رو دارم به مامان میگم، نمیدونم کار ورستی میکنم یا نه.ولی پاندا موافق گفتنشه و همش سوال میکنه که برخورد مامان چی بوده.خدا جانا؟ بخیر کن.خب؟
من : اه مامان هی اون چراغه رو روشن میکنی صاف میره تو چش من. مامان بسیار مهربانم : حالا تویی که خو چشات مث چشای شتر بازه :-x <3
سلام بر دختر ناز خودمون 21 روز از عمر زیبایت را در دنیای جدید داری سپری می کنی. از روزی که بدنیا اومدی تمام ذهن بابا و مامان رو تسخیر کردی.دنیای مامان و بابا شدی. با کوچکترین مشکلی که برات پیش میاد دلمون میریزه و نگران میشیم. دیوانه وار دوست داریم. دلمون میخاد تمام تلاشمون رو انجام بدیم تا کمتر اذیت بشی . روزای اول که بدنیا اومدی به خاطری بیماری مامان و بالا رفتن زردی آرشیدا خانم و بستری شدن 3 روزه توی بیمارستان سخت ترین روز ها رو سپری کردیم ولی به لطف خدا بهتر شدید و بابایی رو خوشحال کردید. مامان هم بهتر و بهتر شد و تونستیم به زندگی معمول برگردیم انشااله همیشه با سلامتی و ارامش در کنار هم باشیم بابا و ماماند
بچه : مامان بزرگ این چه کت ه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم بچه : ...... بچه : مامان بزرگ این چه کت ه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
... مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کت که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش ع نداره
مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش مامان بزرگ : سکوت....  
به تاریخ روزی که تو اون مهمونی کذایی که دلم نمیخواست برم و فقط واسه خاطر مامان که دلش میخواست همراهش باشم رفتم اما از کرده پشیمان شدم.همون روزی که اون دختر توی مهمونی که مامایی خونده،استخدام شده بود و با حقوقهای دوران طرحش ماشین یده بود و یه آدم مستقل محسوب میشد و از اول تا آ مراسم پُزش رو به مامان طفلی من میدادن و حتی مشاهده شد که خطاب به مامان گفتن پزشک عمومی که هیچی(-_-)...یکیشون هم گفت هنوز ترم یازدهی?باباااااا پیر شدی و یه قرون هم ندادنت(-_-).
من که اصولا این حرفا به هیچ جام نیست.اما مامان واقعا ناراحت میشه و وقتی تلاش میکنه نشون بده که ناراحت نیست بیستر عصبی میشم...
بهش میگم مامی نوبت هم میشه.با اولین حقوقم دوتایی مجردی میریم ترکیه...میخنده و میگه نه مامان،اول باید واسه خودت ماشین ب ی:/
به تاریخ روزی که تو اون مهمونی کذایی که دلم نمیخواست برم و فقط واسه خاطر مامان که دلش میخواست همراهش باشم رفتم اما از کرده پشیمان شدم.همون روزی که اون دختر توی مهمونی که مامایی خونده،استخدام شده بود و با حقوقهای دوران طرحش ماشین یده بود و یه آدم مستقل محسوب میشد و از اول تا آ مراسم پُزش رو به مامان طفلی من میدادن و حتی مشاهده شد که خطاب به مامان گفتن پزشک عمومی که هیچی(-_-)...یکیشون هم گفت هنوز ترم یازدهی?باباااااا پیر شدی و یه قرون هم ندادنت(-_-).
من که اصولا این حرفا به هیچ جام نیست.اما مامان واقعا ناراحت میشه و وقتی تلاش میکنه نشون بده که ناراحت نیست بیستر عصبی میشم...
بهش میگم مامی نوبت هم میشه.با اولین حقوقم دوتایی مجردی میریم ترکیه...میخنده و میگه نه مامان،اول باید واسه خودت ماشین ب ی:/